تبليغاتX
شعر جهانی

mahmudkianush

محمود کیانوش

mahmudkianush

http://mahmudkianush.blogfa.com

شعر جهانی

شعر جهانی

شعر جهانی

محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود. جان و جهان محمود کیانوش(حلقه نیلوفری/2)

شعر جهانی

 
جان و جهان محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " شعر جهانی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


شبگیر

شبگیر

 

    در جایی تبریک هشتاد و یکمین سال تولد هوشنگ ابتهاج «سایه» را خواندم. به یاد سال 1330 افتادم که «سایه» بیست و چهار ساله بود و شعر «شبگیر» را گفته بود. من در آن زمان هفده ساله بودم، شعر می گفتم و داستان می نوشتم. . وقتی که شعر «شبگیر» را خواندم، معنای شعر نو در برابر چشم ذهن و دلم، مثل یک درخت سبز و پر شکوفه پدیدار شد:

    دیگر این پنجره بگشای که من

     به ستوه آمدم از این شب تنگ!

     دیرگاهی ست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس،

     وین شب تلخ عبوس

     می فشارد به دلم پای درنگ.

هنوز هم که بیش از پنجاه و شش سال از آن زمان می گذرد، هر وقت اسم «سایه» را می شنوم، این شعر را به یاد می آورم و زیرلب زمزمه می کنم. شاید دلیلش این باشد که شعر «سایه» خیلی بیشتر از شعر «نیما یوشیج» می توانست در شاعرهای نوجوان آرمان جوی آزادیخواه آن زمان تأثیر داشته باشد، چون هم زبان فارسی در اختیار او بود، هم ساختن نظم روان را خوب یاد گرفته بود. می کوشید که از زبان پروردۀ «سعدی»ها بهره بگیرد و خود نیز در پرورش آن سهمی پیدا کند. با زبان فارسی زندۀ بالنده جنگی نداشت. با زبان نمی خواست شعر را نو کند. دنبال معنیهای نو می گشت و معنیهای نو در شعر او زبان خود را پیدا می کرد. او هم مثل «نیما یوشیج» آرزو داشت که در خانۀ او ، ایران، هم خروس بخواند و صبح آزادی بدمد، و این را نوجوانهایی مثل من به آسانی از شعرش می فهمیدیم.

     «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که شعر باید «آسان» گفته شود و «مشکل» فهمیده شود. شعر او آسان فهمیده می شد، امّا او در ساختن آن رنج بسیار می برد. «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که استاد سخن سعدی «علاوه بر اشتباهات لغوی، ... هیچگونه تلفیق عبارت خاصّی به کار نمی برد. مثل اینکه هیچ معنی و منظور تازه نداشته است... و غزلیات او شوخیهای بارد و عادّی است... و عشق او یک عشق عادّی است برای همۀ ولگردها و عیِاشها و جوانها هست...». «سایه» مثل «نیما یوشیج» فقط ستایشگر «حافظ» نبود و مثل خود  «حافظ» به «سعدی» هم ارادت داشت. وقتی که با مضمونی تازه و بکر  و با زبانی روان و دلنشین می گفت:

    صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار

     می گشاید مژه و می شکند مستی خواب...

صدای «سعدی» را می شنیدیم که گفته بود:

    صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست،     

     ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست؟...

    گفتم که همیشه با شنیدن نام «سایه» به یاد شعر «شبگیر» او می فتم. این را هم بگویم که عنوان این شعر برای ما، علاوه بر معنی «سحرگاه»، معنی دیگری هم به ذهن می آورد. می دانستیم  که بعد از «شبگیر» باید «صبح» بیاید، چنانکه مثلاً در این بیت «فردوسی» می آید:

    به شبگیر چون بردمید آفتاب  

     سر نامداران برآمد ز خواب...

امّا می دیدیم که «شبگیر» در زمانۀ «سایه» درنگی دراز داشته است، چنانکه گویی نمی خواهد به صبحی که همه در انتظار آنند، بپیوندد. پس در حیطۀ معنای این «شبگیر» در واقع شب فضای زندگی جامعه را گرفته است. انسان این زمانه «شبگیر» شده است. با این معنی بود که «پردۀ شبگیر» را در شعر به «خفقان» تعبیر می کردیم.  

    اینها که گفتم شاید چند تایی از واسطه هایی بود که  شعر «سایه» را در سال 1330 برای ما نوجوانهای هفت سال از «سایه» کوچکتر، آشنا و پذیرنده می کرد، امّا  در همان سال قلعۀ شعر «مرغ آمین»، که آن را یکی از شاهکارهای «نیما یوشیج» دانسته اند، به علُت زبان و ترکیب کلامی که داشت، ما را به خود راه نمی داد و بیگانه می ماند:

    و بیابان شب هولی

     که خیال روشنی می برد با غارت

     و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

     و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

     این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است...

هر چند که ردّی از مؤانست «نیما یوشیج» با لسان الغیب، «حافظ» را در این پاره از آن شعر می دیدیم:

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود 

     از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت ...

 

     با این چند کلمه، با شوری که در آن دوره داشتیم، شوری که همچنان چیزی از آن در جایی از دلم مانده است، هشتاد و یکمین سالروز تولد «هوشنگ ابتهاج» (سایه) را صمیمانه به او تبریک می گویم. هر جا که هست، تندرست و شاد بماناد. آمین.

                 محمود کیانوش

                 لندن – 8 مارس 2009

محمود کیانوش یکشنبه هجدهم اسفند 1387  نظر بدهید!

نقدی بر کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی»

کتابسازی، یا معرفی شعر عاشقانۀ فارسی؟

 شعر عاشقانه فارسی

            شناساندن فرهنگ ، هنر و ادبیات فارسی به خارجیان ، چه به همت بیگانگانی انجام بگیرد که زبان فارسی را خوب می دانند ، چه به همت ایرانیانی که یک زبان خارجی را خوب آموخته اند، برای هر ایرانی فرهنگ دوستی شادی آوراست، و او را در دل سپاسگزار این همت می کند . اما اگر کسی که برای این همت شوق و انگیزه ای دارد ، بی آنکه از مایه و دانشی درخور این همت برخوردار باشد ، دست به چنین کاری بزند ، نتیجۀ کارش چیزی خواهد بود که هر ایرانی فرهنگ دوستی را سخت آزرده جان خواهد کرد، چنانکه در دل بگوید : ای کاش چنین کسی این قدم را در راه شناساندن نمونه ای از ادبیات فارسی به بیگانگان بر نداشته بود، زیرا که کار او در مقام یک نمونه، ادبیات فارسی را در ذهن خواننده خارجی حقیر و واپس مانده و بی ارزش خواهد کرد .

            با این مقدمه کوتاه، می خواهم چند کلمه دربارۀ کتابی بگویم با عنوان Persian Love Poetry یا «شعر عاشقانه فارسی» که آن را موزه بریتانیا منتشر کرده است . شعرهای این کتاب را یک بانوی ایرانی به نام « وستا سرخوش کرتیس» انتخاب کرده و به انگلیسی برگردانده است، و این بانو در بخش سکه های اسلامی و ایرانی موزه بریتانیا  کار می کند، اما ظاهراٌ در تهیه این کتاب یک بانوی امریکایی به نام شیلا کنبی  (Sheila R. Canby) با او همکاری داشته است، که او هم با تخصص در زمینۀ ایران اسلامی از کارکنان موزه بریتانیاست .

            البته از کتابی که موزه بریتانیا در ردیف سایر «سوونیرها» یا «یادگاریها» یا «سوقاتها» با مینیاتورهای رنگین و کاغذ و چاپ لوکس، برای فروختن به دیدارکنندگان موزه تهیه می کند، نباید انتظار یک کتاب جامع را داشت و باید آن را به عنوان یک نمونۀ کوچک پذیرفت، اما نمونه، اگر مثلاٌ تکۀ کوچکی از پرنیان باشد، باید بتواند نمایندۀ اصالت و مرغوبیت این پارچه باشد، وگرنه کسی با ملاحظه تکّه ای کرباس بد بافته، که نام پرنیان بر خود داشته باشد، اشتیاقی به داشتن جامه ای از آن نشان نخواهد داد .«وستا سرخوش کرتیس» خود در مقدمۀ کتاب می گوید : «این کتاب کوچک را نباید با دیده یک مجموعۀ جامع از شعرهای عاشقانه فارسی نگاه کرد. برگزیدۀ کوچکی است که امیدواریم خوانندگان را به بررسی بیشتر در گنجینۀ ادبیات فارسی تشویق کند .»  اما اگر ما خود را به جای یک خوانندۀ متوسط انگلیسی زبان هم بگذاریم، به او حق می دهیم که با خواندن ترجمۀ این شعرها، اصلاٌ شوقی به بررسی بیشتر در گنجینۀ ادبیات فارسی پیدا نکند، و کتاب را مجموعۀ سی و هشت نقاشی مینیاتوری بینگارد که در صفحۀ مقابل نقاشی چند بیت شعری هم به زبان فارسی با ترجمۀ انگلیسی افزوده شده است .

            پیش از آنکه دربارۀ انتخاب شعرها و ترجمۀ انگلیسی آنها چیزی بگویم، یادآوری   می کنم که «وستا سرخوش کرتیس» در مورد بیشتر شعرها این محدودیت را داشته است که شعرهایی متناسب با نقاشیها انتخاب کند، و ضمناٌ متن فارسی و ترجمۀ انگلیسی هیچ شعری از یک صفحه تجاوز نکند و حتی همین یک صفحه هم برای توضیحات لازم دربارۀ تصویر مقابل خود جایی بدهد .

            شاعرانی که از آنها یک یا چند بیتی برای هر صفحه انتخاب شده است ، به ترتیب عبارتند از رودکی ، رابعه ، فردوسی ، فرخی سیستانی ، فخرالدین گرگانی ، بابا طاهر  عریان ، عمر خیام ، امیر معزی نیشابوری ، انوری ابیوردی ، نظامی گنجه ای ، مهستی گنجوی ، مولوی ، سعدی ، حافظ ، جهان ملک خاتون ، خواجوی کرمانی ، نصیبی گیلانی ، ایرج میرزا ، میرزا یحیی خان سرخوش ، فروغ فرخ زاد ، شهریار ، فریدون مشیری ، لیلا کسری افشار ، سیمین بهبهانی ، هما کاتوزیان ، ناهید یوسفی ، و پروین جهانبانی . وقتی که با دقت تناسب بین نقاشیها و شعرها را می سنجیم، به این واقعیت می رسیم که رعایت این تناسب نمی توانست برای مؤلف کتاب محدویتی الزام آور باشد ، چنانکه او در مورد شاعران معاصر هیچگونه محدودیتی نداشته است. مثلاٌ از لیلا کسرا افشار این شعر ، یا پاره ای از یک شعر را آورده است :

                        گفتم همیشه نیمکتی است

                        زیر یک درخت

                        و در سکوت عارفانۀ یک باغ

                        و نگفتم که بی تو باغ می میرد .

و تصویری که برای صفحۀ مقابل این شعر انتخاب شده است ، مردی مغول چهره را نشان  می دهد ترکش و شمشیر بر میان بسته، که بر صخره ای در فاصلۀ شاخه ای بی رنگ و    بی جلوه از یک درخت ودو بوته گل وحشی و یک پروانه به بزرگی بوته های گل، نشسته  است ، یک پایش را روی پای دیگرش انداخته است و ربابی به دست دارد و در حال نواختن آن است . از نیمکت و زیر درخت بودن و سکوت عارفانۀ باغ خبری نیست . تنها محدودیتی که در مورد این شعر ملاحظه می شود، این است که اصل شعر دوازده مصراع بوده است و همۀ آن به انگلیسی برگردانده شده است ، اما به علت کمبود جا در صفحه ، هشت مصراع از فارسی آن حذف شده است. بنابر این خوانندۀ انگلیسی که زبان فارسی نداند، تصور می کند که زبان فارسی در ترجمه به زبان انگلیسی سه برابر می شود، و خوانندۀ فارسی زبان هم از خواندن تمام شعر محروم می ماند و برای بقیۀ آن باید به آنچه از ترجمۀ انگلیسی در می یابد اکتفا کند . اگر رعایت کمال زیبایی در صفحه آرایی حاکم نمی بود ، می توانستند از فاصله های سفید مانده کمی بکاهند و تمام متن فارسی شعر را بیاورند . همین عدم رعایت تناسب تصویر با مضمون و اضطرار حذف قسمتی از شعر فارسی به نفع صفحه آرایی درمورد چند شعر دیگر هم پیش آمده است .

            محمد مختاری کتابی دارد با عنوان « هفتاد سال عاشقانه » در 868 صفحه ، شامل گزیده ای از شعرهای عاشقانه دویست شاعر معاصر از سال 1300 تا 1370 که می توانست به مؤلف در انتخاب شعرهای بهتری از شاعران معاصر کمک کند . شاید محدودیت آشنایی مؤلف با شعر معاصر یا دسترسی نداشتن او به کتابهای شعر معاصر موجب شده است که مثلاٌ از فریدون توللی ، نادر نادرپور ، احمد شاملو ، مهدی اخوان ثالث ، سیاوش کسرایی ،هوشنگ ابتهاج ، نصرت رحمانی ، محمود کیانوش ، اسماعیل خویی ، شفیعی کدکنی ، منصور اوجی ، و مانند اینها که بهترین شعرهای نو عاشقانه را سروده اند ، نمونه ای نیاورد و جای آنها را به کسانی مثل پروین جهانبانی ، ناهید یوسفی ، نصیبی گیلانی ، جهان ملک خاتون ، و میرزا یحیی خان سرخوش بدهد . از این گذشته وقتی که می خواهد از شاعری مشهور عام مثل فریدون مشیری شعری انتخاب کند ، شعر «کوچه» را انتخاب می کند که معروف ترین شعر عاشقانه اوست ، و می دانیم که بسیاری از مردم فریدون مشیری را با لقب «شاعر کوچه» می شناسند . انتخاب درست است، اما نه برای چنین کتابی، چون شعر جدید غزل نیست که بتوان یک بیت از آن انتخاب کرد . هر شعری چه کوتاه ، چه بلند یک مضمون دارد و قالبی درخورد آن مضمون ، مگر اینکه کسی از حیث مضمون غزلی گفته باشد در قالبی جدید و هر چند مصراع آن مضمونی مستقل باشد، و شعر «کوچه» شعری تقریبا روایی است و 46 مصراع دارد و نقل کردن چهار مصراع از آن بنا بر هیچ اصلی روا نیست .

            و حالا از همه مهمتر باید دربارۀ ترجمۀ انگلیسی این شعرها سخنی گفت . از اولین شعر کتاب شروع می کنم که رباعی ای است از رودکی یا منسوب به رودکی :

                        با آنکه دلم از غم هجرت خون است ،

                        شادی به غم توام ز غم افزون است ؛

                        اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب:

                        هجرانش چنین است ، وصالش چون است ؟

که اگر مؤلف می خواست واقعا مرتبۀ عشق را از دید «رودکی» و بلندی اندیشۀ او را به خوانندۀ انگلیسی زبان نشان دهد ، باید مثلاٌ این دو بیت را انتخاب می کرد :

                        روی به محراب نهادن چه سود ،

                        دل به بخارا و بتان طراز ؟

                        ایزد تا وسوسۀ عاشقی

                        از تو پذیرد ، نپذیرد نماز !

که به قول علامه شبلی نعمانی ، مؤلف کتاب «شعرالعجم» ، مضمون همین دو بیت سراسر دنیای شعری حافظ را در بر می گیرد، و من اضافه می کنم که همین دو بیت نظامنامۀ شعر عاشقانۀ عرفانی است . از انتخاب که بگذریم، می بینیم که مصراع چهارم چنین ترجمه شده است : « Here is separation and there is connection »، یعنی «هجر این است و اتصال آن است» یا «این هجر و این اتصال (ارتباط)» . برای وصال یا وصل به معنی پیوستن عاشق به معشوق کلمۀ connection  به کار نمی رود .  در این مورد از فعل to unite و از اسم union استفاده می شود . از این گذشته رودکی، با مقدمه ای که دربارۀ شور عشق و سوز هجر می آورد، در مصراع آخر می گوید : اگر غم هجران معشوق می تواند او را چنین شاد کند ، پس شادی حاصل از وصال او چه قدر خواهد بود ؟

            در چند بیتی که از فردوسی، از زبان تهمینه در عشقش به رستم نقل و ترجمه شده است، این بیت را داریم که در آن تهمینه می گوید :

                        همی روز روشن نبینم ز درد

                        بر آنم که خور شید شد لاجورد .

لاجورد، علاوه بر سنگی قیمتی به رنگ آسمان، و همچنین ماده ای معدنی به رنگ آبی روشن که از آن در ساختن رنگ نقاشی و رنگرزی استفاده می کنند، در ادبیات کلاسیک مترادف «کبود» به کار رفته است. تهمینه که ازدرد یا سوز عشق روز را روشن نمی بیند، می گوید که برای او انگار خورشید سیاه شده است، و فردوسی برای آوردن قافیه ای در ردیف «درد» به جای سیاه یا کبود کلمه «لاجورد» را به کار می برد . مترجم در بیان مفهوم مصراع چنین مشکلی نداشته است، با وجود این گفته است: The sun has turned to lapis lazuli for me  که یعنی خورشید برای من به لاجورد تبدیل شده است، و این لاجورد در انگلیسی همان سنگ قیمتی است به رنگ آبی روشن و درخشان .

            از فرخی سیستانی شعر بسیار زیبایی انتخاب شده است که بعد از قرنها هنوز تازه و دلنشین مانده است :

                        خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم

                        تربیتی کن به آب لطف خسی را

                        گفت یکی بس بود ، اگر دو ستانی

                        فتنه شوی ، آزموده ایم بسی را

                        عمر دوباره است بوسه من و هرگز

                        عمر دوباره نداده اند کسی را.

مترجم مصراع دوم بیت اول را، یعنی «تربیتی کن به آب لطف خسی را»، به این صورت برگردانده است: «Raise this mean creature with this kiss» که فارسی آن می شود : « این مخلوق (موجود) حقیر (خسیس ، پست ، رذل ، خبیث) را با این بوسه برآور (برکش، پرورش بده)، که همۀ لطف شعری آن از میان رفته است . بوسه همان آب لطف و مهر و پرورندگی را برای عاشق دارد که باران برای گیاه . عاشق خود را در برابر معشوق پایین  می آورد و «خس» می خواند ، یعنی خار و گیاه هرزه ، که آب لطف بوسه معشوق می تواند آن را پرورش بدهد و به گل تبدیل کند . این مصراع فرخی ما را به یاد این بیت سعدی می اندازد :

                        باران که در لطافت طبعش خلاف نیست ،

                        در باغ لاله روید و در شوره زار خس .

و مراد فرخی سیستانی همین «خس» است ، نه «mean » . مترجم تقریباٌ در همۀ شعرها به ترجمۀ لفظ به لفظ پرداخته است ، نه مفهوم به مفهوم ، و ترجمۀ لفظ به لفظ به هیچوجه برگردان شعر به زبان دیگر نیست. در همین شعر فرخی «عمر دوباره» را یکبار به «second life» ترجمه کرده است و یکبار به « another life »، در حالی که لطف و قدرت کلام به این است که «عمره دوباره»، تکرار شود تا منطق زیباشناختی بیان حفظ شده باشد .

            از چند بیتی که از «ویس و رامین» فخرالدین گرگانی آورده شده است ، به این دو بیت توجه می کنیم :

                        درآورده به ویسه دست رامین

                        چو زرین طوق گرد سرو سیمین

                        گر ایشان را بدیدی چشم رضوان

                        ندانستی که نیکوتر از ایشان .

مفهوم بیت دوم این است که «اگر چشم رضوان، فرشتهُ نگهبان بهشت یا دربان و باغبان بهشت، بر ویس و رامین می افتاد، نمی دانست که کدامیک از دیگری نیکوتر و زیبا تر است» ، یعنی هردو به یک اندازه زیبا بودند . مترجم این بیت را به این صورت به انگلیسی برگردانده است :

                        If they were seen from Paradise

                   No one would have been more beautiful

که فارسی آن می شود : «اگر از بهشت به آن دو نگاه می کردند، هیچیک زیباتر از دیگری نمی بود» . احتمالاٌ چون به ذهن مترجم نیامده است که «رضوان» در این بیت مراد خود بهشت نیست، بلکه فرشتۀ نگهبان بهشت است، بیت را به این صورت ترجمه کرده است . شاید اگر مترجم با ادبیات کلاسیک فارسی آشنایی بیشتر می داشت ، می دانست که شاعران کلاسیک بیشتر «رضوان» را به همان معنی دربان یا باغبان بهشت به کار      برده اند . به این چند نمونه توجه می کنیم :

            از فردوسی : ز خوبان همه بزمگه چون بهشت

                               تو گفتی که رضوان بر او لاله کشت .

            از سنایی : هر روز جهان خوش تر از آن است چو هر شب

                             رضوان بگشاید همه درهای جنان را .

            از سعدی :  رضوان مگر سراچهُ فردوس بر گشاد

                             کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند ؟

            و از حافظ : بیا ، بیا که تو حور بهشت را رضوان

                              در این جهان ز برای دل رهی آورد .

           

            در این کتاب از یک غزل حافظ این سه بیت انتخاب شده است :

                        گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید

                        گفتم که ماه من شو ، گفتا اگر بر آید

                        گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز

                        گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید

                        گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

                        گفتا که شبرو است او ، از راه دیگر آید .

ترجمۀ شعر حافظ بسیار دشوار است، و کمتر کسی موفق شده است که از آن برگردانی شایسته، با همۀ ظرافتهای لفظی و معنوی آن، با همۀ استعارات و کنایات آن، ارائه بدهد ، اما اگر کسی بخواهد این کار را سهل بگیرد و آن را لفظ به لفظ ترجمه کند ، آنچه حاصل می شود، حرفهایی است ساده، مبتذل و گاه مسخره، و در همین ترجمهُ لفظ به لفظ هم اگر مترجم عبارات را نتواند درست بخواند و درست بفهمد، نتیجهُ کار گناهی است نابخشودنی. در ترجمۀ لفظ به لفظ این سه بیت حافظ، اولاٌ مترجم «گفتا» را که به سوم شخص غایب اشاره دارد، دوم شخص مخاطب گرفته است. ثانیاٌ مصراع «گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم» را ترجمه کرده است: « I said I wanted to hold your attention  » ، یعنی « گفتم  من می خواهم توجه تو را جلب کنم » . خیال صورت ذهنی است و نظر نگاه است، و در این مصراع مراد از خیال صورت ذهنی معشوق است، و نظر چشم یا نگاه ذهن است، و شاعر به معشوق می گوید : « من راه نگاه ذهنم را بر صورت یاد تو می بندم » ، و به همین دلیل است که معشوق می گوید: « یاد یا خیال من دزدی است شبرو، که اگر در ذهن یا دل را بر او ببندند ، از راهی دیگر ، مثلاٌ از بام وارد می شود . ضمناٌ شبرو بودن خیال معشوق اشاره به این واقعیت هم دارد که فکر و خیال معشوق در هنگام فراق معمولاٌ شبها بیشتر عاشق را گرفتار خود می کند و او را بیدار نگاه می دارد .

            موارد نادرستی و نارسایی ترجمۀ لفظ به لفظ این کتاب خیلی بیش از اینهاست و من آوردن همین چند نمونه را کافی می دانم . متأسفانه در چاپ شعرهای فارسی هم غلطهایی پیش آمده است. «پس پرده اند» ، «پسش پرده اندر» شده است ، و «همه جامه بر خویشتن بردرید» ، «همه جامه بر سر خویشتن بر درید »، و « لیلی گفتی و سنگ خوردی»، «لیلی گفتی و سنگ خوری»، و «آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسی ست»، « آن کس که نه عاشق و معشوق کسی ست » و مصراع «آسمان همچو صفحهُ دل من» از شعر فروغ فرخ زاد ، شده است «آسمان چون صفحهُ دل من» .

            در پایان می گویم که اگر از دید کسانی کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی» ، با توجه به شرحی که در معرفی آن آمد ، می تواند غنیمتی باشد ، از دید من غنیمتی است برای کسانی که از تنورهای گرم استفاده می کنند و خمیر خود را به آن می چسبانند ، یا به عبارت دیگر برای بازاری گرم، کتابسازی می کنند .

 

                                    محمود کیانوش

محمود کیانوش جمعه دوم اسفند 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
دو شعر از محمود کیانوش(اشراق و تهران )
بخشی از فصل «تخیّل» از کتاب منتشر نشدۀ «شعر، زبانِ کودکی انسان»
پروازهای ساکن
کلامِ تو/THY WORDS
سپیدی ، سیاهی / تازه ترین سرودۀ دو زبانۀ محمود کیانوش
افتادنِ جام The Fall of the Glass
شبگیر
نقدی بر کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی»
کتاب با نگاهی دیگر /بخش چهارم و پنجم : نیشابور و شیراز
کتاب با نگاهی دیگر /بخش سوم : اندیشه
درباره وب
محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود.

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
محمود کیانوش
مهدی خطیبی

لینک دوستان

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ