امشب، خواب که آمد، از او بخواه که در روشنایی چراغ به انتظار بماند. پشیمانیها و حسرتهای گذشته را در گذشته ای که دیگر نیست، فروبگذار؛ همۀ نگرانیها و آرزوهای آینده را به آستان آینده ای که هنوز نیست، بسپار؛ و خود را از میان هیاهوی سیاه و تلخی که پیکر آگاهی تو را همچون عقابی گرسنه از هم می درد، بیرون بیفکن و بگریز. بام خانه درگاه آسمان است در مرز خاک، بی دغدغه ای از تاریخ، بی غباری از خاطره. به بالا نگاه کن. به نخستین ستاره ای که چشمت را گرفت، نگاه کن. به ستاره نگاه کن تا ستاره در چشمت بنشیند. در چشمت به ستاره نگاه کن تا چشمت ستاره شود. نگاه کن تا فاصلۀ دهها هزار سال غفلت از میان برخیزد.
فاصلۀ دهها هزار سال غفلت از میان برخاست. اکنون مردی میانه سال را می بینم که ساعتی است در بستر به انتظار خواب در تقـّلاست. بستر او دریایی است طوفانی که تلاطمی هولناک دارد و در این سفر روح، به قایق جسم او لحظه ای قرار نمی دهد. ذهنش او را در جنگل انبوه و تاریک اندیشه های در جدال سرگردان کرده است، زیرا که برای حفظ دلخوشیهای دیروزش باید فردا از چند آشنا و دوست پیوند ببرّد.
با آنها در برون از پهنۀ دلخوشیها گهگاه تا صحنۀ آفرینش هستی پروازهایی داشته است. در این پروازها صدای خدا را شنیده است. در صدای این چند آشنا و دوست خدا را دیده است. امّا اکنون دیگر ادامۀ پیوند با آنها مرز امتحان است و او در محنت انتخاب افتاده است. دلخوشیهای او شیرین و سکرآور است. روح او را به اندازۀ جسمش کوچک می کند تا او به آرامش خرگوشی برسد که رؤیایش با سبزی زمین و نیلگونی آسمان می درخشد و از سایۀ مسموم عقاب خالی است. دلخوشیهای او بار دلش را سبک می کند، امّا او اکنون در مرز امتحان از سنگینی بار ذهن در سکوت خود فریاد می زند.
شرط حفظ دلخوشیهای او اعتقاد بریدن از اصالت و زیبایی آن پروازهاست که تا دیروز خسته اش نمی کرد، دلهره اش نمی داد، در خاطرش ملالی نمی انگیخت؛ پروازهایی که برایش هر لحظه شورانگیزتر می شد، نیرو افزاتر می شد، آرامش دهنده تر می شد، و هرگز معنای خطر را به ذهنش نمی آورد. در این پروازها بود که یکبار با وجد و هیجان بزرگترین کشفها فریاد زد: «من شبم، من همۀ ستاره هایم. من خاکم، آبم، آفتابم. من هیچم، من همه ام!»
امّا اکنون یاد آن پروازها در ذهنش با معنی خطر شعله ور می شود و روحش را که به کوچکی جسمش شده است، می سوزاند و بیتاب می کند. به او چه بگویم؟ بگذار از محنت انتخاب بگذرد. در مرز امتحان باید تنهایش گذاشت. اگر فردا آن چند آشنا و دوست غیبتش را احساس کردند، او را در تابوت دلخوشیهایش به خاک فراموشی بسپار. انگار که گنجشکی خواب عقاب دیده بود. از بام خانه فرود آی. خواب در روشنایی چراغ در انتظار است.
لندن – 17 اوت 2007 |