درخت زیتون تنها
شعری از آنتونیو ماچادو
 
... و من از همین تخیّلِ خّلاق سخن می گویم که آفرینندۀ انسانیتِ آدمیان است، و آفرینندۀ جهان است، آفرینندۀ اندیشه و زبان است، یعنی آفرینندۀ شعر است. و این تخیّل در جریان پدید آمدنِ هر شعری دو حر کت دارد: یکی حرکتی طولی با مضمون که کالبد حیاتی شعر است، و دیگری حرکتی عرضی با هر جزء شعر، یعنی با کلمه ها و ترکیبها و جمله ها، که پاره پارۀ آن کالبدِ حیاتی را می سازند. مثلاً اگر یک شعر را در تمامیتِ آن یک موجود جاندارِ کامل، یک انسان، بینگاریم، تخیّل از یک سو آفرینندۀ این انسان است به صورت موجودی که حیاتی کامل و مستقلّ، و نیز روح و خرد و شخصیتی خاصّ داشته باشد، و وقتی که در برابر ما ایستاد، و ما با چهرۀ برونی و درونیِ او آشنا شدیم، بتوانیم او را متمایز از همۀ انسانهای دیگر به یاد بسپاریم و به یاد بیاوریم؛ و از سوی دیگر تخیّل سازندۀ عضوها و جزء های این انسان است، و اینها باید در روابط ساختمانیِ خود در کالبد آن انسان تناسب و هماهنگیِ کامل داشته باشند. برای روشن تر دیدنِ این موضوع به شعری با عنوان «درختِ زیتونِ تنها» از آنتونیو ماچادو (Antonio Machado)، شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی (1939-1875)، نگاه می کنیم:
آن سوی بیشۀ زیتون
کنار چشمه
درختی تنها
که سایه اش
(زیتونِ مهمان نوازی)
پناه می دهد به مردِ اندیشناک،
به آبِ زلال؛
در کنارۀ سپیدِ راه
باشد که الهه آتنه (1)
با چشمهای دریا رنگش به سبزی تو (ای زیتونِ عهد باستان)
برکت بخشد. (2)
شاعر، آفرینندۀ شعر، در بیشۀ زیتون، که درختهای بسیار در کنار هم ایستاده اند، درختِ زیتون نمی بیند، بیشه می بیند، چنانکه مثلاً ما وقتی که در خیابانی شلوغ می گذریم، فرد نمی بینیم تا او را با خصوصیاتش در ذهن بیاوریم، جمعیت می بینیم، که صورت و سیرت مشخّصی ندارد. امّا شاعربا تخیّلِ آفرینندۀ خود، در بیرون از جمعیتِ درختهای زیتون، درخت زیتونِ تنهایی را می بیند تا بتواند از «زیتونیتِ» آن سخن بگوید؛ تا بتواند ما ر ا به تماشای چهرۀ «فردیتِ» زیتون بخواند. این تکدرخت که باید وظیفۀ نمایشِ «زیتونیت» را به عهده بگیرد، باید در مناسب ترین مکان جای داشته باشد، چنانکه «آدم» که سر سلسله و اسطورۀ آدمیان است، در مناسب ترین مکان، یعنی بهشت، واقع شد. درخت با آب پیوند حیاتی دارد، و مناسب ترین جا برای او کنارِ یک چشمه است. می دانیم که زیتون در سر زمینهای گرم و آفتابی می روید، در جاهایی مثل یونان، ایتالیا، فلسطین. در این سر زمینها «سایه» در روزهای گرم تابستان پناهی است آسایش دهنده و لذّت بخش، و درخت زیتون موجودیتش در ارتباط با زندگیِ انسان معیّن می شود. پس درخت زیتون، با شاخسارِ انبوهِ خود، سایه ای دارد که انسان را در هنگام تابش تند و بیتاب کنندۀ خورشید به پناهِ خود دعوت می کند، و با این دعوت، زیتون مهمان نواز است. امّا انسانی که در تابشِ عطش خیز و عرق آورِ خورشید به سایۀ درخت زیتون پناه می برد، در آن سایه به آبی زلال نیاز دارد تا هم آن را به سر و روی بزند و تازه شود، هم آن را بنوشد تا تشنگی را بنشاند. پس شاعر درخت زیتونِ کامل و والای خود را، در چشم انداز تخیّل، در کنار چشمه، در کنار آب زلال، می بیند.
امّا همان طور که آن درختِ زیتون تنهاست، و در تنهاییِ خود مظهر «زیتونیت» دانسته می شود، پناه گرفتن در سایۀ او هم باید در یک انسانِِ تنها به تصویر در آید، در نمونۀ کامل و والای «انسانیت»، و چنین انسانی با «اندیشناک» بودن توصیف می شود. و باز سایۀ تکدرخت زیتون نه تنها به انسانِ اندیشناک، بلکه به آب زلال هم پناه داده است. مگر این آب نیست که به زیتون حیات می بخشد؟ پس چرا در تخیّلِ شاعر درخت زیتون است که به آب چشمه پناه می دهد؟ بله، درست است که حیاتِ زیتون از آب است، امّا در اینجا شاعر می خواهد ارزش پناه دهندگیِ سایه را ممتاز کند، و سایۀ درخت زیتون است که آب زلال را در تابش سوزنده و بخار کنندۀ خورشید در پناه گرفته است. آب در
چشمه بودنش، در آب بودنش، نیازمندِ پناه سایه است، و بدونِ این پناه دگرگون می شود، بخار می شود، ابر می شود، یعنی که در آبی و چشمگیِ خود می میرد.
و امّا زیتون، از نعمتِ سایه اش که بگذریم، یکی از مهمّ ترین و قدیم ترین مایه های حیات، انسانِ کشاورز و دامپرور بوده است، و در زندگی بشر ارزشی برابر یا حتّی بیش از گندم داشته است. انسان میوۀ زیتون را می خورده است، و روغن آن را نه تنها می خورده است، بلکه برای روشنایی در شب، سوختِ چراغ می کرده است. در نیمۀ دوّم شعر «درخت زیتون تنها» می بینیم که تخیّلِ شاعر او را به اسطوره ای دیگر راه می نماید. شاعر به سر زمین یونان می رود، به سر زمین جزیره و دریا و آفتاب و زیتون. به گذشته های دورِ این سر زمین می رود، به عصر خداها و اسطوره ها، عصری که انسان خود و هستی را با اسطوره ها باز آفرینی می کرد، و با اسطوره ها به پیوندهای خود با طبیعت معنایی انسانی می داد. به همه چیز اجازۀ ورود به جهان اسطوره ها داده نمی شد، و هر چیز برای ورود به این جهان باید در زندگی انسان ارزش والایی می داشت، چنانکه به اسطوره های آفرینش در میان قومهای گوناگون گیاهانی مانند گندم، سیب، ذرّت، و انجیر راه یافته است.
از زیتون در قرآن چندین بار، و در سورۀ «النّور» با عنوان «شجرۀ مبارکۀ زیتون» یاد شده است: «خدا روشنایی آسمانها و زمین است؛ روشنایی او در تشبیه به چراغدانی می ماند که در آن چراغی است، چراغ در شیشه ای است، و شیشه چنان است که گویی ستاره ای است درخشان، فروزان از درخت مبارک زیتون، که نه شرقی است، نه غربی، و روغن آن روشنایی می بخشد، هرچند که آتش به آن در نگرفته باشد، روشنایی بر روشنایی...» (3)
و در سورۀ «المؤمنون» که خدا در آن از نعمتهای بخشیده به انسان سخن می گوید، می خوانیم: «و ما از آسمان [از ابر] به اندازه باران فرو فرستادیم، پس آن را در زمین ساکن گردانیدیم، و هر آینه می توانیم آن را باز پس بریم. آنگاه با آن برای شما باغهای خرما و انگور پدید آوردیم؛ و در باغها میوه های بسیار هست، و شما از این میوه ها می خوری. و درختی در کوه سینا می روید که روغن می دهد و نان خورش برای خورندگان» (4)، و در سورۀ «التّین» در آیه های اوّل و دوّم به انجیر و زیتون، و نیز کوه سینا (5) سوگند یاد می شود.
با توجّه به این ارزش والای زیتون است که شاعر، آنتونیو ماچادو، در افق تخیّل خود، نمایی از اسطورۀ «آتنه»، الهۀ خرد و حکمت و حامی هنرها و حرفه ها در اساطیر یونان را می بیند، به ویژه در رابطۀ «آتنه» با «درخت زیتون». در دایرة المعارف کالی یر» (Collier’s Encyclopedia) دربارۀ نام دیگر این الهه آمده است که «او با آب پیوند دارد، و از این روست که به او لقبِ تریتوجینیا (Tritogeneia) داده شده است، و «trit-» کلمه ای است در زبان یونانی باستان گویا به معنی آب.» (6)
امّا «هسیود» (Hesiod، هزیودوس، Hesiodos)، شاعر قرن هشتم پیش از میلادِ یونان، در «شجره نامۀ خدایان» (Theogony)، در روایت داستانِ عجیبِ تولّد «آتنه» گفته است: که او در کرانۀ رود «تریتو» به جهان آمد. و گفته اند که تریتو یا تریتون در یونان باستان رود یا دریاچه ای در حوالی آتن می بوده است. با توجّه به همین لقبِ «آتنه»، یعنی تریتوجینیا ست که بعضی او را الهۀ آب و دریا دانسته اند.
در مجادله ای که میان «آتنه» و «پوسایدون» (Poseidon، پوزئیدون)، خدای دریاها، دربارۀ دارندۀ حقّ فرمانروایی بر شهر «آتن» و نگهبانی از آن در جامعۀ خدایان پیش می آید، «آتنه» در برهان خود به سببِ ارزانی داشتنِ نعمت زیتون به مردم آتن بر «پوزئیدون» پیروز می شود. و آنتونیو موچادو در شعر «درخت زیتونِ تنها» دُعایش این است که «آتنه» به سبزی و شکوفایی و باروریِ درخت زیتون برکت ببخشد. «آتنه» که در کنار رود، یا دریاچه، یا چشمه سار زاده شده است، در سر زمین جزیره و دریا و آفتاب و زیتون، چشمانی به رنگِ دریا دارد، و رنگ دریا، با نیلگونیِ مایل به سبز، همرنگ برگها و میوۀ زیتون است، و شاعر از چشمهای «آتنه»، یعنی از چشمۀ عنایت او می خواهد که به سبزی زیتون برکت بخشد.
و به پیوندهای نهفتۀ تصویرها یا استعاره های شعر که بنگریم، حیطۀ معنای آن بسیار وسیع تر می شود، زیرا که انسانِ تنهای اندیشناک، به تعبیری خودِ شاعر است، و برای میوۀ اندیشه اش از الهۀ خرد و اندیشه و هنر، برکت می خواهد.
می بینیم که تخیّلِ آنتونیو ماچادو در جریان پدید آوردنِ شعر «درخت زیتون تنها» در حرکتِ عرضی چگونه هر جزئی از شعر را همچون خشتهای عمارتی بر هم چیده است، و چگونه در حرکتِ طولی، مضمون را در کالبد حیاتیِ شعر کمال بخشیده است و عمارت را تمام کرده است. اگر از خود بپرسیم که تخیّلِ آنتونیو ماچادو در ساختنِ این شعر از کجا و چه چیز آغاز شد، یا به عبارت دیگر مایۀ «الهام» او چه بود، یافتنِ پاسخی منطبق با واقعیت کاری است دشوار، و با درنگِ پژوهشگرانه هم به هر پاسخی برسیم، در حدّ حدس می ماند، هر چند که ممکن است که یکی از حدسها عینِ واقعیت یا نزدیک به واقعیت باشد؛ و در یکی از این حدسها من ماچادو را می بینم که در جایی از سر زمین زیتون خیزِ خودش؛ اسپانیا، هنگامی که تنها از جاده در حوالی زیتون زاری می گذرد، نگاهش به درخت زیتون تنهایی در کنار چشمه ای یا جویباری می افتد، و در موقعیت روحی و فکری ای که در آن هنگام دارد، با تداعی معانی در حیطۀ ملّی و فردی، و با مایه ای که از فرهنگِ جهانی اندوخته است، گام به گام پیش می رود و شعر را به کمال می آفریند.
و این نقطۀ آغازِ شعر، یا جرقّۀ الهام، چیزی است که هیچ ترتیب و قاعده ای را به خود نمی پذیرد، و برای هر شعر به صورتی خاصّ آن شعر پیدا می شود، و من قبلاً در ای گفتار از آن با عنوان «اتّفاقِ دیدار با شعر» یاد کردم و می توانیم آن را «حدوث شعر» نیز بنامیم.
________________________________________
1- آتنه یا آتنا (Athene) در میتولوژی (اساطیر) یونان، نظیر مینروا (Minerva) در اساطیر روم، الهۀ حکمت ، صلح، حامی هنرها و حرفه ها.
2- Antonion Machado, Penguin Modern European Poets, London, 1963.
3- قرآن، سورۀ «النّور»، آیۀ سی و پنجم.
4- قرآن، سورۀ «المؤمنون»، آیه های هجدهم، نوزدهم و بیستم: «وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَى ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ * فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّاتٍ مِّن نَّخِيلٍ وَأَعْنَابٍ لَّكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ * وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِّلْآكِلِينَ *
5- قرآن، سورۀ «التّین»، آیه های اوّل و دوّم: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ* وَطُورِ سِينِينَ»*
6- Collier's encyclopedia, Macmillan Educational Co., New York, London, New York, 1989.
|