داستان بلند « باغی در کویر» نوشته محمود کیانوش از سوی انتشارات آفرینش منتشر شد .

بخش اول آن را با یک دیگر می خوانیم :
همان دیوار، همان درخت سرو، و گاهی صدای پای عابری که تو او را نمی بینی و سعی می کنی حدس بزنی که آشناست یا بیگانه، پیر است، جوان است یا کودک، خوشحال است یا غمگین، به خانه بر می گردد یا از خانه دور می شود، سرش از فکرهای پلید انباشته است یا از فکرهای پاک، و خیلی حدسهای دیگر. همان دیوار آجری قرمز رنگ، همان درخت سرو کهنسال. اگر این دیوار گچی می بود و هر سال سفیدش می کردند، آنوقت در طول هر سال تغییرهایی روی آن می دیدی. خطّهای کج و معوج، یادگاریها، فحشها، تصویرها، آن قدر که دیگر از سفیدی دیوار چیزی نمی ماند تا بچّه ای را به هوس نوشتن یا نقّاشی کردن بیندازد، و آنوقت تقریباً سال به آخر می رسید و باز یک صفحۀ بزرگ سفید در مقابل خود می دیدی و انتظار اوّلین تصویر یا نوشته را می کشیدی که بیاید و خیرگی دیوار را بشکند. امّا از پنجرۀ این اتاق چشم انداز تو همین دیوار آجری قرمز کدر است و همین درخت سرو کهنسال که انگار در این هشت نُه سال یک وجب هم قد نکشیده است. او هم مثل تو به دورۀ راکد عمرش رسیده است. همین طوربی طراوت و بی رشد می ماند تا بیشتر شاخه هایش خشک شود و یک روز صاحب خانه را به این فکر بیندازد که «این درخت دیگر به درد نمی خورد. امروز از بیخ ارّه اش می کنم»
و تو را چه کسی به فکر خواهد افتاد که از بیخ ارّه ات کند؟ همین الآن می بینی که بیشتر شاخه هایت خشک شده است. حتـّی اگـر درست حساب کنی، یک شاخۀ سبز و با طراوت هم برایت نمانده است. نقّاشی؟ نه! این شاخه هم رشدش را کرد، طراوتش را نشان داد و پژمرد. به دیگران چه کار داری که هنوز با خاطرۀ گذشتۀ تو همراهند! آنها هنوز با همان «نجلا»یی زندگی می کنند که گهگاهی نمایشگاهی بر پا می کرد و نوآوریهایش بحثهایی می انگیخت. تو دیگر از آن نجلا خیلی دور شده ای. آن نجلا و این درخت سرو هر دو به دورۀ راکد عمرشان رسیده اند. امّا تو مثل این درخت نمی توانی این دورۀ رکود را با تسلیم و تفویض بگذرانی تا ارّۀ اجل تو را بیندازد. باید فکری به حال خودت بکنی. هیچکس به فکر تو نیست. هیچکس آن قدر مهر ندارد که بیاید گلوله ای در مغزت خالی بکند یا کاردی در قلبت، یا در فنجان چایت زهری بریزد. تو درخت سرو از رشد و طراوت افتادۀ این خانه ای، امّا آن قدر در بند وظیفه بوده ای که نگذاشته ای صاحبان خانه شاخه های خشک شدۀ تو را ببینند و با تأسّف و اشک در گورستان شهر با تو وداع کنند.
«مامان، برای جشن مدرسه..»
«فکرش را کرده ام، پوپک جان. برای سه تا معلّمت، برای مدیرت و برای بابای مدرسه هدیه های خوبی خریده ام»
«کو، مامان؟ کجاست؟»
«برویم، نشانت بدهم. کارت هم گرفته ام. برای هر کدامشان یک کارت می نویسی. هدیه ها را توی کاغذ هدیه می بندی و کارتها را با نور چسب روی آنها می چسبانی.»
«مامان، من برای جشن مدرسه...»
«فکر آن را هم کرده ام. حالا پیراهن و کلاهت را هم می بینی و حتماً از آنها خوشت می آید.»
«مرسی مامان، خیلی ممنون، امّا من می خواستم خودم..»
«آخر پوپک جان، تو الآن توی امتحانات هستی. فکر کردم این بار سلیقۀ مامان را می پسندی. بعد از جشن مدرسه با هم می رویم، به سلیقۀ خودت هر چه خواستی، می خری.»
«اگر مهرداد آنها را ببیند چی؟»
«برای مهرداد هم خریده ام. کت و شلوار، پیراهن، کفش و یک کراوات خیلی قشنگ. پس خیالت راحت باشد.»
«بابا هم می آید به جشن؟»
«اگر کارش زیاد نباشد، می آید. نباید بابا را مجبور کرد. ناراحت می شود. تو که نمی خواهی بابا را ناراحت کنی؟ اگر کار نداشته باشد، حتماً می آید. کت و شلوار تازه اش را فردا از خیّاطش می گیرم. به خودش نگفته ام. همه با لباسهای نو به جشن مدرسۀ تو می آییم.»
«خودت هم همین طور، مامان؟»
«خودم هم همین طور.»
خودت هم چه طـور؟ با لبـاس نو؟ بلـه، با لبـاس نو، امّا تو از درون کهنه و پوسـیده ای. دیگر چـیزی برایت نمـانده است که بتوانی آن را نو کنی. وقتی که آن لبـاس نو را پوشـیدی و در مقـابل آییـنه ایسـتادی، چه دیدی؟ یک روح بیچاره و سرگردان که هیچ چیز و هیچکس برای او پناهی نیست. که به درد هیچکس نمی خورد و نمی تواند انتظار داشته باشد که کسی به دردی از دردهایش بخورد. تو دیگر تمام شده ای. خیلی زودتر از آنکه جسمت تمام بشود، آن چیز ناشناخته ای که اسمش را زندگی گذاشته اند، در تو تمام شد.
نجلا که مدّتی بیحرکت رو به پنجره ایستاده بود، سرش را برگرداند و به تابلو نیمه تمامش که روی سه پایه استوار بود، نگاه کرد. یک دشت برهوت بود به رنگ سرب، و شاید یک پهنه از ریگ روان با امواج ساکنش، و در میان آن کوهی، قلعه ای، یا شعله ای با سایه رنگهای خاکستری، از سفید تا سیاه. اگر با چشم نیم باز نگاهت را به آن می دوختی، در چین و شکنهای آن شعله، یا در شکافهای آن کوه، یا در سه کُنجهای مقعّر و محدّب آن قلعۀ بیشمار پهلو شکلهایی در هم، امّا آشنا می دیدی، شکلهایی که تا می خواستی آنها را به جا بیاوری، در شعلۀ خاکستری گم می شدند. نجلا چند لحظه به تابلو نیمه تمام خودش نگاه کرد و بعد به نزدیک سه پایه رفت.
این یکی از همۀ فریبها بزرگتر بود، و از همۀ فریبها پُر رنج تر. هنر! با نقّاشی به چه رستگاری ای می خواستم برسم؟ با اعتباری که هنر در دنیـای آدمهـا دارد، من فـی الـواقع وقتـی یک نقـّاش واقعی بودم که اصلاً فکر رسـتگاری را هم نمی کردم. یک احمق الکی خوش بودم و دیگران،بدون اینکه بخواهند یا بدانند، مرا دست انداخته بودند، و من بدون اینکه بخواهم یا بدانم، سرگرمشان می کردم. در حقیقت دیگران مرا می ساختند، دیگران مرا زندگی می کردند، و من چهرۀ خودم را در حرفها و حرکات آنها می دیدم. وقتی که از این جهل بیرون آمدم و کمی به درون خودم نگاه کردم و معنای نقّاشی را فهمیدم، آنها گیج و گول در مقابل تابلوهایم ایستادند و دیگر هرچه گفتند با من ارتباطی نداشت. چرندیاتی بود که با زحمت به هم بافته می شد تا ناآگاهی از دنیای خود آنها را به صورت آگاهی از دنیای من بیان کند. و حالا مدّتهاست که من فقط یک اسم ساخته و پرداخته هستم. فقط یک اسم. مدّتهاست که فقط اسم من خرید و فروش می شود و دنیای من در تابلوهایم بی تماشاگر مانده است.
نجلا رو از تابلو گـرداند و با چابکی و شـتابی برخاسته از انقلاب عصبی به طرف میز کارش رفت. با انگشتان لرزانش لوله ها و قوطیهای کوچک رنگ را پس و پیش کرد. یک لولۀ رنگ برداشت. سر آن را با فشار زیاد پیچاند تا باز شد. فشار کمی به ته لوله داد. رنگ قرمز روشن در سر لوله شکفت. چشمهای نجلا سیاهی رفت و سرش گیج خورد و احساس تهوّع سینه اش را سنگین کرد. چند لحظه چشمهایش را بسته نگهداشت و بعد که دوباره به شکوفۀ سرخِ رنگ نگاه کرد، وحشتی ناشـناخته او را لرزاند. با همـان چابکی و شـتاب به طرف تابلو نیمه تمام رفت. شکوفـۀ سرخ را در بالای تابلو، کمـی بالاتر از تاج شـعلۀ خـاکسـتری گـذاشت و همچـنان کـه به ته لـوله فشـار می داد، دستش را با تأنّی تا پایین تابلو آورد. یک جویبار سرخ بر زمینۀ خاکستری جاری شد. نجلا چند لحظه به ترکیب تازۀ تابلو نگاه کرد و بعد قلم موی بزرگی در چنگ گرفت و آن جویبار سرخ را با حرکتهای تند دستش به چین و شکنهای شعلۀ خاکستری بخشید.
وقتی که همۀ رنگها می پژمرند، هنوز یک رنگ هست که می تواند به آنها طراوت بدهد. و آخرین نسیم می وزد و آخرین آفتاب غروب می کند. آه، ای رهایی! ای بی خبری! ای خواب!
نجلا همچنان با سر قلم مو از جویبار سرخ مایه می گرفت و به شعلۀ سرد و خاموش روشنایی و حرارت می داد. آن انقلاب عصبی کم کم در او فرو می نشست. حرکتهای دستش آرام و آرامتر می شد و از چشمهای سیاه برّاقش دو رشته نگاه بیرون می آمد، یک رشته با حرکتهای دستش همراه بود و رشتۀ دیگر بی مقصد و بی مقصود رها می شد.
من از آدمهایی که دور و برم بوده اند چه گله ای می توانم داشته باشم؟ وقتی آدم از دیگران گله دارد که هنوز از شرّ خودش خلاص نشده است. هنوز دیگران را در رابطۀ با خودش ارزیابی می کند. امّا حالا دیگر من با هیچکس رابطه ای ندارم. هرچند دیگران همان روابطی را که با من داشته اند، دارند و مرا به اعتبار همین روابط ارزیابی می کنند. آنها می توانند از من گله داشـته باشند. در نظر هـر کـدام از آنهـا من عیبهایی دارم که قابل گذشت نیست و آنها می خواهند که من این عیبها را نداشته باشم تا به دردشان بخورم. امّا من می دانم که دیگر به درد هیچکس نمی خورم و از این بابت هیچ تأسّفی هم ندارم. اصلاً نمی خواهم به درد کسی بخورم. مگر من آمده ام توی این دنیا که یک دارالشّفای متحرّک باشم و خودم را به هرکس که به اسم صدایم کرد و سلامی گفت، تسلیم کنم؟
آن قلعۀ بیشمار پهلو آتش گرفت. آن کوه بلند خاکستری آتش گرفت. آن شعلۀ سرد و خاموش زنده شد. نجلا قلم مو را آرام روی میز کارش گذاشت و بار دیگر نگاهی به تابلو انداخت. در آن عصر تاریک زمستانی که همه چیز را یک هالۀ خاکستری گرفته بود و از پنجره روشنایی بیمار و خاکستری به درون می آمد و به اشیاء و دیوارهای اتاق حال و هوایی خسته و ملول می داد، تنها یک چیز روشن و زنده پیدا شده بود که شعله می کشید و در پیچیدگیهایش شکلهایی درهم و آشنا می سوخت، شکلهایی که تا می خواستی آنها را به جا بیاوری، گم می شدند. نجلا لبخندی زد و با قدمهای آدمی آرام، آدمی که از تصمیم خود آرامش گرفته باشد، از اتاق بیرون رفت.
|