کلام تو
برای علی اوحدی اصفهانی
باری، کلام تو
نه آیه های مبهمِ خاموش است
محبوس در کتابهای مقدّس،
نه جای جای،
هر از چندی
از نای منجیانِ گمشده آوازی!
آری، تو
با نور و رنگ سخن می گویی؛
خاموشیِ تو سیاهی است.
گاهی که من
آسوده،
بر لبِ جوباری
تنها نشسته ام،
و پای من،
برهنه،
در آب بوسه های خنک می نوشد،
آن زمزمه که می شنوم،
از توست.
گاهی که باز تنها
در جنگلی شکفته
گشت و گذاری دارم،
و عطرهای خوشِ جاودانگی
در سینه با نفسم
می آمیزد،
آنجا تویی که در آوازی
با صدهزار نغمۀ شیرین
در وصف این بهشت که هرگز
بی ما نبوده است.
امّا همینکه می اندیشم،
امّا همینکه سخن می گویم،
این عالمِ بزرگ تورا
آشفته می کنم:
چندانکه خود صدای تو را دیگر
نمی شنوم!
Your Words
For Ali O Esfahani
Thy words are not silent signs
Caged in the pages of the sacred books;
Nor are they voiced,
here and there,
By the lost saviours.
Thou speakest by light and colours,
And darkness is Thy silence.
Sometimes Thou murmurest
When I am sitting by a stream,
My bare feet drinking
The cool kisses of water.
And sometimes Thou singest
With thousands of melodies,
All blissful messages
Of a paradise never lost,
When I am walking alone
Through a forest,
Breathing the scents of eternity.
Only when I think and talk
Thy whole universe
Falls into confusion
And I hear Thee no more.
|