تبليغاتX
شعر جهانی

mahmudkianush

محمود کیانوش

mahmudkianush

http://mahmudkianush.blogfa.com

شعر جهانی

شعر جهانی

شعر جهانی

محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود. جان و جهان محمود کیانوش(حلقه نیلوفری/2)

شعر جهانی

 
جان و جهان محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " شعر جهانی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


کتاب با نگاهی دیگر /بخش سوم : اندیشه

 

3

انديشه

          انسان نشويم

تا مرد و زنيم همچنان جانوريم،

از مرتبۀ كمالِ خود بي خبريم؛

انسان نشويم تا به پروازِ خرد

از مرزِ نري و مادگي در گذريم.

 

نگرانِ همه              

شاعر دل و جانش دل و جانِ همه است،

با گفتنِ شعرِ خود زبانِ همه است:

تنها تر و بيدار تر از همسفران،

با چشمِ حقيقت نگرانِ همه است.

 

مجلسِ نيرنگ

دور از همه گرچه گاه دلتنگ شوم،

در خلوتِ خود سازِ بي آهنگ شوم:

بِه زآنكه به خوش رقصي اربابِ ريا

طنبور زنِ مجلسِ نيرنگ شوم.

 

 

 

خرابِ خرد

من سخت پريشان و خرابِ خردم،

همواره در آزار و عذابِ خردم:

خواهم كه جنون بيايد و از سرِ مهر

آسوده كند از تب و تابِ خردم.

 

قاتلِ جانِ خدا

انسان به شرف جانِ نمايانِ خداست،

بر خاك گزارندۀ فرمانِ خداست:

هركس كه به هر جهت كسي را بكشد،

نه قاتلِ كس، كه قاتلِ جانِ خداست!

 

من آينه ام

من آينه ام، نه دشمنم باتو، نه دوست:

از هر كه به او همان نمايم كه در اوست؛

در خود نگر، از ديدنِ من عيب مگير،

گر چهرۀ زشت را نگويم كه نكوست.

 

نشاطِ لحظه

شيريني عمر با شتاب آلوده ست؛

با ناله كسي به عمرِ خود نَفزوده ست:

آن كس كه نشاطِ لحظه را دريابد،

از دلهرۀ تلخِ زمان آسوده ست.

 

گنجِ دلارا

در سيرِ وجود چشمِ من پاي من است؛

انديشۀ من پهنۀ دنياي من است:

هر راز كه از چهره بر انداخت نقاب

زيبايي او گنجِ دلاراي من است.

 

نفسِ جنون

من ضجّۀ وجدانِ قرونم، چه كنم!

تاري غم و آتش و خونم، چه كنم!

مجنون شدن از زشتي اوضاعِ جهان

سهل است، كه من نفسِ جنونم، چه كنم!

 

در پشتِ سر

من آنچه كه از زشت و نكويت گويم،

در وصف و بيانِ خلق و خويت گويم:

در پشتِ سرت نگفته ام هرگز هيچ

كآن را نشود به پيشِ رويت گويم!

 

امروز اگر

امروز اگر جملۀ ناخرسندان

بر دل نفشارند به زاري دندان،

با خشم فقط يك «نه» بگويند، افتد

صد زلزله در سراي قدرتمندان!

 

خِلافِ جريان

هر آدمي اوّل كه مي آيد به جهان،

در طبع يكي ست با همه جانوران:

در جامعۀ خراب انسان نشود

كس تا نكند شنا خلافِ جريان.

 

خود بيني

گفتند در اين جهان جهنّم دِگري ست!

اين گفته يقين حاصلِ كوته نظري ست:

«خود» آينه اي ست پر شده از دگران،

خود بين شدنِ آينه از خيره سري ست.

 

خود باش!

«خوش باش» نگويمت، كه از خوشباشي

برداشت كني بي غمي و عيّاشي:

خود باش و بكوش تا همه خوش باشند،

بي جاهلي و لودگي و قـّلاشي!

 

نداند چه خَرَد

داني كه به آنچه در سرت مي گذرد

كس در همۀ عمرِ زمان پي نبرد:

پيداست كه آدمي به بازارِ جهان

داند چه فروشد و نداند چه خرد!

 

زمانه

ناليم از اين زمانه بسيار همه؛

هستيم به نكبتش گرفتار همه:

دردا! كه نگوييم كه در ساختنش

ماييم كه بوده ايم در كار همه!

 

تا بروي

تنها به جهان آيي و تنها بروي؛

تنهايي توست با تو هرجا بروي:

جُز خود همۀ عمر در اين غربتِ خاك

پيدا نكني يك آشنا تا بروي.

 

مگر

گفتم كه اگر مايۀ سودايي هست،

امروز نشد ، فرصتِ فردايي هست؛

شب آمد و بازارِ زمان را برچيد؛

اي واي ! مگر جز اين جهان جايي هست؟ 

 

    افكنده شديم

ناگاه در اين ميانه افكنده شديم؛

بازيچۀ انس و گريه و خنده شديم؛

گشتيم پي معني اكنون همه عمر،

چون يافت نشد، بندۀ آينده شديم.

 

ره به درون

بي مهر كم از ساغر بي باده شويم؛

با مهر فرو ماندۀ افتاده شويم:

بايد كه رهِ ديده ببنديم به دل

تا ره به درون بريم و آزاده شويم.

 

همخانگي يا همسفري؟

معناي بلندِ دوستي همسفري ست؛

در همسفري همدلي و همنظري ست؛

ناهمسفران مباد همخانه شوند:

در راحتِ اين نهفته رنجِ دگري ست.

 

عيب دگران

چشمِ تو اگر كمي درون بين مي بود،

از شرم سرت هميشه پايين مي بود؛

عيبِ دگران چنين نمي كردت شاد:

گاهي دلت از عيبِ تو غمگين مي بود!

 

بيداري و خواب

از نيمه چو عمرِ آدمي در گذرد،

بيداري او كسالت آور گذرد:

رؤياش ملالِ واقعيت شكند،

در خواب به او هميشه خوش تر گذرد.

 

عاقِ طبيعت

عقل آمد و پوينده و خّلاقم كرد،

در بينِ همه جانوران طاقم كرد:

خود بين شدم و پشت به مادر كردم،

رنجيد طبيعت از من و عاقم كرد.

 

 

هستي و نيستي

امكانِ وجودِ آدمي علمِ خداست؛

با هستي او هميشه اين علم به جاست:

چون علمِ خدا از او جدا نيست، بگو

اين عالمِ نيستي كه گويند، كجاست؟ 

 

امروز شبان

اي داده خدا به قدرِ لازم خرَدَت،

پرسي كه فلاني به كجا مي بردت؟

امروز شبانِ توست، فردا كه شوي

پروار ، شود گرگ و به خواري دردت!

 

جنگ هسته اي

آن روز كه جنگِ هسته اي در گيرد،

يكباره زمين چهرۀ ديگر گيرد:

از شرّ وجودِ آدمي آسوده،

تنهايي عهدِ ازل از سر گيرد!

 

قانون حيات

هرچند كه آفتاب خاموش شود،

در ماتمِ او فلك سيه پوش شود:

هرگز مبري گمان كه قانونِ حيات

با نيستي زمين فراموش شود!

 

در باغ وجود

انسان به خزانِ خود چو گل خاك شود،

از پيري و دردهاي آن پاك شود:

با چهرۀ نسلِ نو، در اين باغِ وجود،

باز آمده، خرّم و طربناك شود.

 

پژمردنِ گل

هنگامِ بهار خاك گلزار شود،

در شاخه حياتِ خفته بيدار شود:

پژمردنِ گل مردنِ گل نيست، كه او

پنهان شود و باز پديدار شود.

 

 

 

در پيكرِ نسلِ تازه

اين رفتنِ ما نه مرگ، پنهان شدن است؛

پژمردنِ بينِ دو شكوفان شدن است:

يك دور گياه و جانور گشتن و باز

در پيكرِ نسلِ تازه انسان شدن است.

 

جنگل كين

از جانورِ درنده آزارم نيست؛

در شهرم و با درندگان كارم نيست:

از همچو خودان هميشه وحشت دارم،

در جنگلِ كينشان يكي يارم نيست!

 

دل گفت

مي خواستم از خشم دلم چاك شود

تا سينه ام از كينۀ او پاك شود؛

دل گفت: «مكن خونِ مرا زهر كه او

پيش از تو نشد، پس از تو در خاك شود!»

 

مي آيد

مي آيد و گرم و مهربان مي آيد؛

مهرش همه در لطفِ زبان مي آيد:

سودِ تو در آن است كه در شكّ باشي،

شايد كه به نيتِ زيان مي آيد!

 

راز و آواز

                  براي  هارون يوسفي

 

در پهنۀ زندگي اگر رازي هست،

زآن راز نهفته در من آوازي هست:

خواهي شنوي، بيا كه در خود اكنون

بيرونم از اين سپهر پروازي هست!

 

 

هيچت نيست

تو در غمِ من شادي خود را بيني،

از حسرتِ من ميوۀ لذّت چيني:

پس بي غم و بي حسرتِ من هيچت نيست

آن روز كه بر سفرۀ خود بنشيني!

 

 

نه به من

در من خَرِ خِنگِ گول خواري ديدند،

با خاطرِ خوش به ريشِ من خنديدند:

غافل كه در اين معركه من ماندم پاك،

آنها خودشان به زندگيشان ريدند!

 

گلِ آفتابگردان

ديدم گلِ آفتابگردان بسيار،

زيبايي آن را نكند كس انكار؛

امّا به يقين حقيقتِ اين گل را

وان گوك به سزا كشيد و زد بر ديوار.

 

جهل

در ذلّتِ هر فقير سلطاني هست؛

در طاعتِ هر فرشته شيطاني هست:

شكّ نيست كه از بهشت دوزخ رويد،

تا روي زمين جهلِ فراواني هست.

 

 

 

دروغ و مرگ

يكبند دروغ بر زبان مي راند؛

خرسند كه باطنش نهان مي ماند:

فرزند، بدان كه مرگِ تو همواره

در باطنِ توست شاهد و مي داند!

 

چهرگي

در كودكي ام طرحِ من انداخته شد،

روحي كه منم چهرگي اش ساخته شد:

در باقي عمر با همان خصلت و خوي

پرداخته شد كم كم و افراخته شد.

 

كمانِ آرش

گفتي سخني زنده و دلكش خواهي؛

افسرده دلي، باد نه، آتش خواهي؛

گفتم چكنم، در گروِ افسانه ست

تيري كه تو از كمانِ آرش خواهي!

 

اگر كاوه

گر كاوه خود آن روز فريدون مي شد،

شكّ نيست كه حالِ او دگرگون مي شد:

آهنگرِ ساده بود، مي شد ضحّاك،

از قدرتِ خود مست نه، مجنون مي شد!

 

من، من!

پهناي جهان براي يك من تنگ است؛

بي هستي من كُميتِ هستي لنگ است:

اين است كه ناگزير هر من، يك عمر،

با يك يكِ من هاي دگر در جنگ است.

 

ما، آنها

اينها كه به نامِ «ما» توانا شده اند،

از جرگۀ «ما» رفته و «آنها» شده اند،

بودند چو «ما» دشمنِ «آنها»، اكنون

«آنها» شده اند و دشمنِ «ما» شده اند!

 

هم اين و هم آن

در حكمِ دل، آسوده ام و حيوانم؛

در حكمِ خرد ، به رنجم و انسانم؛

عمري ست در اين ميانه سرگردانم:

گه اين و گه آن، هم اينم و هم آنم!

 

از اوست

اين عشق كه جلوه مي كند در همه كس،

اعجازِ خدايي ست، نه جادوي هوس؛

از اوست كه دل شكفته ماند همه عمر

با خرّمي بهار در باغِ نَفَس.

 

ميراث

اي چشمِ شما دوخته بر آب و علف،

سرمايۀ عقل و عشق را كرده تلف:

خرسند به اينكه عينِ ميراثِ سلف

از دستِ شما رسد به دامانِ خلف!

 

گل در علفزار

او طرفه گلي ست رُسته، از بختي شور،

در گوشۀ زشتي از علفزاري دور:

گاوان نخورندش، نه عجب، كو انسان

تا در نگهش بر او بماند مسحور!

 

دوزخ و دور

نزديك به قُدسِ آسمان بود زمين؛

در زيرِ پرِ فرشتگان بود زمين:

ما ديو شديم و شد زمين دوزخ و دور؛

يك وقت بهشتِ كهكشان بود زمين!

 

ناچار

درد است و زبانِ گفتنش بسيار است،

زيرا كه دلِ مردم از آن سرشار است؛

گوش است كه بر صاحبِ خود باز، امّا

ناچار هميشه بسته بر اغيار است.

 

ممكن نشود

خواهي كه جهان بهشت گردد، آري،

حقّا كه عجيب انتظاري داري!

با نقشۀ ششهزار ميليون معمار

ممكن نشود، مگر كه دوزخ واري!

 

آز

اوّل همه بودند برادر با هم،

بر سفرۀ زندگي برابر با هم:

انداختشان به جانِ هم، كم كم، آز،

شد صحبتشان زبانِ خنجر با هم.

 

 

يكپارچگي جهان

داني كه جهان چگونه يكپارچه شد؟

سرتاسرِ اين بهشت بازارچه شد!

انسان ، كه نمايندۀ والاي خداست،

در خدمتِ ديوِ پول ابزارچه شد!

 

پروانه

در باغِ زمانه كرم خواندند مرا،

از سايۀ برگِ سبز راندند مرا؛

پس رو به درون بردم و پروانه شدم:

گلها همه بر چشم نشاندند مرا.

ياوه

زنهار! مگو رازِ دلت را به كسي!

گفتند و شنيده ايم اين ياوه بسي:

يعني همه را دشمنِ خود دان و بمان

در دخمۀ رازِ مُرده، بي همنفسي!

 

آدم

شُخمش زدي و به فصل كِشتش كردي،

از وحش گرفتيش و بهشتش كردي:

آنگاه در اين باغ چه دوزخهايي

افروختي و خراب و زشتش كردي.

 

انسان و شيطان

در خشمم از آنچه در جهان مي گذرد،

كو آنكه به عمقِ فاجعه پي ببرد!

از وحشتِ خود پناه آرد به خدا

شيطان، چو به كارهاي انسان نگرد!

 

جواني و پيري

چل ساله شدم، چشمِ پسر پيرم ديد،

گفتم: « نه، جوانم!» او نهاني خنديد!

چل ساله شد او، قريبِ هفتادم من،

گويم: «پيرم!» گويد: «نه، كه گويد پيريد؟» 

 

در مرّيخ

همچون تو نديده است ابله تاريخ،

از جهل به تابوتِ خرد كوبي ميخ:

نابود كني زمينِ جان پرور را

در جست و جوي ميكروبي در مرّيخ!

 

از كجا آمده اي؟

انديشه، ندانم از كجا آمده اي،

ناخوانده به سّيارۀ ما آمده اي:

اين جنگلِ وحش، بينوا، جاي تو نيست،

برگرد كه اينجا به خطا آمده اي!

 

در جنگلِ تن

انديشه، تو در گوهرِ خود زيبايي،

آلودۀ زشتي سرشتِ مايي:

در جنگلِ تن فرشته و انسان نيست،

در جنگِ وحوش هستي و تنهايي!

 

كابوس

دل گفت به چشم، از سرِ درد، كه: «آه!

از پردۀ روزگار بردار نگاه:

تو فاجعه را بيني و فارغ گذري،

من مانم و كابوسِ شب و روزِ سياه!»

 

اكنون كه

اكنون كه دلِ زمانه خالي ست چنين

از حرمتِ آسمان و از حبّ ِ زمين،

خوار است حقيقت و گرامي ست دروغ:

اي گوش، بيا مَشنو و اي چشم، مَبين!

 

دانستن

خورشيد كه ناگزير خواهد افسرد،

از سوختنش چه بهره اي خواهد برد؟

با زندگي درازش آيا داند

كه هست در اين ميانه و خواهد مرد؟

 

طلوع كن

اميدِ تو چون به انتظار آلوده ست،

بر طولِ شبِ ملالِ تو افزوده ست:

برخيز و طلوع كن، افق را بشكاف،

در وادي صبر ماندنت بيهوده ست!

 

خود خواهي

وقتي كه به چشم داري اشكِ اندوه،

لبخندِ من است بر تو تلخ و مكروه:

خواهي كه شود لجـّۀ خون هر دريا،

خواهي كه برون فشاند آتش هر كوه!

 

اميد

با عشق خوش است عمر را سر بردن،

وَ ز تلخي رنج نانِ شيرين خوردن:

با پيري و درد مرگ را خواندن نه،

در اوجِ اميدِ زنده ماندن مردن!

 

پيري

با پيري تو جهانِ تو پير شود،

خورشيدِ تو از تابشِ خود سير شود؛

بيني كه به درد و رخوت افتد همه چيز:

خواهي كه زمان با تو زمينگير شود.

 

     پيروزي طبيعت

رفتم به خلافِ راهِ او تا گويم:

«من با دل و چشم راهِ خود را جويم!»

اكنون كه در افتاده ام از پا، بينم:

او در من و من صداي پاي اويم!

 

آن مار

آن مارِ سيه كه آزِ كُشتن آموخت،

بيش از گذرِ نيازِ خود زهر اندوخت:

لبريز چو شد كيسۀ دندان، هيهات!

با آتشِ خود ساخته بنيادش سوخت.

 

 

محمود کیانوش چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  نظر بدهید!

کتاب با نگاهی دیگر /بخش دوم: درنگ

 

2

درنگ

 

 

 

ظلمتِ كور

بر چهرۀ شب ستاره اي پيدا نيست؛

از عشق در اين ظلمتِ كور آوا نيست:

در ذهنِ جهان نورِ حقيقت مُرده ست،

انگار كسي منتظرِ فردا نيست.

 

مهر رُبا

من چهره ربا نيست دلم، مهر رباست؛

از وسوسۀ چهرۀ بي مهر رهاست:

صد سال اگر به مهربان بر نخورد،

خرسند به تنهايي خود همچو خداست.

 

تاجِ سرِ افلاك

با اينكه دو دَلو آب و مشتي خاكيم،

بر تختِ زمين تاجِ سرِ افلاكيم:

شاديم كه بختِ آمدن با ما بود،

زآن است كه از رفتنِ خود غمناكيم.

 

چشمِ هوس

با چشمِ هوس نگاه كن بر همه چيز

تا بر تو كند جلوۀ ديگر همه چيز:

در بندِ هواي جُفت ب.ودن ندهد

فرصت كه شود چهرۀ دلبر همه چيز!

 

افق

پرسيد نگاه: «آسمان ك.ي زيباست؟»

دل گفت: «زماني كه افقها پيداست:

بي خطّ ِ كريهِ بام و بُرج و ديوار،

آنجا كه فقط درخت و كوه و درياست!»

 

درخت

بر پهنۀ اين زمينِ سرگشتۀ سرد،

هرجا نگري غم است و كين، وحشت و درد؛

سر برده فرا به سوي خورشيد، درخت

گويد : نگهي به آسمان بايد كرد!

 

در همرهي چشمِ تماشا

اي آنكه به دل گرفته از ابرِ غمي،

از دخمۀ انديشه برون آي دمي:

بگذار طبيعت ببرد هوشِ تو را

در همرهي چشمِ تماشا قدمي!

 

زبان چشم

مگذار كه آلوده شود لب به سخن،

خود چشم هزار قصّه دارد به دهن:

دل مي شنود، روح مي آيد به نشاط،

زآن سان كه در آفتاب گلزار و چمن.

 

آن سوي زمان

در پشتِ افق، دُرُست آن سوي زمان،

شهري ست شگفت از قدم وچشم نهان:

آنها كه آز آشوبِ زمان خسته دلند ،

دارند از آن شهرِ دلارام نشان.

 

بازگشت به كودكي

خواهم كه به عهدِ كودكي پر گيرم،

در پيري خود زندگي از سر گيرم:

همبازي خود كنم جهان را از نو،

در بر همه چيز را چو مادر گيرم.

 

گريه و خون

در حيرتي از عُمر كه چون مي گذرد!

بادي ست كه از دشتِ جنون مي گذرد:

از باغِ نشاط و خنده گهگاهي و، آه!

باقي همه از گريه و خون مي گذرد!

 

من و تو

يك لحظه برون آمدم از مأمنِ من

تا دست بدارد مني از دامنِ من؛

در آينۀ روي تو ، اي دشمنِ من،

ديدم كه منم تو و تويي در تنِ من!

 

اكنون

اكنون كه مرا به سر رسيده ست زمان،

از كهنگي و ملالِ آن نيست نشان:

گويي كه هم اكنون به جهان آمده ام؛

در چشم چه بيگانه، چه زيباست جهان!

 

مردم

با دلهره عمر را به پايان بُردم؛

بيش از خودِ مَردُم غمِ مَردُم خوردم:

كفّارۀ زندگي فقط يك مرگ است،

من مرگِ همه خلقِ جهان را  مُردم!

 

كودكِ دل

من پيرم و دل هنوز كودك مانده ست؛

بي تجربه ، بي مرام و مسلك مانده ست:

با جمع خوش است و مستِ بازيگوشي،

عقل است كه در كارِ جهان تك مانده ست.

 

من آتشم

من آتشم و زندگي ام سوختن است؛

خورشيدِ سپهر آينۀ روحِ من است:

اين پيكرِ خاكي ام ندارد هنري،

من نور و حرارتم همه در سخن است.

 

افسوس

افسوس! زمينِ ما نمي داند چيست؛

در سفره چه ها دارد و مهمانش كيست!

خورشيدِ حيات آفرين هم، ناچار،

از نيستي حيات پروايش نيست!

 

شتاب

در اوجِ شتاب پاي من خورد به سنگ،

كردم دو سه لحظه اي به ناچار درنگ؛

گفتم به خود: «اي دويده عمري به عبث،

از پاي چنين گشاده داري دلِ تنگ!»

 

نوشِ جان

گر خاطره ها همه فراموش شود،

انديشه كه آتش است، خاموش شود،

بيهوده شود زندگي، امّا همه چيز

چون شير و عسل به جانِ تو نوش شود.

 

جنگ

اكنون تو و خواب و خنده در گهواره،

در گوشه اي از بهشتِ اين سيّاره؛

با دلهرۀ دوزخِ فردا گويم:

«اي سوخته، اي گرسنه، اي آواره!»

 

چراغِ دل

گويد كه دلِ او به چراغي ماند ؛

در اين شبِ تيره نورِ مهر افشاند .

گويم كه چراغِ دل بماند خاموش

گر روغنِ مهر از دگران نستاند !

 

سكوتِ عرفان

گفتم به درخت: «اي سكوتِ عرفان!

تو ماندي و خاك مي خوري در باران؛

من رفتم و آنچه زنده ديدم خوردم:

همواره گرسنه، مضطرب، سرگردان!» 

 

نفرين

بر دامنِ آفتاب، شاد و سرمست،

دارد گلِ سرخِ واپسين را در دست:

پر پر كند و به راهِ باد افشاند؛

مادر درِ باغ را بر او خواهد بست!

 

بيزاري

       به یاد حسن هنرمندی                                                                               

 

گفتند: «چو بود بينوا خود را كُشت،

تا از غمِ جان شود رها خود را كُشت.»

گفتم: «نه، چو مي خواست كُشَد در روحش

بيزاري خود از همه را، خود را كُشت!»

 

بختِ شدن

گفت: «آه! گلِ نرگس و آن چشم و نگاه،

تلخ است كه پوسد و شود خاكِ سياه!»

گفتم: «نه، به عكس، خاك نرگس شده است،

از بختِ شدن، بودنِ جاويد مخواه!»

 

ميوۀ شكّ

او چشمِ خيال را به منظر انداخت،

از هرچه كه ديد شعرواري پرداخت؛

با شعر يقين كرد و جهان را بشناخت،

پس ميوۀ شكّ خورد و تماشا را باخت!

 

باغم تنها

در چشمِ تو او اگر غمش را بيند،

سوزِ دلِ نازكش فرو بنشيند؛

هرگاه كه غم دارد و با غم تنهاست،

خرگاهِ اميد از جهان برچيند.

 

من و خورشيد

هستيِ هر آنچه هست در سوختن است؛

خود باختن است و هيچ اندوختن است:

در اين شبِ جاودانۀ «رازِ مپرس»

يكچند چراغِ خُردي افروختن است!

 

اين كيست ؟

اين كيست در آيينه به من مي نگرد؟

گويد كه «من» است و بويي از من نبرد!

بندد به خود آنچه دارم اين هيچ ندار،

در فرصتِ خود عُمرِ مرا مي سپرد!

 

كلمه

با يك كلمه جهان شود تيره و زشت،

با يك كلمه روشن و زيبا چو بهشت؛

بودند دو كس منجي روحِ انسان:

آن كس كه نخست گفت و آن كس كه نوشت.

 

در آفتاب

با رقصِ نسيم از شتاب افتادم،

بر فرشِ چمن، در آفتاب افتادم:

طوفانِ درون نشست و من آسوده

در برگِ گلي به روي آب افتادم.

 

از دور

آن بي هنرِ سخت سرِ سست نهاد

مغرور شد و دست به آزار گشاد:

من بينم و او نبيند، از دور، كه او

يك مشت غبار است و دَود در پي باد!

 

چشم و نگاه

چشمِ تو هميشه بي خطا مي بيند،

همواره به يك شكل مرا مي بيند:

انديشۀ توست در نگاهت پنهان،

پيداست كه هر لحظه چه ها مي بيند!

 

سفرِ عاريتي

ناي و نفس از  تو هست و آوازِ تو نيست،

بال و تپش از  تو هست و پروازِ تو نيست:

روح است كه در اين سفرِ عاريتي

سرگشتۀ تو هست و سرافرازِ تو نيست.

 

تاريكي روز

تاريكي شب چراغ مي خواهد و بس،

از چشم نمي خلد به جان و دلِ كس:

تاريكي روز است كه از دوزخِ سر

مي آيد و مي سوزد از آن روح و نفس.

 

زيرِ درخت

خورشيد و نگاهِ خشمِ او وحشتناك،

از آتشِ قهرِ او زمين سر در لاك:

شايد كه به تو امان دهد ديگربار

در زيرِ درخت اگر نشيني بر خاك.

 

 

 بادِ حادثه

 

                                 به ياد فرزند رضا سيد حسيني

آن گل كه شكفت و ماند و كم كم پژمرد

با خاطرِ شاد زيست ، بي حسرت مرد:

از آن گلِ نوشكفته دارم افسوس

كِه ش حادثه بركند و به بادَش بسپرد.

 

نتوان گفت

از عشق ترانه هركه گفت آسان گفت،

از شادي وصل و از غمِ هجران گفت:

از وحشتِ يك كودكِ گريان در جنگ

تا مرگِ زمين حماسه اي نتوان گفت!

 

تماشاگر

امروز تماشاگرِ خاموشم من،

بر شيونِ سرخ پنبه در گوشم من:

فردا كه سپيدۀ حقيقت تابد

در سوگِ شكستگان سيه پوشم من.

 

در جادّه

از تانك پياده شد ، به جان انديشيد،

در جادّه برداشت قدم با ترديد:

وامانده عروسكي ست؟ نه! بمبي؟ نه!

بر سفرۀ خون دختركي بي سر ديد!

 

اينجا

دشتي ست سراسر علفِ هرزه و خار،

گل هست، پراكنده و انگشت شمار:

تصويرِ بهشت خواهي، اي راهگذار؟

اينجا نكند معجزه نقّاشِ بهار!

 

دوست

طوفانِ حوادث آيد و نشكندش،

سيلابِ غم از جا نتواند كَندَش:

امّا نفسي دروغ از دوست بس است

تا بشكند و بر كند و افكندش!

 

بارِ گران

گفتم به تن: «اي بارِ گران، بيزارم

از لاشۀ تو كه مي دهد آزارم!»

تن گفت كه: «تو روحي و بي من هيچي،

اي بارِ گران، تو را فرو بگذارم!»

 

رنجِ سفر

اي تشنه، بيا در سخنم بر لبِ جوي،

بنشين و غبارِ راه از چهره بشوي،

با جامِ دو دست آب سيراب بنوش:

با هيچكس از رنجِ سفر هيچ مگوي!

 

زندگي

در خواب به آهوي نرِ عاشق، جُفت

با بوي خوش از لطفِ هماغوشي گفت:

شير آمد و در گذارِ اين شيريني

خوابِ خوشِ زندگي او را آشفت.

 

غربت

در كنجِ قفس پرندۀ خوش آواز

مي خواند در آرزويِ سبزِ پرواز:  

افتاد به غربت و رها شد در باغ،

پرواز نكرد و ماند از خواندن باز!

 

وا فرياد !

داند به سزا زبانِ آتش را باد،

از هنفسي اوست آتش آباد:

من آتشم و شعله ورم بايد داشت،

تو آبي و مي كُشي مرا، وا فرياد!

 

يك و همه

طوفان كه درختِ باغِ ما را بشكست،

گفتم: «چه غمي تا به جهان جنگل هست!»

گفت: «آه! دمي كه من فرو بندم چشم،

خورشيدِ جهان چشم فرو خواهد بست!»

 

فاصله

گاهي چه زياد است، ببين، گاه چه كم،

در وادي دل فاصلۀ شادي و غم:

از اخمِ دو آشناي درّنده نگاه

تا بوسۀ لبخندِ دو بيگانه به هم!

 

زيبايي و سادگي

يك لحظه به چشمِ فارغ از دل تابيد

از چهرۀ سبزِ برگ نورِ خورشيد:

زيبايي و سادگي به نجوا بودند،

پروانه نشست ساكت و گل خنديد!

 

گل و گول

در وحش به زيبايي گلها دل بست،

آورد به شهر و به تماشا بنشست:

از كاغذ و موم شِبهِ گل ساخت آن گول،

دل از گلِ زنده و تماشا بگسست!

 

در خواب

در خواب منِ خزيده در بسترِ من

گفت از سرِ خشم با منِ ديگرِ من:

«اي گنگِ خيالبافِ ديوانه، بس است!

بردار، به حقّ ِ مرگ، دست از سرِ من!»

 

سيماي نهفته

در پشتِ نگاهم ايستاده ست آرام،

با من همه جا، هميشه، آيد همگام،

از آنچه كنم نكرده گيرد ايراد:

سيماي نهفتۀ من است اين گمنام!

 

بيداري لال

من هيچ ندانم كه چه حالي داري ،

وَ ز اين همه بازي چه خيالي داري :

در خواب تو من به رنجم و در فرياد ،

غافل كه تو بيداري لالي داري !

 

 

محمود کیانوش سه شنبه چهاردهم آبان 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
دو شعر از محمود کیانوش(اشراق و تهران )
بخشی از فصل «تخیّل» از کتاب منتشر نشدۀ «شعر، زبانِ کودکی انسان»
پروازهای ساکن
کلامِ تو/THY WORDS
سپیدی ، سیاهی / تازه ترین سرودۀ دو زبانۀ محمود کیانوش
افتادنِ جام The Fall of the Glass
شبگیر
نقدی بر کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی»
کتاب با نگاهی دیگر /بخش چهارم و پنجم : نیشابور و شیراز
کتاب با نگاهی دیگر /بخش سوم : اندیشه
درباره وب
محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود.

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
محمود کیانوش
مهدی خطیبی

لینک دوستان

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ