تبليغاتX
شعر جهانی

mahmudkianush

محمود کیانوش

mahmudkianush

http://mahmudkianush.blogfa.com

شعر جهانی

شعر جهانی

شعر جهانی

محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود. جان و جهان محمود کیانوش(حلقه نیلوفری/2)

شعر جهانی

 
جان و جهان محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " شعر جهانی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


کتاب با نگاهی دیگر /بخش اول: نگاه

یا درود

این روزها کتابی از محمود کیانوش عزیز به دستم رسیده است که دربرگیرندۀ رباعیات اوست . این کتاب تا کنون چه در ایران و چه در خارج از ایران چاپ نشده است و برای اولین بار است که در این فضای مجازی منتشر می شود.می خواستم تمامی رباعیات را در وبلاگ بگذارم اما چنان که افتد و دانید ، با توجه به فضای مجازی، امکان پذیر نیست . باری... تصمیم گرفتم ابتدا این کتاب را به چند بخش تقسیم کنم سپس در فاصله زمانی معین هربخش را در این تارنما بگذارم .به هر حال این تصمیمی است که اکنون گرفته ام .البته می کوشم بعدها کتاب را به صورت کامل در اختیار شما بگذارم. اگر بتوانم.

رباعیات این مجموعه به جان نواند . بخش اول که نگاه نام دارد را بخوانید.

 

با مهر

 

مهدی خطیبی

 

                            

 

 

 

 

 

با نگاهي ديگر

 

 

رباعياتِ نو

 

 

محمود کیانوش

 

 

لندن 2002

       1

          نگاه 

 

 

 

 

 

 

 

به خواننده

 

بي حرفِ دلِ تو بي زبان مي مانم،

در خاطرِ توست آنچه من مي دانم:

انديشه و احساسِ تو را از چشمت

مي گيرم و در ترانه اي مي خوانم.

 

 ترانه در پنج دفتر

 

ماييم و همين «نگاهِ» حيرت در راه،

«انديشۀ» گنگ در «درنگِ» كوتاه:

چه رادِ «نشابور»، چه رندِ «شيراز»،

از روح «ترانه» ماند و از تن... آه! 

 

انتظارِ فاجعه

از بامِ سياهِ شبِ ماتمزده، ماه

با چشمِ جنون به من كند مات نگاه؛

آيا دلِ من منتظرِ فاجعه اي ست،

يا مــاهِ خبر شنيدۀ چشم به راه؟

 

بر شاخه

بر شاخه پرنده اي خوش آوا خوانَد،

سرمستِ همين دَمي، دُمي جنباند؛

گويي كه هر آنچه من ندارم ، دارد،

يا آنچه كه آدمي نداند ، داند.

 

خورشيد شدم

از خواب بر آرم سر و خورشيد شوم،

هر چيز كه ديده ام پسنديد، شوم؛

وقتي كه نشسته ام دمي بر لبِ جوي،

پروازِ عقاب و سايۀ بيد شوم.

 

معبد سبز

از شهرِ تباه و تيره رو گرداندم؛

چشمم به درخت خورد و بر جا ماندم:

سبزيش به من جذبۀ قدسي بخشيد،

در معبدِ او نمازِ حيرت خواندم.

 

اي ابر

اي ابر كه بر باد نشيمن داري،

در ذهنِ سپيد يادي از من داري،

من در نگهم با تو سبك مي آيم،

انگار سرِ مرا به دامن داري.

 

به نا هنگام

بيدار شدم، اتاقِ من بود سياه،

وحشتزده از پنجره برگشت نگاه؛

دل خواست زِ چشم آبي از چشمۀ صبح:

شب بود هنوز و ديوِ شب بر سرِ راه.

 

دورترین ستاره

اي دورترين ستاره در طاقِ كبود،

منظورِ تو از گفتنِ «بيگانه» چه بود؟

من چشمِ توام ، تو روشني دلِ من،

در اين شبِ تار از آشنا بر تو درود!

 

     در صفّۀ سبز

در صفّۀ سبزِ سايه و روشنِ برگ،

بنشست نگاهِ خسته بر دامنِ برگ؛

ديدم منم آن پرندۀ شاد كه هيچ

بر من نكند نگاهي از روزنِ برگ!

 

بیخود

كودك به چه شوق خانه با گل مي ساخت؛

يكچند به زيبايي آن دل مي باخت؛

ناگاه چو ديوانه به آن مي خنديد،

بيخود به خراب كردنش مي پرداخت.

 

  

   شعبده باز

مرمر شكني پيكره ساز است اين باد،

با ابر حكايتش دراز است اين باد:

هر لحظه در آردش به شكلي اين شوخ،

در كارِ هنر شعبده باز است اين باد!

 

ای ابر

تو عاشقِ روي آفتابي، اي ابر،

با گرمي عشق در شتابي، اي ابر؛

تا اوج روي و خسته افتي از پاي،

افتي به زمين و باز آبي، اي ابر!

 

 

    در خود آزاد

 

در يك قفسِ تنگ و سياه از پولاد

چشمم به پلنگِ بيقراري افتاد :

با خشم به من گفت كه: «داني، اي مرد،

اينجا كه اسير است و كه در خود آزاد؟»

 

 

آزادی لاکپشت

 

آزادي لاكپشت را بندي نيست،

تاريخ و نظام و زند و پازندي نيست:

از تخم برون آيد و دريا در پيش،

در پس پدر و مادر و پيوندي نيست.

 

دلهرۀ گذار

 

يكجاست اذان بلند و يكجا ناقوس؛

هر منتظري ست با صدايي مأنوس:

در ساحلِ هستي همه با هم در گير،

از دلهرۀ گذار از اقيانوس!

 

رازِ شب

با نيتِ كشفِ رازِ پنهان در شب،

بنشستم و باز خيره ماندم بر شب:

زيبايي آسمانم، امّا، نگذاشت،

شد صبح و نبود در ميان ديگر شب.

 

 

   تار است دل

 

سرد است هوا و آسمان ابر اندود؛

از پيكرِ خاكِ خفته بر خيزد دود:

تار است دلم، چنان كه در يادم نيست

خورشيد چه بود ، روشنايي چون بود!

 

زنجیر شتاب

در شهرم و روحم از هياهو خسته ست؛

زنجيرِ شتاب دست و پا را بسته ست:

اي كاش كه دِه براي من جايي داشت

در زندگي اش، كه ساده و آهسته ست!

 

دیوار

آن گاوِ لميده در كنارِ جوبار،

خورده علفي و خوب كرده نشخوار،

مبهوتِ شگفتي جهان است اكنون،

يا آنكه جهان بر او نمايد ديوار؟

 

 

    برف

 

برف آمد و با سپيدي آتشناك

ب.رد آن همه رنگ و خستگي را از خاك؛

اكنون دو سه ساعتي فضا خواهد ماند

از ردّ ِ هياهوي جنون آور پاك.

 

وقتی که...

 

وقتي كه زمانه مي دهد آزارم،

وَز چهرۀ خلق مي كند بيزارم:

با چهرۀ خانه ها، كه سنگند و صبور،

با چشمِ سكوت گفت و گويي دارم.

 

من منتظرم

من منتظرم كه شب بيفشاند خواب،

اين شهرِ شتاب و شَرّ بيفتد از تاب،

تا پنجره ها چشم گشايند، آيند

در باغِ ستاره ها، به جشنِ مهتاب.

 

 

آواز پرنده

 

صبحي كه در آن پرنده اي در پرواز،

با عشقِ به زندگي نخواند آواز:

روزش تهي از نور و نوا خواهد بود،

بر پهنۀ دل افق نخواهد شد باز.

 

مسخ

 

دُم داد تكان ، پوزه به پايم ماليد؛

با خفّتِ بردگي به خود مي باليد؛

گفتم كه:  چرا گرگ نماندي، اي سگ!»

پاسخ به لگد نداد ، ماند و ناليد!

 

رازِ برگ

 

برگي است خزان ديده ، بَرش دار از خاك،

كُن بانَفَسي غبار از رويش پاك:

اين شعلۀ منجمد به تو بنمايد

خود شمّه اي از رازِ بزرگِ افلاك!

 

عوعوِ اندیشه

 

شب، دايۀ روحِ خسته، فانوس به دست،

آمد ، همه جا پنجره بر روز ببست؛

افسوس كه خوابِ من و لالايي او

با عوعوِ انديشه دمادم بشكست.

 

اعجاب

 

ماه است، ولي جادوي مهتابِ تو نيست؛

درياست، ولي معجزۀ آبِ تو نيست:

هر چيز كه هست، تا تو روحش ندهي،

مخلوقِ تو و در خورِ اعجابِ تو نيست.

 

گنجشک

 

گنجشك، تو هم هزار مشكل داري،

زيرا كه چو ما زنده اي و دل داري:

اين بر تو مبارك كه سري از بنياد

از معني هست و نيست غافل داري!

 

 

 

   بلوط در شهر

 

پاييز و بلوط است و هزاران كودك

افتند فرو از رَحمِ او تك، تك:

شهر است، نه گهوار? جنگل، آنك

اجسادِ بلوطكان رها در مهلك!

 

غروبِ نيزار

                                    برای شاهرخ مسکوب

خسته ست دلم ، نگاهِ من بر ديوار

بسته ست به تصويرِ غروبِ نيزار:

از قعرِ سكوتِ منجمد مي آيد

آوازِ ني شبان و صبحِ كُهسار .

 

از جنگل تا باغچه

 

آن دانه نهفتنِ تو را، اي سنجاب،

در پارك نظاره كرده ام با اِعجاب؛

اكنون كه كني باغچه ام را ويران،

خواهم كُنَمَت به سوي جنگل پرتاب!

 

پلنگ

در بيشه پلنگِ آرميده زيباست؛

آزادي وحش در غرورش پيداست:

با خنجرِ دندان به گلوي آهو

زشت است پلنگ، چهره اش وحشت زاست!

 

هنر

آن روز كه كرد آفرينش آغاز

خود را به هنر شناخت در انسان باز؛

وآنگاه در او بديد خود را در رقص،

آنگاه در او شنيد از خود آواز.

 

پوچي شگرف

پروازِ خوشِ كبوتر و نيلي ژرف؛

آرامشِ خوابِ ماه و زيبايي برف:

ناگاه هجومِ باز و فريادِ نگاه؛

درماندگي تلخِ تو، پوچي شگرف!

 

پرواي كلاغ

بر نيمكتي نشسته در خلوتِ باغ،

انداختم از فاصله اي پيشِ كلاغ

نان پاره و پنداشت كه سنگ است و گريخت:

پرواش به من رنج و به او داد فراغ!

 

بر سفرۀ باد

يك پيرِ خميده از عصا جان مي خواست،

يك مردِ جوان بر اسب ميدان مي خواست؛

پروازِ غبار و چشمِ حسرت تاريك:

بر سفرۀ باد، خاك مهمان مي خواست!

 

در پردۀ مِه

در پردۀ مه شهر تماشا دارد؛

زيبايي وَهمگونِ رؤيا دارد.

خورشيد، درنگ كن، كه چشمم امروز

از هرچه كه آشناست پروا دارد!

 

عطرِ خون

گفتم به نسيمِ خنكِ صبحگهان:

«دارم به سرانگشت گلي سرخ نهان!»

ديدم كه گرفت عطرِ احساسِ مرا

تا پخش كند در همه آفاقِ جهان.

 

خود بودن

اي سبزِ بلندِ سرفرازِ آزاد،

دارم هوسِ آنكه، به خود بودن شاد،

همچون تو، رها از همه، زيرِ باران،

مستانه بمانم و برقصم با باد.

 

بر گرد

اي برف چه پاك و روشن و زيبايي!

برگرد، چرا به شهرِ ما مي آيي؟

يك ساعته آلوده كند جانت را

شايستۀ تو ندارد اينجا جايي!

 

بي آرزويي

اي گل كه شگفت رنگ و بويي داري،

با شبنم و نور گفت و گويي داري،

خوش باش، كه گرچه فرصتت كوتاه است،

در سينه دلِ بي آرزويي داري!

 

بهارِ لبخند

لبخندِ تو گل، شكفته بر شاخۀ نور،

در من دلِ تابناك: گلدانِ بلور؛

آراست چه خوش پنجرۀ چشمِ مرا

يك جلوۀ اين بهار، با شادي و شور!

زشتي روز

با پلكِ فروبسته كنم گاه به گاه

بر چهرۀ تابناكِ خورشيد نگاه:

در آتش و خون غرق شود زشتي روز،

در دل شكند سردي اندوهِ سياه!

 

ابريشم

هرگاه كه نازك بدني را بينم

در پيرهني لطيف از ابريشم،

بينم كه در اين آتشِ پنهان در آب

سوزند همه شاپركانِ عالم!

 

بر شاخۀ تاك

اين لاشۀ بويناكِ افتاده به خاك،

سرما و گرُسنگيش آورده هلاك:

پروازِ پرنده نيست در گردشِ عشق،

آوازِ پرنده نيست بر شاخۀ تاك!

 

بادكنكِ سپيد

زيبايي شب شعبده انگيخته است،

تاريكي و نور درهم آميخته است:

يك بادكنك، سپيد و رخشان و شگفت،

بر اوجِ نگاهِ كودك آويخته است!

شهرزاد

ديشب به اتاقِ من نمي آمد خواب،

آتش به دل از پنجره مي جستم آب:

كم كم من و خواب، هر دو، را افسون كرد

با قصّۀ نور شهرزادِ مهتاب.

 

دو گانگي

هر وقت كه در باغچه نم نم آيي،

از پنجره ام كه بينمت، زيبايي:

اكنون كه به راهِ خانه باري بر من،

باران، چه دل آزار و چه تن آلايي!

 

شايد

شايد كه نبود خندۀ ماه بر آب

از ماهي سرگرم به بازي حباب:

شايد كه بسي دور، در آن سوي خيال

مي ديد كسي مرا در آن لحظه به خواب.

نگاهِ كودك

از شيشه عروسكي ظريف و خوشرنگ

زد بر دلِ شادِ دخترك شيرين چنگ:

در چشمِ پدر نگاهِ كودك خنديد،

در جيبِ تهي دستِ پدر شد دلتنگ.

 

رمه

ناگاه شبانِ پير بر خاك افتاد،

آشفت رمه در هم و بع بع سر داد:

بي هي هي و چوبِ او علف شيرين نيست،

وحشتزده است گوسفندِ آزاد!

 

آوازش ماند

                                                 براي مصطفي فرزانه

 

بر شاخۀ گل پرنده آوازي خواند،

از بامِ سكوت بانگِ شادي افشاند:

گل رفت و نماند رنگ و بويي از او،

امّا چو پرنده رفت، آوازش ماند!

خنده به فقر

بوي خوشِ قهوه در مشامش پيچيد،

در كوي هوس به فقرِ جيبش خنديد:

با پولِ بليتِ رفتنش تا خانه

در كافه نشست و قهوه اش را نوشيد.

 

شفق

ديروز نگاه در غروبِ خورشيد

يك دشت پُر از گلِ شقايق مي ديد:

امروز شفق بر سرِ خشم است انگار،

از تشتِ طلا به چشمِ من خون پاشيد.

 

سكّه

پيري سه چهار سكّه در راهش ديد،

خَم تر شد و چشمِ خسته اش را ماليد:

«نه، سكّه كجا! برگِ شكوفه ست اينها!»

آشفته شد از بهار و از خود نوميد.

 

       مهمانِ خدا

در دامنِ تپّه دعوتم كرد شبان

بر سفره به شيرِ تازه و پارۀ نان:

از لذّتِ اين مائده، در باغِ بهشت،

مهمانِ خدا بودم و سلطانِ جهان.

 

نشنيد

پروانه شكست پيله اش را و پريد،

چرخي زد و بر دامنِ گل جاي گزيد:

از پيلۀ انديشه به او گفتم: «آه !

آزاد شدي، خوشا به حالت!» نشنيد.

 

سرگيجه

زن بر شكمِ بارورش كرد نگاه،

ناگاه بر آمد از دلش شعلۀ آه:

انگار در آن حالتِ سرگيجۀ تلخ

گهوارۀ سبز ديد و تابوتِ سياه!

 

       پاسِ نجابت

از باغ به كوچه شاخه هاي گيلاس

آويخته بود آيه هاي وسواس:

دل گفت: «بچين!»، عقل هراسان شد، گفت:

«نه! بگذر و مي دار نجابت را پاس!»

 

پنجرۀ سبز

دستي به عصا و دستِ ديگر به كمر،

برخاست، ولي دَوارَش افتاد به سر:

بنشست، نه، بر صندلي افتاد و نگاه

بر پنجرۀ سبز نينداخت دگر!

 

عاطفه

گربه كه نَبود از خطر پروايش،

از شيشه شكسته زخمگين شد پايش:

سگ آمد و چركِ زخمِ او را ليسيد،

نگذاشت در اين خسته دلي تنهايش!

 

 

 

دشتِ برهوت

دشتي برهوت، تا افق گسترده،

بر دشت كشيده برف يكسر پرده:

اين منظره را چشمِ خيالم خواهد

در شهرِ دل آشوبِ ملال آورده!

 

درياست !

در سايۀ مادر آبگيري ديدم،

«درياست، بترس!» گفت و من خنديدم:

امروز كه نيست مادرم، دريا را

در قطرۀ اشكِ او فرو غلتيدم!

 

در لحظۀ ابد

جنبيد لبش، مُرد صدا در نايش،

در چشم ولي ولوله كرد آوايش:

چشمِ همه، بي نگاهشان، با او بود،

او رفت و كسي تكان نخورد از جايش!

 

   رها از تو

انديشه، مگو كه زندگي بي معناست!

گنجشككي آمد و نشست و برخاست:

يك لحظه، رها از تو، نگاهش كردم،

ديدم كه شگفت است و خوش است و زيباست!

 

بازي عشق

گل سفرۀ خوشبوي فراهم كرده ست،

در خدمتِ زنبور كمر خم كرده ست:

عشق است كه در بازي خود او را مست

از ساغرِ آفتاب و شبنم كرده ست!

 

 

 

 

 

 

 

محمود کیانوش جمعه بیست و هشتم تیر 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
دو شعر از محمود کیانوش(اشراق و تهران )
بخشی از فصل «تخیّل» از کتاب منتشر نشدۀ «شعر، زبانِ کودکی انسان»
پروازهای ساکن
کلامِ تو/THY WORDS
سپیدی ، سیاهی / تازه ترین سرودۀ دو زبانۀ محمود کیانوش
افتادنِ جام The Fall of the Glass
شبگیر
نقدی بر کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی»
کتاب با نگاهی دیگر /بخش چهارم و پنجم : نیشابور و شیراز
کتاب با نگاهی دیگر /بخش سوم : اندیشه
درباره وب
محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود.

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
محمود کیانوش
مهدی خطیبی

لینک دوستان

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ