مهدی عزیز،
سلام. پشتکار تو را می ستایم و برای زحمت رحمت آمیز تو در ساختن و پرداختن این «وبلاگ» پدرانه سپاسگزارم. حالا که تو این محفل را بر پا کرده ای، فکر کردم خوب است که در اوّلین جلسه اش شعر بلند «ناگهان انسان و زمینش» را برای دوستداران «شعر جهانی» بخوانم و آن را به همۀ شاعران ایرانی که هنوز «شعر» می گویند و در دام خسران بار گروهی از متشاعران غربی فارغ از معنی و دلخوش به بازی معمّا سازی در وادی کلمه ها، در نیفتاده اند، تقدیم کنم.
قربانت - کیانوش
ناگهان انسان و زمینش
یک شعر بلند
محمود كیانوش
لندن 2002
در كرانِ شب
كه بانگِ نور
گاه از نزدیك و
گاه از دور
می آید ،
و در آن خوف و رجای رنگ ،
پنداری
گرگ میش و
میش دارد گرگ می زاید ،
باز من ،
در مرزِ بیداری
خواب ،
خوابی سخت وحشتناك می دیدم ؛
ابر می بارید آتش ،
آتشِ باریده خون می شد ،
خونِ جوشانِ خروشان را
روان بر خاك می دیدم.
من در آن موقع چه بودم ؟
یا كجا بودم ؟
نمی دانم !
هم خود و آگاه ،
هم از خود جدا بودم :
دیدم آنجا ،
ناگهان ،
از سینۀ دریا
كوه یا فوّاره ای از آتشِ پیچان
سر كشید و
بر جهید و
رفت بالا ،
رفت تا اوجِ نگاهِ من ؛
ریخت
پایین ،
ریخت
پایین ،
ریخت ،
گرداگردِ خود گسترده شد ، گسترده شد ،
گسترده هایش سرد شد ، خاكستری شد ،
سبز شد ، تا دورهای دور ،
تا افقهای خیال انگیز و وهم آلود ،
در خوابِ سیاه من .
در سكوتی كه درنگِ لحظه هایش سخت سنگین بود ،
و گذارِ تلخِ هر لحظه
هزاران و هزاران سال
طاقتم را با فشارِ انتظاری گیج می فرسود ،
ناگهان در ظلمتِ گستاخ
كه نگاه از هیبتش پس می زد و می ماند پنهان
در سرای چشم :
منفجر شد نعره ای و
رعد آسا در فضا پیچید ،
نعره ای آمیخته از ناله های درد و
از فریادهای خشم .
قالبِ تن تنگ شد بر روحم از وحشت ،
وحشت از دیدارِ یك دیوِ سیاهِ هول پیكر ،
وای !
رؤیتش یكباره سنگم كرد ،
سنگ ،
صامت ،
سرد :
نه دلی ،
یاا در دلم آوای احساسی ؛
نه سری ،
یا پرتوِ اندیشه ای در سر .
چشمهایش كاسۀ خون بود ؛
با نگاهش از درونِ كاسه های خون
رخشه های سبزِ زهرآگین برون می زد ؛
مشتهایش ،
آن دو گرزِ آهنین را ،
سخت ،
فارغ از پروای جان
بر سینه می كوبید :
شاید او اكنون
عقده های دردهای دیرپای بی زبانی را
با شكنجِ مشت بر طبلِ جنون می زد .
ناگهان چشمانِ او ،
آن كاسه های خون
شعله ور از خانه بیرون جست و
پیشِ پای او بشكست ؛
نعرۀ عصیانی اش اكنون
از فشارِ دردِ طغیان كردۀ او در گلو بشكست ؛
سینه اش ،
سنگِ صبورِ او ،
زیرِ پتكِ مشت
آنچه سنگی و صبوری داشت
پایان یافت ،
ناگهان ،
مانندِ یك صندوقِ چوبینِ سیاه ،
امّا
با صدای انفجارِ زایشِ خورشید
از میان بشكافت ؛
دیوی او خود طلسمی بود ،
پنداری ،
كه چنین با قدرتِ عصیان او
در او فرو بشكست .
لاشۀ سنگینِ دیو
اكنون
صخره وار ،
آنجا ،
به خاك افتاد :
فارغ از خود ،
از عذابِ دردهای بی زبان آزاد .
چند لحظه ،
در سكونِ مطلق هر چیز ،
با سكوتِ انتظاری دلهره انگیز
آكنده ،
رفت و
آمد ، ناگهان ، بیرون
از شكافِ سینۀ آن دیو
توده ای دودِ سیاه ، امّا
درخشنده ؛
تودۀ پیچندۀ دودِ سیاه ،
آنگاه
نرم نرمك شد سپید و روشن و شفّاف
با تلألؤهای رنگارنگِ گوهرهای گوناگون .
از میانِ دود ،
یاا آن پردۀ زیبای جادویی ،
جلوه گر شد نقشِ كامل از نگارستانِ اعجابی ،
شعرِ والا در سرِ دیوانِ اعجازی ،
پیكری آیینۀ رازِ تناسب در جمالِ تن ،
چهره ای در معنی « مِن اَمرِ رَبی » در مقامِ روح
آیه ای روشن .
آمد او ،
یكپارچه شور و طرب ،
آوازخوان ، رقصان ؛
آمد و
با یك نظر از دیدنش مبهوت ماندم سخت ؛
بر شگفتی طبیعت مرحبا گفتم ،
بر شكوهِ آفرینش آفرین خواندم !
من چه می گویم ؟
از او می گویم ،
امّا او
در همان یك لحظۀ اوّل كه پیدا شد
اوی تنها بود ،
امّا تا به راه افتاد ،
اوها شد .
چند گامی دور شد از لاشۀ دیوِ سیاه ،
آنگاه
اویی از پشتش برون آمد
كه با او واقعاً یكسانِ یكسان بود ؛
همچو او می خواند و می رقصید ،
همچو او سرمست و خندان بود :
وَ از آن پس ،
با گذشتِ هر قدم ، از پشتِ هر اویی
اوی همتایی برون می آمد و
آن شور و غوغا را فزون می كرد ؛
وه ! چه شوری ،
وه ! چه غوغایی ،
در بهشت روشن و رنگینِ زیبایی !
وه ! چه دنیایی !
من سبك بودم ،
سبك تر از پر و
آرام در پرواز ؛
چشمِ باز و نیلگونِ آسمان
با نی نی اش ، خورشید ،
بودم و
حیرت زده ناظر
بر شتاب و شورِ اوهای بهشت افراز و غوغا ساز :
بر زمین جایی نماند
از حرفشان و كارشان ،
از رقص و از آوازشان ،
از غلغلِ بازارشان
خالی ؛
خیمه زد موجِ هوسهاشان
بر كفِ آرامِ اقیانوس ؛
كرد آشفته هجومِ تندبادِ آرزوهاشان
خاطرِ بی انتظارِ كهكشانها را ؛
شوقِ جُستن صد برابر بیشتر از یافتن
خرسندشان می داشت ،
یافته ، نا یافته ، همواره می جستند
در كجا و ناكجا
بی نامها و بی نشانها را ؛
گاه هم در خلسه می رفتند از لذّت ،
لذّتِ گیرا و افیونی خوشخواران و خوشنوشان :
از شكنجه های اندیشه سرِ بی دردشان فارغ ،
از تپشهای هنر دستانِ بی افزارشان خالی !
آه !
ناگهان ، گویی ، ورق بر گشت ؛
خنده ها آمیخت با گریه ،
نغمه ها با ناله شد همراه ؛
در میانِ جمع اوها اختلاف افتاد ،
شیوۀ رفتارشان در زندگی یكباره دیگر گشت :
بردگان ،
دوزخ نشینان ،
از سحر تا شب
نا توان ،
افتان و خیزان و عرق ریزان ،
زیرِ شلاقِ نگهبانانِ بی آیین ،
دست و پا و پشتشان
از زخمهای خونچكان رنگین ،
با شكمهای تهی ،
با چهره های زرد ،
چشمها سرخ از فشارِ خشم و
اشكِ درد ،
كار می كردند ؛
از جهان بیزار و از خود خسته ،
از جان سیر ،
در جوانی از عذابِ زندگانی پیر ،
با امیدِ مُردن و یكباره آسودن ،
در پناهِ یأس
راهِ مرگ را هموار می كردند ؛
و برای مفتخواران ،
بیغمانِ آزمندِ ناز پرورده
نعمت از هر گونه و
اسبابِ عیش از هر رقم
آماده و انبار می كردند ؛
جمعِ عیّاشان
همچنان در خلوت و امنِ درونِ كاخهای خود
گرمِ عشرتهای پرغوغای از زشتی . . .
نه ، نتوان دید ،
چشمم كور !
مستِ لذّتهای كورِ از پلیدی . . .
نه ، نمی دانم ،
زبانم لال !
با پلیدیها و زشتیهای خود خورشید را باید
از درخشیدن ،
و به مشتی خاك و دلوی آب
جان و روح و عشق بخشیدن
تا ابد بیزار می كردند ؛
از شقاوتهایشان مبهوت می ماندی و می گفتی :
وای ! این درندگانِ مفسدِ ملعون
خود همان خوبانِ پیشینند ؟
نیك اندیشانِ پاكِ مهرآیینند ؟
كه به اعجازِ نگاه و لطفِ آوازِ خداییشان
روحِ خفته در نهادِ سنگ را بیدار ،
سنگ را گلزار می كردند ؟
لیكن آنها و نگهبانانشان اكنون
مایۀ ننگِ ابد در كارگاهِ آفرینشها ،
و تُفِ نفرین و لعنت بر جبینِ زندگی بودند ؛
در بدی از معنی و حدّ ِ بدی بیرون
رهبری را سخت بر شیطان ،
داوری را بر خدا دشوار می كردند ؛
گاه ،
نه ، همواره باید گفت و
چه بسیار باید گفت ،
تا به جایی یك پدر با ضربِ شلاقِ نگهبانی
رفته از هوش و رمق ،
از پای می افتاد ،
و پسر ،
با انفجارِ هرچه بادا باد
سوی او پرتاب می شد
تا كه نگذارد
آن نگهبانِ شقی ،
آن آلتِ بیداد ،
نیزۀ سنگین و تیزش را
با نهیبِ شیر ،
امّا خندۀ منحوسِ كفتاران
راست در قلبِ تهی از آرزوی او فرو كوبد ،
نیزه دارانِ پلیدِ از غضب كف بر لب آورده ،
همچو گرگانِ گرسنه ،
ناگهان ،
از هر طرف می ریختند آنجا ،
می گرفتند آن پسر را زیرِ آوارِ لگد هاشان ،
زیرِ نیشِ نیزه هاشان ،
تیغۀ شمشیرهاشان ،
با غرورِ مرگ ،
و چنان بی وقفه و ممتدّ كه پنداری نه یك تن را ،
بلكه در او واقعاً جمعیتِ یك شهر را كشتار می كردند ؛
پیش از آنكه از سرِ او دست بردارند ،
و از او ،
آن عاصی گستاخ ،
كیسه ای از استخوانِ خردِ خون آلود
در میانِ پاره های گوشت
پیشِ چشمِ دیگران بر جای بگذارند ،
قلبِ او را در می آوردند ،
با شرابِ سرخ می شستند و
در یك كاسه زرّین
... تا كبابِ خوانِ عی.اشان شود ... ،
تقدیمِ خوانسالار می كردند .
و سپس
تا هیچكس از خاندانِ او نماند باز :
دل نماند تا نماند داغِ كین پروردنی در دل ،
سر نماند تا نماند فكرِ عصیان كردنی در سر ،
تا از این كیفر ،
از این سركوبِ وحشتناك
دیگران عبرت بیاموزند ،
آتشِ عصیان و كینه
در دل و در سر نیفروزند ،
كلبه او را به آتش می كشیدند و
كسان و بستگانش را ،
از جوان و پیر
تا نوزاد ،
رو به روی شعله های آتشِ بیداد
یك به یك سر می بریدند ، آه !
یا شكم بر میدریدند ، آه !
یا بر دار می كردند !
نه ستم كم شد ،
نه هرگز از ستم كس عبرتی آموخت ؛
همچنان كشتار بر پا بود ،
همچنان ، اینجا و آنجا كلبه ها می سوخت ،
تا كه روزی ،
ناگهان ،
دیدم
نیمه ای از شهر ها و روستاها را در آتش ،
آتشی با شعله های قاهرِ سركش ؛
نیمۀ دیگر چنان در بندِ شهوتهای عالمسوز ،
و چنان سرمستِ لذّتهای عالمخوار ،
و چنان خرسند از قدرتنماییهای عالمتاز ،
و چنان آسوده خاطر از خطرها
در پناهِ آن نگهبانانِ عالمكُش ،
كه نمی دیدند :
آنك فاجعه !
با آن نشانه های عالمگیر !
نیمۀ آتش زده
در پهنۀ هر روستا ،
هر شهر ،
بر جهنّم ،
بر جهنّمهای اعماقِ زمین ،
صدها دهان بگشود ؛
راه بر طغیانِ آتش
در فرو بلعیدنِ جانِ جهان بگشود :
شد هجوم آور
به سوی نیمۀ دیگر
با شتاب و هیبتِ طوفان
فوج در فوج اژدها،
چه اژدهاهایی !
پیكر از آتش ،
و نفسهاشان :
شعله های رفته تا خورشید ،
در هوای تفته و خشك از تَفِ دوزخ
اخگرِ مسمومِ یأس و مرگ می پاشید ؛
و در این آشوبِ وحشتناك
از فروكوبیدنِ دُمهایشان بر خاك
زلزله در می گرفت و
بند از بندِ زمینِ مُثلۀ مضطر
جدا می شد ؛
زندگی یكباره در سرتاسرِ خاك و هوا و آب
ناپدید و بی صدا می شد .
وه ! بیا و غفلتِ برخاسته از جهلِ مطلق را تماشا كن !
آن نگهبانانِ پیل افكن ،
نیزه دارانِ زره بر تن ،
با سری از داوری در خیر و شر فارغ ،
با دلی آرام از ایمان به وحی تیغۀ شمشیر ،
ایستاده صف به صف ،
پهلو به پهلو ،
راست ،
گرد بر گردِ حصارِ كاخهای مرمر و آهن ،
پاسداران و پرستارانِ اهریمن .
وه ! بیا و انتظارِ باطلان از مصدرِ حقّ را تماشا كن :
انتظارِ آنكه یك نیمه جهنّم باشد و آنها
در بهشتِ نیمۀ دیگر
تا ابد با عیش و عشرت در امان باشند ؛
خود سرانگشتی به كاری ،
هرچه خُرد و هرچه بی زحمت ،
نیالوده ،
در پناهِ این نگهبانانِ خون آشامِ ویرانگر
خاطر آسوده
حاصلِ كارِ همه دوزخ نشینان را ،
مهرآیینان ،
ستم بینان ،
زندگی تلخانِ مرگِ تلخشان در كام شیرینان ،
حاصلِ جان كندنِ خاموشِ نسل اندر نسلِ اینان را
خورده و نوشیده و پوشیده و پاشیده و
بیداد فرموده ،
بی معارض ،
صاحبِ عزّت ،
خداوندِ جهان باشند !
وه ! بیا ، پایانِ كارِ این شقاوت پیشگانِ جابرِ بیدردِ احمق را تماشا كن :
ناگهان ،
با هجومِ فوج در فوج اژدهای آتشین ،
دیوارهای مرمر و پولاد
دود شد ،
افشانده شد ،
از آن میان گم شد ؛
زلزله ،
طوفانِ آتش
از جهنّم در بهشت افتاد ؛
خاك بی بنیان شد و
دریایی از آتش شد و
دریای آتش در تلاطم شد :
غفلتِ ناشی از عیاشی و خوشباشی
مستشان می داشت ،
چندان مستشان می داشت ،
كه سپاهِ فاجعه ناگاه
می رسید از راه و
غافلگیر و وحشت بندشان می كرد ؛
بی امان وفرصتِ جنبیدن و جان را به دَر بردن ،
یا نگاهِ حسرتی بر دور و برها كردن و مُردن ،
لحظه ای در حالت و وضعِ همان لحظه ،
با دهانِ باز و چشمانِ دریده
سنگشان می كرد ،
با زبانِ شعله های سرخ
لیسشان می زد ،
رنگشان می كرد ؛
لحظۀ دیگر
روی غلغلهای آتش دانۀ اسپندشان می كرد ؛
و زمین ،
این گوهرِ یكدانه در سرتاسرِ افلاك ،
این نگهدارندۀ جانهای رنگارنگ
در زهدانِ خاك و سنگ ،
كارگاهِ آفرینش ،
این نگارستانِ اعجازِ خدایی را
با لهیبِ آتشِ خورشید پروردِ جهنّم
پاك
از بهشتِ زشتِ بی ناموس و بی فرهنگشان می كرد ،
پاك از اندیشه ها ،
گفتارها ،
كردارهای گندشان می كرد .
چند لحظه
یا هزاران و هزاران سال
یكسره روی زمین دریای آتش بود ،
جنگلی از شعله های سرخِ سركش بود ؛
نه نشانی از كسی ،
چیزی ،
چه روینده ، چه جنبنده ،
مرده یا زنده ؛
نه به جا از كوخهای بردگان مانده
تكّه ای از تیركِ پوسیدۀ بامی ،
پاره خشتِ خامی از آوارِ دیواری ؛
نه از آن تا آسمان سر بر كشیده
كاخهای شوم كرداران
قطعه ای از یك ستونِ مرمرین
از صدستونِ صحنِ ایوانی ،
یا فروافتاده آویزی بلور
از چلچراغِ سقفِ تالاری.
آن زمینی كه جهان نامیده می شد ،
رفت ،
در جهنم غرق شد ،
نه ،
خود جهنم شد ؛
آن جهانی كه نظامِ باطلِ فرمانروایانش ،
آن ددانِ در بد اندیشی و بد خواهی و بد كاری
هزاران بار
بد تر از ابلیس ،
آفرینش را ،
خدا را ،
بی نهایت دردِ سر می داد ،
رفت و
نا پیدا شد و
آن دردِ سر كم شد .
شعله ها كم كم فرو كش كرد و
سرخی را سیاهی از میان برداشت ؛
دودِ مسمومِ غلیظی در فضا پیچید ،
و فضا را یكسره تا اوج ،
تا وَرای چشمۀ خورشید ،
با سیاهی و سكوتی هولناك انباشت .
من در آن هنگام
خالی از خود ،
در میانِ ظلمت و خاموشی مطلق
نقطه ای در مركزِ آگاهی گسترده از هر سو
تا كجا ؟
تا بی نهایت !
نقطۀ آگاهی من از برون ،
از ماسوای خود ؛
نقطه ای كه با وجودِ آن همه ریزی و نا چیزی
در فضای گردشِ بی انتهای خود
منظرِ تاریخ را ،
تاریخِ انسان و زمینش را
در كمالِ روشنی می دید ؛
من نبودم او ،
نقطۀ آگاهی من بود
كه چنین تصویرِ هستی را ،
وَ در آن ، شاید ،
بازتابِ نیستی را در طلوعِ بی منی می دید .
سرد شد دریای آتش ،
منجمد شد ،
سنگِ خارا شد ؛
آن جهانِ زندۀ پر شور و پر آواز ،
آن نمایشگاهِ حیران ماندن از اعجازِ زیبایی ،
صحنۀ دیدار كردن با خدا در رازهای آفرینش ،
باز
هیچ شد ،
هیهات ،
هیچستانِ پوچ آباد ؛
پچپچِ سرد و سیاهِ سنگ
در گوشِ هوای لال ،
های و هوی بی دلیل و بی روالِ باد
با سكونِ بسته درهای برون بر خوابگاهِ سنگ :
عشق مرد و
شعر مرد و
آفرینش خالی از آوازِ معنا شد .
وَ در آن هنگام
من ،
یك نقطه در كانونِ آگاهی
خفته ، امّا خفتۀ بیدار ،
می شدم آهسته دور
از صحنۀ كابوس ؛
و زمین ،
وامانده ،
آن پایین ،
از كران تا بیكران
یك گور
زیرِ یك سنگِ سیاه و زشت و ناهموار
در فضایی تیره و هول آور و منحوس .
وَ در آن بالا
روحِ آتش ،
گوهرِ جان و خِرد ، خورشید ،
از غم و
در ماتمِ مرگِ زمین ،
فرزندِ دلبندش ،
سخت احوالش دگرگون شد ؛
چهره اش ،
آن از طلا آیینه ای پاك و درخشنده ،
كه فروغِ هفت رنگِ شادی او را
باز می تابید ،
اكنون ،
خالی از آن لطفِ لبخندش ،
سرخ شد ، سرخ و
به سرخی چشمۀ خون شد ؛
و سپس ،
آن چشمۀ خون نیز
با گذشتِ چند لحظه ،
یا هزاران و هزاران سال ،
شد كبود ،
آنگاه شد یك نقطۀ ظلمانی ناچیز ؛
نقطۀ ناچیزِ ظلمانی
ناگهان
در ژرفنای بی نهایت رفت و
مدفون شد .
من ،
همان یك نقطه در كانونِ آگاهی ،
در سیاهی و سكوتِ بی نهایت ،
فارغ از هستی ،
در مدارِ هیچی و پوچی رها بودم ؛
صحنۀ كابوس ،
سرگذشتِ تلخِ انسان و زمینش را
از نخستین دم ،
نخستین گام تا فرجام
پشتِ سر نهاده ،
از خود اكنون بندِ هر اندیشه و هر آرزویی را گشاده ،
بی چه و چون و چرا ،
بی چند و بی كیی ،
بی كجا بودم ؛
در ضمیرِ نقطه ای خود چنین احساس می كردم
كه نه با دنیای خوابم هیچ كاری هست ،
نه به خاطر هیچ یادی دارم از دنیای بیداری ؛
نه ،
چه می گویم !
نمی دانم !
هرچه گویم بودم ،
امّا باز
آنچه بودم ،
آنچه در احساسِ خود بودم ،
پایۀ دریافتش از عالمِ اندیشه و گفتار بیرون بود ،
پس عبث باشد اگر گویم كه پنداری
هیچ بودم ،
هیچ و آگاه از همه ،
هیچ و همه ، آری
در خود ، امّا بی خود از خود ،
در خدا بودم !
ناگهان
در سیاهی و سكوتِ بی نهایت ،
باز
منفجر شد نعره ای و
رعد آسا در فضا پیچید !
وای !
گفتم : وای !
نه دیگر ،
خدایا ، نه !
باز آن نعره ؟
نعرۀ آن دیو ،
آن دیوِ سیاهِ بخت برگشته ؟
بی زبان میلیون و میلیون سال
مانده در تنهایی از اندوهِ آن آگاهی خاموش
دردمند ،
آشفته ،
سرگشته ؟
تا كه روزی . . .
نه ،
خدایا ، نه !
تجربه ،
این تجربه ،
با یك چنین فرجامِ وحشتناك ،
در مَثَل حتّی اگر از روی بازی و هوس باشد ،
تا ابد باید همان یك بار بس باشد ،
تا ابد یك بار ،
در سرتاسرِ افلاك !
وای !
با این نعرۀ دیوِ سیاه ، آیا
راستی كابوسِ انسان و زمینش باز
صحنه صحنه پیش خواهد آمد و تكرار خواهد شد ؟
نه !
خدایا ، نه !
در چنین حالی
ناگهان آن نقطه در كانونِ آگاهی كه من بودم
با فشارِ وحشتِ تكرارِ این كابوس
نعره ای شد ،
منفجر شد ،
رعد آسا در فضا پیچید ؛
نعره ای عصیانی و قهّار
كه مرا بركند همچون گردباد از وادی كابوس
در جهانِ راز پردازنده و رمز آفرینِ خواب و
بیرون برد ،
خسته و آشفته و درمانده و مأیوس
كرد پرتابم به جایی آشنا ،
امّا
همچنان آكنده از تنهایی و
اندوه و
بیزاری
در جهانِ كهنه و
رنج آور و
مأنوسِ بیداری .
آفتابِ صبحگاهی ،
ناگهان از پنجره در چشمهای من
دامنی از خُرده الماسِ وقیحِ واقعیت ریخت ،
زهرِ خاطرسوزِ آن باخونِ من ،
با جانِ من آمیخت ؛
و هنوز آن نعرۀ دیوِ سیاه و
نعرۀ من
داشت
در سرم ،
سنگین تر از سرتاسرِ هستی ،
طنینش را ؛
و طنینش با تپشهای دلم می كرد
درگذارِ هر نفس تكرار
سرگذشتِ تلخِ انسان و زمینش را .
لندن ، مارس - مه 2002
|