کتاب با نگاهی دیگر را می توانید از اینجا دانلود کنید
( فرمت :word)
۴
نيشابور
شكّ و يقين
در گردشِ اين جهان، به ديدارِ دگر،
افتاده ام امروز به شكّ بارِ دگر:
بينم كه به چيزي نتوان داشت يقين
جز خوردن و خوابيدن و آن كارِ دگر.
در حكمِ طبيعت
در حكمِ طبيعتيم و محكوم به زيست؛
جُز پيروي از خواستِ او راهي نيست:
تا خواستِ اوست آنچه دل مي خواهد،
اين گفتنِ «من دلم چنين خواهد» چيست؟
صبح است
هستي ست، مگو چه رمز و رازي دارد!
صبح است و هواي دلنوازي دارد:
همچون دلِ من، به شاخساران، هر برگ
در نور و نسيم اهتزازي دارد.
فردا كه شود
صد سال از اين پيش همين بود جهان؛
از مردمِ آن عهد نمانده ست نشان:
اي صاحبِ امروز، تكبّر مفروش،
فرداكه شود، رفته اي از يادِ زمان!
نوميد مباش
هستيم و مجالِ ديدنِ هستي هست،
شادي و غمِ بلندي و پستي هست:
گر نيست مجالِ ماندن و دانستن،
نوميد مباش، پوچي و مستي هست.
مرگ نيست
تا زندگي ام اميدِ هستي دارد،
تا چشم و دلم هواي مستي دارد،
افسانۀ مرگ را ندارم باور،
هرچند كه تن روي به پستي دارد!
خود خواستن
خود خواستنم تيغِ خود آزاري شد؛
رهتوشۀ سربلندي ام خواري شد؛
خنديدم و عمر را به بازي بردم،
چون باختمش، پاسخِ من زاري شد.
نوبت
با خندۀ صبح دخترِ غنچه شكفت،
شد با پسرِ نسيم در گفت و شنفت:
از غم نشنيد هيچ و از مرگ نگفت،
چون نوبتِ او رسيد، در خاك بخفت!
پاسخ
من آمده ام، خوشا، خوشا آمدنم؛
در بودنم از ستاره سر بر زدنم:
بهتر كه نبود با من، اي مردِ حكيم،
نه آمدنم، نه بودنم، نه شدنم.
خوابِ دراز
يك عمر به شورِ شهوت و خشم و نياز
بيدار سپرده راهِ پُر شيب و فراز:
ناگاه كني نگاه بر پهنۀ راز،
بيني كه گذشته بود يك خوابِ دراز!
پيادۀ هيهات
بر اسبِ هوا پيادۀ هيهاتم،
فرزينِ من عقل وُ من از او شهماتم؛
مخلوق، همه فرشته از بي عقلي،
ديوانه من وُ اشرفِ مخلوقاتم!
بي سرنوشت
دانم كه من از زمين به در آمده ام،
در سلسلۀ نوعِ بشر آمده ام:
اين آمدنم تصادفي بيش نبود،
بي هيچ نوشته اي به سر، آمده ام.
تنها وطن
دانم كه زمين مادر و معشوقِ من است،
در پهنۀ اين سپهر تنها وطن است:
گفتن كه از اين وطن، چو فرمان برسد،
بايد بروم، قصّه به هم بافتن است.
آمد شدن
تا دامنِ خاك و مهرِ خورشيد به جاست،
تا زنده زمين به ياريِ آب و هواست:
هستيم و نه مرگ، بلكه آمد شدني
در بينِ دو فصل موجبِ هستي ماست.
با چشم خرد
با چشمِ خرد به صحنِ هستي نگري،
بيني نه رباطِ دو دري، نه سفري؛
ما را نه به غربتِ زمين آمدني،
نه رفتن از اين وطن به جاي دگري.
قرارِ قطره
گُم كردۀ من منم كه پيدا نشوم
تا از همه بي نياز و تنها نشوم:
من قطره ام و قرارِ خود را جويم،
غم نيست كه دريا بشوم يا نشوم!
خواب و خيال
از عمر چه شصت و هشت سالي بگذشت!
بهتر كه نگويم به چه حالي بگذشت!
كافي ست بداني كه سري چرخاندم،
ديدم كه چو خوابي و خيالي بگذشت.
عاشقِ زهدان
كور است زمين و عاشقِ زهدانش،
رحمي نكند به جانِ فرزندانش:
مي زايد و مي بلعدشان، اين مادر
شاد است به آبستني الآنش!
در چشم من
در چشمِ مني كه گنبدِ مينايي،
گردونۀ رمز و رازي و زيبايي:
تا بسته شود چشمِ من، اي سرگردان،
بيهوده اي و پوچي و ناپيدايي!
بدرود، جهان!
از من به تو و خلقِ تو بدرود، جهان!
از رنجِ شما جانِ من آسود، جهان!
در خاك منم فارغ از اين غم كه چه بود
از زندگي دو روزه مقصود، جهان!
استراحت
باري سفري بود دراز و دشوار،
شادي و غم و لذّت و رنجِ بسيار:
اكنون كه رسيده ام به اينجا، خسته،
بايد به گذشته بنگرم ديگر بار!
در باغِ شگفتِ زندگي
ماييم و جهان هست و مجالِ قدمي،
در باغِ شگفتِ زندگي چند دمي:
دانم كه ندانم از كجا آمده ام،
شادم كه مرا از اين نظر نيست غمي!
فراموشي
خواهم كه به ناگهان بَرد خواب مرا،
در خواب شوم برگ و بَرد آب مرا؛
گويم به فراموشي شيرينِ سپيد:
«اي راحتِ روحِ خسته، درياب مرا !»
اخگرِ خُرد
ديروز، در اضطراب، فردا شد و رفت،
امروز خيال و وهم و رؤيا شد و رفت:
از آتشِ اين اجاق يك اخگرِ خُرد
در ظلمتِ بيكرانه پيدا شد و رفت!
فراموشم كرد
خورشيد مرا از رَحمِ خاك آورد،
بر دامنِ سبزِ او به نازم پرورد:
وقتي كه شكفتم و بهارم بگذشت،
بسپرد به بادم و فراموشم كرد.
در چشمِ پدر بزرگ
درچشمِ پدر بزرگ ديدم سخني
ديروز كه رفت از جهان با كفني:
در چشمِ من امروز نِوه ديد و نخواند،
مي گفتمش: «اي دريغ، فردا تو مني!»
عارفانه
آن شوخ كه با شيشه مرا ساخته است
بنشسته و سنگ بر من انداخته است:
اكنون كه شكسته ام در اين بازي تلخ،
خندم خوش از اينكه من نه، او باخته است!
آنگه هيچ
راهيم و نظاره ايم و آنگه هيچيم؛
چشميم و ستاره ايم و آنگه هيچيم:
ميدان، ميدان هوايِ خوش تاختنيم،
يک لحظه سواره ايم و آنگه هيچيم!
نصيبِ تو
از هستيِ بيکران نصيبِ تو تويي،
تنها کسِ بيکسِ غريبِ تو تويي؛
تا سر به نيازِ خاکِ پايي داري،
بر اوجِ فلک باز نشيبِ تو تويي.
آيينۀ تار
گويي که نگاه کن، بهار آمده است!
ز اين گونه بهار بيشمار آمده است:
گر هست به ديده وُ نيابيش به دل،
ماهي ست، به آيينۀ تار آمده است!
خود پرست
عشقِ تو دهد به اوج پرواز مرا،
نامٍ تو گند بلند آواز مرا؛
و آنگه که رسم به آنچه مي خواست دلم،
جويي وُ نيابي، اي فلان، باز مرا!
5
شيراز
تنهايي
تا چشم پرستندۀ زيبايي بود،
جان در تب وُ تاب از دلِ سودايي بود؛
سهمِ من از اين گشتن وُ سرگشتنها
تنهايي و تنهايي و تنهايي بود.
خانه بي تو
براي همسرم «پري»
خانه ست، ولي كالبدي بي جان است،
نه، خانه كجا، كه بدتر از زندان است!
تا از تو و از صدات خالي باشد،
وحشتكده است، واي! خوفستان است!
دوست
من خاكم و تشنه ام تو آبي، اي دوست؛
من جن.گلم و تو آفتابي، اي دوست؛
بيداري من اميدِ دلداري توست:
بيمارم و آرامشِ خوابي، اي دوست.
تو جانِ مني
خواهم كه تو را چو مي به ساغر بكشم،
بردارم و لاجرعه تو را سر بكشم:
تو جانِ مني، برون نمان از تنِ من،
بگذار تو را دوباره در بر بكشم.
در صبحِ ازل
درچشمِ تو عشق را رها مي بينم،
بي دغدغۀ شرم و حيا مي بينم:
خود را و تو را برهنه، در رقصي خوش،
در صبحِ ازل، پيشِ خدا مي بينم.
زبان منتظر است
وقتي كه تو نيستي، جهان منتظر است،
بر دَرگهِ چشمِ خسته، جان منتظر است:
دل بر همه كس بسته درِ گفت و شنود؛
تا صحبتِ دل با تو ، زبان منتظر است.
زمان فراموش شود
جانا، تو بيا كه از دلم غم برود،
از دل كه برفت، از همه عالم برود:
با آمدنت زمان فراموش شود،
وين دغدغۀ مرگِ دمادم برود .
يك جرعه نگاه
مِي چيست كه تا بنوشم، از دست شوم؛
از پاي خرد بيفتم و پست شوم؛
يك جرعه نگاهِ مهربانِ تو بس است:
هم تازه شود هوشم و هم مست شوم.
دلِ بي مهر
آن دل كه تپد به سينه بي مهرِ كسي،
مرغي ست شكسته پر به كنجِ قفسي:
با مهرِ تو مي تپد دلم، دارم از آن
پرواز به صد سپهر در هر نفسي.
لبخند و اخم
لبخند زدي، در دلِ من صبح دميد؛
شادي پرِ فيروزه بر آفاق كشيد:
با اخمِ تو جان را شبِ اندوه گرفت،
رفت از دلِ سبزِ آسمان نورِ اميد!
آوازِ چشم
بنشينم و باده از رُخت نوش كنم؛
آوازِ خوشِ چشمِ تو را گوش كنم:
فارغ شوم از دغدغۀ تلخ حيات،
خود را و گذشته را فراموش كنم.
نگفته ها
من منتظرِ آنكه تو گويي سخني؛
شايد كه تو نيز منتظر همچو مني:
ترسم كه به آخر برسد عمرِ عزيز،
مدفون شود آن نگفته ها در كفني!
بي مهر
من تا نستانم، ندهم دل به كسي؛
بي مهر نجنبد به دلِ من هوسي:
خود لُعبتِ چين باش و دلاويزِ جهان،
بي مهرِ تو با تو بر نيارم نفسي!
بي چهرۀ گل
بي ديده بگو چراغ خواهم چه كنم؟
در خوابِ عدم فراغ خواهم چه كنم؟
بي چهرۀ مهربان و خندان لبِ گل
آيينۀ سبزِ باغ خواهم چه كنم؟
چشمِ تو
چشمِ تو بهارِ جاوداني دارد؛
صد چشمۀ آبِ زندگاني دارد؛
از هر نگهت هزار چشمِ خورشيد
بر خاك طلوعِ آسماني دارد.
آتش در آب
اندامِ تو در پردۀ مهتابِ سپيد
صد چشمۀ آتش است در آبِ سپيد؛
گيسوي تو، آن رشتۀ جادوي سياه،
خوش مي برد از ديدۀ شب خوابِ سپيد.
زبانِ چشم
چشمِ تو هزار و يك زبان مي داند؛
صد شيوۀ معني و بيان مي داند:
بيچاره زبان، كه دل به خفّت او را
رقّاصكِ گنگ در دهان مي داند!
در صبحگاهِ لبخند
از چشمِ تو سحرِ خواب آيد بيرون؛
آميزۀ صد شراب آيد بيرون:
با يك نگهت، به صبحگاهِ لبخند،
صد چشمۀ آفتاب آيد بيرون!
حالپرسي
با اينكه مرا شاد كند ديدنِ تو،
وَ ز ساغرِ چشم باده بخشيدنِ تو:
شاديم رسد به اوج و سرمست شوم
از آن دو سه جمله حال پرسيدنِ تو.
تلاشِ بي حاصل
چشمم سخني كه با تو گفت از دل بود؛
فهميدنِ آن براي تو مشكل بود؛
پس خواستي از زبانِ من تفسيري،
ديدي كه تلاشِ من چه بي حاصل بود!
از كجا مي آيد ؟
از دور صدات آشنا مي آيد،
از باغِ خوشِ خاطره ها مي آيد:
نزديك به روحِ من چنان بيگانه ست
كه هيچ ندانم از كجا مي آيد!
با كوه
در اين شبِ وحشت زدۀ بي آواز،
كس نيست به غمگساريِ كس دمساز:
بايد كه بگويم غمِ خود را با كوه
تا بشنوم از كوه غمِ خود را باز!
خيالِ خود پرست
ديوانه شدم كه دل به دستش دادم،
جام از مي جان به چشمِ مستش دادم:
عشق آينه بود، من نمي دانستم،
آن را به خيالِ خود پرستش دادم.
نفرت
گفتند كه: «گوهري گران دارد عشق،
زآن قدرت و قدرِ بيكران دارد عشق!»
گفتم: «چو شود به نفي و نفرت تبديل،
صد دوزخِ كين در فَوَران دارد عشق!»
زمهرير
وقتي كه دلِ تو نيست همراهِ زبان،
كُن رحم به حالِ من و خاموش بمان!
از دل كه نخاست، زمهرير است سخن:
مي لرزم مي خشكم و مي سوزم از آن!
دارِ شَفا
با اين دلِ درد آشنايم چه كنم!
يك لحظه نمي كند رهايم، چه كنم؟
دردِ همه را به جانِ من ريخته است،
انگار كه من دارِ شفايم! چه كنم!
حتّي
وقتي كه غمت با غمِ من آميزد،
تنهايي تلخ از ميان برخيزد:
شيرين شود و به دل خوش آيد حتّي
زهري كه زمان به جان دَمادَم ريزد.
عطرِ خيال
ناگه به دلم عطرِ خوشي داد قرار،
ديدم كه نه باغ است و نه هنگامِ بهار:
جان گفت: « يقين كه آشناي غمِ تو
از كوي خيال و خاطرت داشت گذار !»
هميشه
در عالمِ دل من آب و خاكي دارم،
تاريخِ اَهورايي پاكي دارم:
از ظلمتِ اَهرمن ندارم باكي،
خورشيدِ هميشه تابناكي دارم.
|