تبليغاتX
شعر جهانی

mahmudkianush

محمود کیانوش

mahmudkianush

http://mahmudkianush.blogfa.com

شعر جهانی

شعر جهانی

شعر جهانی

محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود. جان و جهان محمود کیانوش(حلقه نیلوفری/2)

شعر جهانی

 
جان و جهان محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " شعر جهانی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


دو شعر از محمود کیانوش(اشراق و تهران )

 

ENLIGHTENMENT

 

                        For Elizabeth & Henna Rudguard

 

I was standing in the garden,

Looking at the face of  Winter:

A tree, at his tallest height,

But old, old,

                    very old,

With his dreams,

                           dark and cold,

All empty of  new leaves

Of new blossoms;

Left with no vision of hope

To see another Spring.

 

Suddenly I shuddered

By the hammering of a woodpecker,

But the bird was only in my head

And the sound was the delightful greetings

Of my young neighbour’s little girl

Who was tapping on the window pane,

With a smile so vast

That engulfed the whole universe:

A smile shining with eternal life

In a never-ending Spring.

 

I waved at her

With a remembering hand,

And smiled at her

With  a new feeling in my heart,

And then I left the garden.  

   

 

Mahmud Kianush

 

17 October 2009

 

 

اشراق

صبحگاهی سرد و تاریک و گرفته،

در حیاطِ کوچکِ خاموش،

در کنارِ باغچه،

               تنها و افسرده،             

چشم،

    بی شوقِ تماشا،

             مات

بر سکونِ چهرۀ گنگِ زمستان:

 

 

یک در خت اینجا

بر درنگِ مُنتهای قامتِ خود ایستاده،

خسته و آزرده از دردِ کهنسالی ست:

صحن رؤیاهاش سرد و ساکت و تاریک،

خالی از نو رُستگی در منظرِ برگ و شکوفه،

خاطرش در بسته بر امّیدِ یک دیدارِ دیگر

با بهارِ دیگری که تا زمستان می رود،

                                      آماده،

                              می آید ...

و همیشه خواهد آمد...

 

 

ناگهان من

با صدای کوبه هایی دلشکاف و خشک،

شاید از منقارِ تیز دارکوبی شوخ

در هراس افتادم و لرزید سر تا پام!

با خیالِ جست و جوی آن پرنده

چشم را، بیهوده، در هر سو دواندم؛

آن صدا در ذهن من از دارکوب،

                  امّا

در حقیقت پیک و پیغام و سلامی بود

از سرانگشت ظریف بچّۀ همسایۀ خوب نجیب من:

با چه شوری،

         با چه احساسی

- تا نگاهم را به دیدارش برم بالا

و سلامش را بگیرم، -

داشت پشت پنجره بر شیشه می کوبید؛

با چه لبخندِ  درخشانِ بزرگی که،

                  بنامیزد!

عالمِ پایین و بالا را

             سراسر

می گرفت وُ

           روشنی و خُرّمی می داد وُ

                                         یکباره جوان می کرد،

در بهاری پاک و بی پاییز

زندگی را جاودان می کرد!

 

 

من، دلم آمد به خود،

                دستم به یاد آورد و بالا رفت

و لبم،

    چشمم،

         دلم،

             دستم،

زد به روی دخترک لبخند،

و دلش که از محبّت یافت اطمینان،

با دلی خرسند،

به درون خانه برگشتم.

                  محمود کیانوش

               18 اکتبر 2009

     

 

 

Tehran

 

Beautiful and ugly

Like a bush in bloom,

In a corner of Paradise,

Near the border of Hell;

A Persian jasmine

Grafted on an Arabian thorn:

This is my hometown,

Tehran.

 

A very long time has passed

Since it stood on its feet,

Content, yet restless,

In the shade of Mount Damavand,

The Height of pride,

The Vow of steadiness,

The head of the eternal Dynasties of Stone

With a crown of Snow

In the castle of the Sun.

 

 

It could well remain

A great green village,

And with exuberant streams,

In its narrow lush valleys,

It deserved to be the place

Adam chose for his Descent;

But there came the demon of greed,

With passion for grandeur,

Who pitched a towering tent

In our great green village,

And his hand of a thousand fingers

Stretched it, stretched it from all sides,

And forced it to expand

Even to Barrenness,

Beyond the bounds of Destitution,

Down the pit of Vulgarity.

 

 

Mahmud Kianush

 

 

تهران

 

زیبا و زشت

چون بوته ای شکفته

در مرزی از جهنّم،

بر دامن بهشت؛

پیوندی از شقایق

بر ساقۀ مغیلان:

این است شهر من

تهران!

 

دیری ست پا گرفته،

خرسند و بیقرار

جا گرفته

در سایۀ دماوند:

آن استوار،

آن سربلند،

فرمانروای سلسلۀ بی زوال سنگ،

با تاجِ برف،

در قصر آفتاب.

 

او خوب می توانست

یک قریۀ گشاذۀ خُرّم باشد؛

با چند جویبارش،

در چند درّۀ کوچک

جای هبوط حضرت آدم باشد؛

امّا

افسونِ آز

یا شهوتِ بزرگی آمد،

در قریۀ گشادۀ خُرّم

خرگاه زد؛

یک دست بود و هزار انگشت،

سفره وار بازش کرد؛

از هر کنار

تا خشکی و خرابی،

تا ابتذال درازش کرد!

             تهران - 1348

 

 

 

 

   

 

محمود کیانوش دوشنبه یازدهم آبان 1388  نظر بدهید!

بخشی از فصل «تخیّل» از کتاب منتشر نشدۀ «شعر، زبانِ کودکی انسان»

 

 

 

درخت زیتون تنها

 

 شعری از آنتونیو ماچادو

 

     ... و من از همین تخیّلِ خّلاق سخن می گویم که آفرینندۀ انسانیتِ آدمیان است، و آفرینندۀ جهان است، آفرینندۀ اندیشه و زبان است، یعنی آفرینندۀ شعر است. و این تخیّل در جریان پدید آمدنِ هر شعری دو حر کت دارد: یکی حرکتی طولی با مضمون که کالبد حیاتی شعر است، و دیگری حرکتی عرضی با هر جزء شعر، یعنی با کلمه ها و ترکیبها و جمله ها، که پاره پارۀ آن کالبدِ حیاتی را می سازند. مثلاً اگر یک شعر را در تمامیتِ آن یک موجود جاندارِ کامل، یک انسان، بینگاریم، تخیّل از یک سو آفرینندۀ این انسان است به صورت موجودی که حیاتی کامل و مستقلّ، و نیز روح و خرد و شخصیتی خاصّ داشته باشد، و وقتی که در برابر ما ایستاد، و ما با چهرۀ برونی و درونیِ او آشنا شدیم، بتوانیم او را متمایز از همۀ انسانهای دیگر به یاد بسپاریم و به یاد بیاوریم؛ و از سوی دیگر تخیّل سازندۀ عضوها و جزء های این انسان است، و اینها باید در روابط ساختمانیِ خود در کالبد آن انسان تناسب و هماهنگیِ کامل داشته باشند. برای  روشن تر  دیدنِ این موضوع به شعری با عنوان «درختِ زیتونِ تنها» از آنتونیو ماچادو (Antonio Machado)، شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی (1939-1875)، نگاه می کنیم:

 

     آن سوی بیشۀ زیتون

    کنار چشمه

    درختی تنها

    که سایه اش

    (زیتونِ مهمان نوازی)

    پناه می دهد به مردِ اندیشناک،

    به آبِ زلال؛

    در کنارۀ سپیدِ راه

    باشد که الهه آتنه (1)

    با چشمهای دریا رنگش به سبزی تو (ای زیتونِ عهد باستان)

    برکت بخشد. (2)

شاعر، آفرینندۀ شعر، در بیشۀ زیتون، که درختهای بسیار در کنار هم ایستاده اند، درختِ زیتون نمی بیند، بیشه می بیند، چنانکه مثلاً ما وقتی که در خیابانی شلوغ می گذریم، فرد نمی بینیم  تا  او را  با خصوصیاتش در  ذهن بیاوریم، جمعیت می بینیم، که صورت و سیرت مشخّصی ندارد. امّا شاعربا تخیّلِ آفرینندۀ خود، در بیرون از جمعیتِ درختهای زیتون، درخت زیتونِ تنهایی را می بیند تا بتواند از «زیتونیتِ» آن  سخن  بگوید؛  تا بتواند  ما  ر ا به  تماشای چهرۀ  «فردیتِ»  زیتون بخواند. این تکدرخت که باید وظیفۀ نمایشِ «زیتونیت» را به عهده بگیرد، باید در مناسب ترین مکان جای داشته باشد، چنانکه «آدم» که سر سلسله و اسطورۀ آدمیان است، در مناسب ترین مکان، یعنی بهشت، واقع شد. درخت با آب پیوند حیاتی دارد، و مناسب ترین جا برای او کنارِ یک چشمه است. می دانیم که زیتون در سر زمینهای گرم و آفتابی می روید، در جاهایی مثل یونان، ایتالیا، فلسطین. در این سر زمینها «سایه» در روزهای گرم تابستان پناهی است آسایش دهنده و لذّت بخش، و درخت زیتون موجودیتش در ارتباط با زندگیِ انسان معیّن می شود. پس درخت زیتون، با شاخسارِ انبوهِ خود، سایه ای دارد که انسان را در هنگام تابش تند و بیتاب کنندۀ خورشید به پناهِ خود دعوت می کند، و با این دعوت، زیتون مهمان نواز است. امّا انسانی که در تابشِ عطش خیز و عرق آورِ خورشید به سایۀ درخت زیتون پناه می برد، در آن سایه به آبی زلال نیاز دارد تا هم آن را به سر و روی بزند و تازه شود، هم آن را بنوشد تا تشنگی را بنشاند. پس شاعر درخت زیتونِ کامل و والای خود را، در چشم انداز تخیّل، در کنار چشمه، در کنار آب زلال، می بیند.

     امّا همان طور که آن درختِ زیتون تنهاست، و در تنهاییِ خود مظهر «زیتونیت» دانسته می شود، پناه گرفتن در سایۀ او هم باید در یک انسانِِ تنها به تصویر در آید، در نمونۀ کامل و والای «انسانیت»، و چنین انسانی با «اندیشناک» بودن توصیف می شود. و باز سایۀ تکدرخت زیتون نه تنها به انسانِ اندیشناک، بلکه به آب زلال هم پناه داده است. مگر این آب نیست که به زیتون حیات می بخشد؟ پس چرا در تخیّلِ شاعر درخت زیتون است که به آب چشمه پناه  می دهد؟ بله، درست است که حیاتِ زیتون از آب است، امّا در اینجا شاعر  می خواهد ارزش پناه دهندگیِ سایه را ممتاز کند، و سایۀ درخت زیتون است که آب زلال را در تابش سوزنده و بخار کنندۀ خورشید در پناه گرفته است. آب در

چشمه بودنش، در آب بودنش، نیازمندِ پناه سایه است، و بدونِ این پناه دگرگون می شود، بخار می شود، ابر می شود، یعنی که در آبی و چشمگیِ خود می میرد.

     و امّا زیتون، از نعمتِ سایه اش که بگذریم، یکی از مهمّ ترین و  قدیم ترین  مایه های حیات، انسانِ کشاورز و دامپرور بوده است، و در زندگی بشر ارزشی برابر یا حتّی بیش از گندم داشته است. انسان میوۀ زیتون را می خورده است، و روغن آن را نه تنها می خورده است، بلکه برای روشنایی در شب، سوختِ چراغ می کرده است. در نیمۀ دوّم شعر «درخت زیتون تنها» می بینیم که تخیّلِ شاعر او را به اسطوره ای دیگر راه می نماید. شاعر به سر زمین یونان می رود، به سر زمین جزیره و دریا و آفتاب و زیتون. به گذشته های دورِ این سر زمین می رود، به عصر خداها و اسطوره ها، عصری که انسان خود و هستی را با اسطوره ها باز آفرینی می کرد، و با اسطوره ها به پیوندهای خود با طبیعت معنایی انسانی می داد. به همه چیز اجازۀ ورود به جهان اسطوره ها داده نمی شد، و هر چیز برای ورود به این جهان باید در زندگی انسان ارزش والایی می داشت، چنانکه به اسطوره های آفرینش در میان قومهای گوناگون گیاهانی مانند گندم، سیب، ذرّت، و انجیر راه یافته است.

     از زیتون در قرآن چندین بار، و در سورۀ «النّور» با عنوان «شجرۀ مبارکۀ زیتون» یاد شده است: «خدا روشنایی آسمانها و زمین است؛ روشنایی او در تشبیه به چراغدانی می ماند که در آن چراغی است، چراغ در شیشه ای است، و شیشه چنان است که گویی ستاره ای است درخشان، فروزان از درخت مبارک زیتون، که نه شرقی است، نه غربی، و   روغن آن روشنایی می بخشد، هرچند که آتش به آن در نگرفته باشد، روشنایی بر روشنایی...» (3)

     و در سورۀ «المؤمنون» که خدا در آن از نعمتهای بخشیده به انسان سخن می گوید، می خوانیم: «و ما از آسمان [از ابر] به اندازه باران فرو فرستادیم، پس آن را در زمین ساکن گردانیدیم، و هر آینه می توانیم آن را باز پس بریم. آنگاه با آن برای شما باغهای خرما و انگور پدید آوردیم؛ و در باغها میوه های بسیار هست، و شما از این میوه ها می خوری. و درختی در کوه سینا می روید که روغن می دهد و نان خورش برای خورندگان» (4)، و در سورۀ «التّین» در  آیه های اوّل و دوّم به انجیر و زیتون، و نیز کوه سینا (5) سوگند یاد می شود.

     با توجّه به این ارزش والای زیتون است که شاعر، آنتونیو ماچادو، در افق تخیّل خود، نمایی از اسطورۀ «آتنه»، الهۀ خرد و حکمت و حامی هنرها و حرفه ها در اساطیر یونان را می بیند، به ویژه در رابطۀ «آتنه» با «درخت زیتون».  در دایرة المعارف کالی یر» (Collier’s Encyclopedia) دربارۀ نام دیگر این الهه آمده است که «او با آب پیوند دارد، و از این روست که به او لقبِ تریتوجینیا (Tritogeneia) داده شده است، و «trit-» کلمه ای است در زبان یونانی باستان گویا به معنی آب.» (6)

     امّا «هسیود» (Hesiod، هزیودوس، Hesiodos)، شاعر قرن هشتم پیش از میلادِ یونان، در «شجره نامۀ خدایان» (Theogony)، در روایت داستانِ عجیبِ تولّد «آتنه» گفته است: که  او در کرانۀ رود «تریتو» به جهان آمد. و گفته اند که تریتو یا تریتون در یونان باستان رود یا دریاچه ای در حوالی آتن می بوده است. با توجّه به همین لقبِ «آتنه»، یعنی تریتوجینیا ست که بعضی او را الهۀ آب و دریا دانسته اند.

     در مجادله ای که میان «آتنه» و «پوسایدون» (Poseidon، پوزئیدون)، خدای دریاها، دربارۀ دارندۀ حقّ فرمانروایی بر شهر «آتن» و نگهبانی از آن در جامعۀ خدایان پیش می آید، «آتنه» در برهان خود به سببِ ارزانی داشتنِ نعمت زیتون به مردم آتن بر «پوزئیدون» پیروز می شود. و آنتونیو موچادو در شعر «درخت زیتونِ تنها» دُعایش این است که «آتنه» به سبزی و شکوفایی و باروریِ درخت زیتون برکت ببخشد. «آتنه» که در کنار رود، یا دریاچه، یا چشمه سار زاده شده است، در سر زمین جزیره و دریا و آفتاب و زیتون، چشمانی به رنگِ دریا دارد، و رنگ دریا، با نیلگونیِ مایل به سبز، همرنگ برگها و میوۀ زیتون است، و شاعر از چشمهای «آتنه»، یعنی از چشمۀ عنایت او می خواهد که به سبزی زیتون برکت بخشد.

          و به پیوندهای نهفتۀ تصویرها یا استعاره های شعر که بنگریم، حیطۀ معنای آن بسیار وسیع تر می شود، زیرا که انسانِ تنهای اندیشناک، به تعبیری خودِ شاعر است، و برای میوۀ اندیشه اش از الهۀ خرد و اندیشه و هنر، برکت    می خواهد.

     می بینیم که تخیّلِ آنتونیو ماچادو در جریان پدید آوردنِ شعر «درخت زیتون تنها» در حرکتِ عرضی چگونه هر جزئی از شعر را همچون خشتهای عمارتی بر هم چیده است، و چگونه در حرکتِ طولی،  مضمون را در کالبد حیاتیِ شعر کمال بخشیده است و عمارت را تمام کرده است. اگر از خود بپرسیم که تخیّلِ آنتونیو ماچادو در ساختنِ این شعر از کجا و چه چیز آغاز شد، یا به عبارت دیگر مایۀ «الهام» او چه بود، یافتنِ پاسخی منطبق با واقعیت کاری است دشوار، و با درنگِ پژوهشگرانه هم به هر پاسخی برسیم، در حدّ حدس می ماند، هر چند که ممکن است که یکی از حدسها عینِ واقعیت یا نزدیک به واقعیت  باشد؛ و در یکی از این حدسها من ماچادو را می بینم که در جایی از سر زمین زیتون خیزِ خودش؛ اسپانیا، هنگامی که تنها از جاده در حوالی زیتون زاری می گذرد، نگاهش به درخت زیتون تنهایی در کنار چشمه ای یا جویباری  می افتد، و در موقعیت روحی و فکری ای که در آن هنگام دارد، با تداعی معانی در حیطۀ ملّی و فردی، و با   مایه ای که از فرهنگِ جهانی اندوخته است، گام به گام پیش می رود و شعر را به کمال می آفریند.

     و این نقطۀ آغازِ شعر، یا جرقّۀ الهام، چیزی است که هیچ ترتیب و قاعده ای را به خود نمی پذیرد، و برای هر شعر به صورتی خاصّ آن شعر پیدا می شود، و من قبلاً در ای گفتار از آن با عنوان «اتّفاقِ دیدار با شعر» یاد کردم و می توانیم آن را «حدوث شعر» نیز بنامیم.

________________________________________

1- آتنه یا آتنا (Athene) در میتولوژی (اساطیر) یونان، نظیر مینروا (Minerva) در اساطیر روم، الهۀ حکمت ، صلح، حامی هنرها و حرفه ها.

2- Antonion Machado, Penguin Modern European Poets, London, 1963.

3- قرآن، سورۀ «النّور»، آیۀ سی و پنجم.

4- قرآن، سورۀ «المؤمنون»، آیه های هجدهم، نوزدهم و بیستم: «وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَى ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ * فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ جَنَّاتٍ مِّن نَّخِيلٍ وَأَعْنَابٍ لَّكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ * وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِّلْآكِلِينَ *

5- قرآن، سورۀ «التّین»، آیه های اوّل و دوّم: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ*   وَطُورِ سِينِينَ»*

6- Collier's encyclopedia, Macmillan Educational Co., New York, London, New York, 1989.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمود کیانوش دوشنبه نهم شهریور 1388  نظر بدهید!

پروازهای ساکن

 

امشب، خواب که آمد، از او بخواه که در روشنایی چراغ به انتظار بماند. پشیمانیها و حسرتهای گذشته را در گذشته ای که دیگر نیست، فروبگذار؛ همۀ نگرانیها و آرزوهای آینده را به آستان آینده ای که هنوز نیست، بسپار؛ و خود را از میان هیاهوی سیاه و تلخی که پیکر آگاهی تو را همچون عقابی گرسنه از هم می درد، بیرون بیفکن و بگریز. بام خانه درگاه آسمان است در مرز خاک، بی دغدغه ای از تاریخ، بی غباری از خاطره. به بالا نگاه کن. به نخستین ستاره ای که چشمت را گرفت، نگاه کن. به ستاره نگاه کن تا ستاره در چشمت بنشیند. در چشمت به ستاره نگاه کن تا چشمت ستاره شود. نگاه کن تا فاصلۀ دهها هزار سال غفلت از میان برخیزد.

    فاصلۀ دهها هزار سال غفلت از میان برخاست. اکنون مردی میانه سال را می بینم که ساعتی است در بستر به انتظار خواب در تقـّلاست. بستر او دریایی است طوفانی که تلاطمی هولناک دارد و در این سفر روح، به قایق جسم او لحظه ای قرار نمی دهد. ذهنش او را در جنگل انبوه و تاریک اندیشه های در جدال سرگردان کرده است، زیرا که برای حفظ دلخوشیهای دیروزش باید فردا از چند آشنا و دوست پیوند ببرّد.

    با آنها در برون از پهنۀ دلخوشیها گهگاه تا صحنۀ آفرینش هستی پروازهایی داشته است. در این پروازها صدای خدا را شنیده است. در صدای این چند آشنا و دوست خدا را دیده است. امّا اکنون دیگر ادامۀ پیوند با آنها مرز امتحان است و او در محنت انتخاب افتاده است. دلخوشیهای او شیرین و سکرآور است. روح او را به اندازۀ جسمش کوچک می کند تا او به آرامش خرگوشی برسد که رؤیایش با سبزی زمین و نیلگونی آسمان می درخشد و از سایۀ مسموم عقاب خالی است. دلخوشیهای او بار دلش را سبک می کند، امّا او اکنون در مرز امتحان از سنگینی بار ذهن در سکوت خود فریاد می زند.

    شرط حفظ دلخوشیهای او اعتقاد بریدن از اصالت و زیبایی آن پروازهاست که تا دیروز خسته اش نمی کرد، دلهره اش نمی داد، در خاطرش ملالی نمی انگیخت؛ پروازهایی که برایش هر لحظه شورانگیزتر می شد، نیرو افزاتر می شد، آرامش دهنده تر می شد، و هرگز معنای خطر را به ذهنش نمی آورد. در این پروازها بود که یکبار با وجد و هیجان بزرگترین کشفها فریاد زد: «من شبم، من همۀ ستاره هایم. من خاکم، آبم، آفتابم. من هیچم، من همه ام!»

    امّا اکنون یاد آن پروازها در ذهنش با معنی خطر شعله ور می شود و روحش را که به کوچکی جسمش شده است، می سوزاند و بیتاب می کند. به او چه بگویم؟ بگذار از محنت انتخاب بگذرد. در مرز امتحان باید تنهایش گذاشت. اگر فردا آن چند آشنا و دوست غیبتش را احساس کردند، او را در تابوت دلخوشیهایش به خاک فراموشی بسپار. انگار که گنجشکی خواب عقاب دیده بود. از بام خانه فرود آی. خواب در روشنایی چراغ در انتظار است.

 

لندن – 17 اوت 2007       

محمود کیانوش جمعه نوزدهم تیر 1388  نظر بدهید!

کلامِ تو/THY WORDS

 

کلام تو

         برای علی اوحدی اصفهانی

 

باری، کلام تو

نه آیه های مبهمِ خاموش است

محبوس در کتابهای مقدّس،

نه جای جای،

         هر از چندی

از نای منجیانِ گمشده آوازی!

 

آری، تو

با نور و رنگ سخن می گویی؛

خاموشیِ تو سیاهی است.

 

گاهی که من

آسوده،

    بر لبِ جوباری

تنها نشسته ام،

و پای من،

     برهنه،

در آب بوسه های خنک می نوشد،

آن زمزمه که می شنوم،

             از توست.

 

گاهی که باز تنها

در جنگلی شکفته

         گشت و گذاری دارم،

و عطرهای خوشِ جاودانگی

در سینه با نفسم

         می آمیزد،

آنجا تویی که در آوازی

با صدهزار نغمۀ شیرین

در وصف این بهشت که هرگز

بی ما نبوده است.

 

امّا همینکه می اندیشم،

امّا همینکه سخن می گویم،

این عالمِ بزرگ تورا

آشفته می کنم:

چندانکه خود صدای تو را دیگر

                 نمی شنوم!

 

 

Your Words

 

For Ali O Esfahani

 

Thy words are not silent signs

Caged in the pages of the sacred books;

Nor are they voiced,

                           here and there,

By the lost saviours.

 

Thou speakest by light and colours,

And darkness is Thy silence.

Sometimes Thou murmurest

When I am sitting by a stream,

My bare feet drinking

The cool kisses of water.

 

And sometimes Thou singest

With thousands of melodies,

All blissful messages

Of a paradise never lost,

When I am walking alone

Through a forest,

Breathing the scents of eternity.

 

Only when I think and talk

Thy whole universe

Falls into confusion

And I hear Thee no more.

 

 

 

 

 

 

محمود کیانوش دوشنبه چهارم خرداد 1388  نظر بدهید!

سپیدی ، سیاهی / تازه ترین سرودۀ دو زبانۀ محمود کیانوش

سیاهی، سپیدی

 

از دیرباز

همواره گفته اند

       که در زیر آسمان

رنگی

بالاتر از سیاهی نیست؛

امّا اگر دُرُست ببینیم،

           رنگ نه،

چیزی مگر خیالِ واهی

           نیست!

 

 

این دیوِ رنگ خوار

هر لحظه روشناییِ عالم را

در خود به نیستی

تهدید می کند؛

با هیبتِ سکون و سکوتش

انسان را

از عشق،

         از خدا

نومید می کند.

 

شاید

باید همیشه گفت که رنگی

زیباتر از سپیدی

        نیست؛

این رنگِ مهربان

در جلوه اش نشانی

از ترس و ناامیدی

         نیست.

 

 

رفتارِ او

با رنگهای دیگر

رفتارِ مادری ست

       که پنداری

آنها همه

زاییدگانِ اویند،

نورِ برون دمیده

از دیدگانِ اویند.

 

 

شاید

باید بگوییم:

«سیاهی

بی رنگ است!

امّا

بالاتر از سپیدی،

زیباتر از سپیدی

       رنگی نیست!

 

محمود کیانوش

 

1 آوریل 2009

 

 

 

 

 

Colour-devouring Demon

 

 

“There is no colour beyond Black!”

A hopeless proverb

Of ancient times,

But still in use as widely as ever!

Though, if  we look

Long and deep enough into it,

What we see is nothing

But an empty illusion.

 

Not a moment passes

Without this colour-devouring Demon

Threatening the light of all the Universe

With absolute annihilation;

The mysterious dismay of its solid silence

Deprives mankind

Of all faith in Love,

Of all hope in God.

 

 

Perhaps we must always say

That there is no colour

More beautiful than White.

The shining looks

Of this benevolent mother

Never inspires fear and despair.

With her treatment of other colours

She seems to be their loving mother,

And they the light of her eyes.

 

 

Perhaps we ought to say:

“ Black is not a colour!

But there is no colour beyond,

Or more beautiful than white.

 

Mahmud Kianush

 

1 April 2009

                       

 

محمود کیانوش دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  نظر بدهید!

افتادنِ جام The Fall of the Glass

افتادنِ جام 

 

       با یاد تقی و رامین

 

اینک:

دستی که پیدا نیست،

جام بلورینی که پیداست،

آنگاه طوفانِ خروشی

در گوش

    خاموش،

در چشم،

    امّا،

فریادِ گُنگِ انفجاری،

با التهابِ عشق،

با دردِ زاییدن،

در دور دستِ کهکشانها.

 

 

یک لحظه سرخ از خشم،

              آنگاه

در جایی از بیجاییِ سردِ سیاهی،

از خود تهی،

         پُر از تباهی،

از معنی و از نام رستن:             

یعنی صدایِ ساکتِ افتادنِ جام 

پیش از شکستن!

 

                                      محمود کیانوش

                            12 مارس 2009

 

The Fall of the Glass

 

In memory of Taghi and Ramin

 

 

Behold:

The invisible hand,

And a crystal goblet visible

In all its beauty;

And then

A tempestuous cry,

Not perceptible to ears,

But in eyes

The dumb bang of an explosion

In the far away galaxies,

With the fire of love

And the agony of labour.

 

 

One moment glowing red with anger,

And then forlorn,

Somewhere in the cold nowheredom of darkness,

Empty of itself,

And full of futility:

Freedom from all meanings and names:

 

It is all the silent sound of the falling goblet

Before meeting with doom,

And shattering away.

 

 

Mahmud Kianush

 12 March 2009

               

 

محمود کیانوش شنبه یکم فروردین 1388  نظر بدهید!

شبگیر

شبگیر

 

    در جایی تبریک هشتاد و یکمین سال تولد هوشنگ ابتهاج «سایه» را خواندم. به یاد سال 1330 افتادم که «سایه» بیست و چهار ساله بود و شعر «شبگیر» را گفته بود. من در آن زمان هفده ساله بودم، شعر می گفتم و داستان می نوشتم. . وقتی که شعر «شبگیر» را خواندم، معنای شعر نو در برابر چشم ذهن و دلم، مثل یک درخت سبز و پر شکوفه پدیدار شد:

    دیگر این پنجره بگشای که من

     به ستوه آمدم از این شب تنگ!

     دیرگاهی ست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس،

     وین شب تلخ عبوس

     می فشارد به دلم پای درنگ.

هنوز هم که بیش از پنجاه و شش سال از آن زمان می گذرد، هر وقت اسم «سایه» را می شنوم، این شعر را به یاد می آورم و زیرلب زمزمه می کنم. شاید دلیلش این باشد که شعر «سایه» خیلی بیشتر از شعر «نیما یوشیج» می توانست در شاعرهای نوجوان آرمان جوی آزادیخواه آن زمان تأثیر داشته باشد، چون هم زبان فارسی در اختیار او بود، هم ساختن نظم روان را خوب یاد گرفته بود. می کوشید که از زبان پروردۀ «سعدی»ها بهره بگیرد و خود نیز در پرورش آن سهمی پیدا کند. با زبان فارسی زندۀ بالنده جنگی نداشت. با زبان نمی خواست شعر را نو کند. دنبال معنیهای نو می گشت و معنیهای نو در شعر او زبان خود را پیدا می کرد. او هم مثل «نیما یوشیج» آرزو داشت که در خانۀ او ، ایران، هم خروس بخواند و صبح آزادی بدمد، و این را نوجوانهایی مثل من به آسانی از شعرش می فهمیدیم.

     «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که شعر باید «آسان» گفته شود و «مشکل» فهمیده شود. شعر او آسان فهمیده می شد، امّا او در ساختن آن رنج بسیار می برد. «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که استاد سخن سعدی «علاوه بر اشتباهات لغوی، ... هیچگونه تلفیق عبارت خاصّی به کار نمی برد. مثل اینکه هیچ معنی و منظور تازه نداشته است... و غزلیات او شوخیهای بارد و عادّی است... و عشق او یک عشق عادّی است برای همۀ ولگردها و عیِاشها و جوانها هست...». «سایه» مثل «نیما یوشیج» فقط ستایشگر «حافظ» نبود و مثل خود  «حافظ» به «سعدی» هم ارادت داشت. وقتی که با مضمونی تازه و بکر  و با زبانی روان و دلنشین می گفت:

    صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار

     می گشاید مژه و می شکند مستی خواب...

صدای «سعدی» را می شنیدیم که گفته بود:

    صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست،     

     ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست؟...

    گفتم که همیشه با شنیدن نام «سایه» به یاد شعر «شبگیر» او می فتم. این را هم بگویم که عنوان این شعر برای ما، علاوه بر معنی «سحرگاه»، معنی دیگری هم به ذهن می آورد. می دانستیم  که بعد از «شبگیر» باید «صبح» بیاید، چنانکه مثلاً در این بیت «فردوسی» می آید:

    به شبگیر چون بردمید آفتاب  

     سر نامداران برآمد ز خواب...

امّا می دیدیم که «شبگیر» در زمانۀ «سایه» درنگی دراز داشته است، چنانکه گویی نمی خواهد به صبحی که همه در انتظار آنند، بپیوندد. پس در حیطۀ معنای این «شبگیر» در واقع شب فضای زندگی جامعه را گرفته است. انسان این زمانه «شبگیر» شده است. با این معنی بود که «پردۀ شبگیر» را در شعر به «خفقان» تعبیر می کردیم.  

    اینها که گفتم شاید چند تایی از واسطه هایی بود که  شعر «سایه» را در سال 1330 برای ما نوجوانهای هفت سال از «سایه» کوچکتر، آشنا و پذیرنده می کرد، امّا  در همان سال قلعۀ شعر «مرغ آمین»، که آن را یکی از شاهکارهای «نیما یوشیج» دانسته اند، به علُت زبان و ترکیب کلامی که داشت، ما را به خود راه نمی داد و بیگانه می ماند:

    و بیابان شب هولی

     که خیال روشنی می برد با غارت

     و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

     و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

     این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است...

هر چند که ردّی از مؤانست «نیما یوشیج» با لسان الغیب، «حافظ» را در این پاره از آن شعر می دیدیم:

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود 

     از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت ...

 

     با این چند کلمه، با شوری که در آن دوره داشتیم، شوری که همچنان چیزی از آن در جایی از دلم مانده است، هشتاد و یکمین سالروز تولد «هوشنگ ابتهاج» (سایه) را صمیمانه به او تبریک می گویم. هر جا که هست، تندرست و شاد بماناد. آمین.

                 محمود کیانوش

                 لندن – 8 مارس 2009

محمود کیانوش یکشنبه هجدهم اسفند 1387  نظر بدهید!

نقدی بر کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی»

کتابسازی، یا معرفی شعر عاشقانۀ فارسی؟

 شعر عاشقانه فارسی

            شناساندن فرهنگ ، هنر و ادبیات فارسی به خارجیان ، چه به همت بیگانگانی انجام بگیرد که زبان فارسی را خوب می دانند ، چه به همت ایرانیانی که یک زبان خارجی را خوب آموخته اند، برای هر ایرانی فرهنگ دوستی شادی آوراست، و او را در دل سپاسگزار این همت می کند . اما اگر کسی که برای این همت شوق و انگیزه ای دارد ، بی آنکه از مایه و دانشی درخور این همت برخوردار باشد ، دست به چنین کاری بزند ، نتیجۀ کارش چیزی خواهد بود که هر ایرانی فرهنگ دوستی را سخت آزرده جان خواهد کرد، چنانکه در دل بگوید : ای کاش چنین کسی این قدم را در راه شناساندن نمونه ای از ادبیات فارسی به بیگانگان بر نداشته بود، زیرا که کار او در مقام یک نمونه، ادبیات فارسی را در ذهن خواننده خارجی حقیر و واپس مانده و بی ارزش خواهد کرد .

            با این مقدمه کوتاه، می خواهم چند کلمه دربارۀ کتابی بگویم با عنوان Persian Love Poetry یا «شعر عاشقانه فارسی» که آن را موزه بریتانیا منتشر کرده است . شعرهای این کتاب را یک بانوی ایرانی به نام « وستا سرخوش کرتیس» انتخاب کرده و به انگلیسی برگردانده است، و این بانو در بخش سکه های اسلامی و ایرانی موزه بریتانیا  کار می کند، اما ظاهراٌ در تهیه این کتاب یک بانوی امریکایی به نام شیلا کنبی  (Sheila R. Canby) با او همکاری داشته است، که او هم با تخصص در زمینۀ ایران اسلامی از کارکنان موزه بریتانیاست .

            البته از کتابی که موزه بریتانیا در ردیف سایر «سوونیرها» یا «یادگاریها» یا «سوقاتها» با مینیاتورهای رنگین و کاغذ و چاپ لوکس، برای فروختن به دیدارکنندگان موزه تهیه می کند، نباید انتظار یک کتاب جامع را داشت و باید آن را به عنوان یک نمونۀ کوچک پذیرفت، اما نمونه، اگر مثلاٌ تکۀ کوچکی از پرنیان باشد، باید بتواند نمایندۀ اصالت و مرغوبیت این پارچه باشد، وگرنه کسی با ملاحظه تکّه ای کرباس بد بافته، که نام پرنیان بر خود داشته باشد، اشتیاقی به داشتن جامه ای از آن نشان نخواهد داد .«وستا سرخوش کرتیس» خود در مقدمۀ کتاب می گوید : «این کتاب کوچک را نباید با دیده یک مجموعۀ جامع از شعرهای عاشقانه فارسی نگاه کرد. برگزیدۀ کوچکی است که امیدواریم خوانندگان را به بررسی بیشتر در گنجینۀ ادبیات فارسی تشویق کند .»  اما اگر ما خود را به جای یک خوانندۀ متوسط انگلیسی زبان هم بگذاریم، به او حق می دهیم که با خواندن ترجمۀ این شعرها، اصلاٌ شوقی به بررسی بیشتر در گنجینۀ ادبیات فارسی پیدا نکند، و کتاب را مجموعۀ سی و هشت نقاشی مینیاتوری بینگارد که در صفحۀ مقابل نقاشی چند بیت شعری هم به زبان فارسی با ترجمۀ انگلیسی افزوده شده است .

            پیش از آنکه دربارۀ انتخاب شعرها و ترجمۀ انگلیسی آنها چیزی بگویم، یادآوری   می کنم که «وستا سرخوش کرتیس» در مورد بیشتر شعرها این محدودیت را داشته است که شعرهایی متناسب با نقاشیها انتخاب کند، و ضمناٌ متن فارسی و ترجمۀ انگلیسی هیچ شعری از یک صفحه تجاوز نکند و حتی همین یک صفحه هم برای توضیحات لازم دربارۀ تصویر مقابل خود جایی بدهد .

            شاعرانی که از آنها یک یا چند بیتی برای هر صفحه انتخاب شده است ، به ترتیب عبارتند از رودکی ، رابعه ، فردوسی ، فرخی سیستانی ، فخرالدین گرگانی ، بابا طاهر  عریان ، عمر خیام ، امیر معزی نیشابوری ، انوری ابیوردی ، نظامی گنجه ای ، مهستی گنجوی ، مولوی ، سعدی ، حافظ ، جهان ملک خاتون ، خواجوی کرمانی ، نصیبی گیلانی ، ایرج میرزا ، میرزا یحیی خان سرخوش ، فروغ فرخ زاد ، شهریار ، فریدون مشیری ، لیلا کسری افشار ، سیمین بهبهانی ، هما کاتوزیان ، ناهید یوسفی ، و پروین جهانبانی . وقتی که با دقت تناسب بین نقاشیها و شعرها را می سنجیم، به این واقعیت می رسیم که رعایت این تناسب نمی توانست برای مؤلف کتاب محدویتی الزام آور باشد ، چنانکه او در مورد شاعران معاصر هیچگونه محدودیتی نداشته است. مثلاٌ از لیلا کسرا افشار این شعر ، یا پاره ای از یک شعر را آورده است :

                        گفتم همیشه نیمکتی است

                        زیر یک درخت

                        و در سکوت عارفانۀ یک باغ

                        و نگفتم که بی تو باغ می میرد .

و تصویری که برای صفحۀ مقابل این شعر انتخاب شده است ، مردی مغول چهره را نشان  می دهد ترکش و شمشیر بر میان بسته، که بر صخره ای در فاصلۀ شاخه ای بی رنگ و    بی جلوه از یک درخت ودو بوته گل وحشی و یک پروانه به بزرگی بوته های گل، نشسته  است ، یک پایش را روی پای دیگرش انداخته است و ربابی به دست دارد و در حال نواختن آن است . از نیمکت و زیر درخت بودن و سکوت عارفانۀ باغ خبری نیست . تنها محدودیتی که در مورد این شعر ملاحظه می شود، این است که اصل شعر دوازده مصراع بوده است و همۀ آن به انگلیسی برگردانده شده است ، اما به علت کمبود جا در صفحه ، هشت مصراع از فارسی آن حذف شده است. بنابر این خوانندۀ انگلیسی که زبان فارسی نداند، تصور می کند که زبان فارسی در ترجمه به زبان انگلیسی سه برابر می شود، و خوانندۀ فارسی زبان هم از خواندن تمام شعر محروم می ماند و برای بقیۀ آن باید به آنچه از ترجمۀ انگلیسی در می یابد اکتفا کند . اگر رعایت کمال زیبایی در صفحه آرایی حاکم نمی بود ، می توانستند از فاصله های سفید مانده کمی بکاهند و تمام متن فارسی شعر را بیاورند . همین عدم رعایت تناسب تصویر با مضمون و اضطرار حذف قسمتی از شعر فارسی به نفع صفحه آرایی درمورد چند شعر دیگر هم پیش آمده است .

            محمد مختاری کتابی دارد با عنوان « هفتاد سال عاشقانه » در 868 صفحه ، شامل گزیده ای از شعرهای عاشقانه دویست شاعر معاصر از سال 1300 تا 1370 که می توانست به مؤلف در انتخاب شعرهای بهتری از شاعران معاصر کمک کند . شاید محدودیت آشنایی مؤلف با شعر معاصر یا دسترسی نداشتن او به کتابهای شعر معاصر موجب شده است که مثلاٌ از فریدون توللی ، نادر نادرپور ، احمد شاملو ، مهدی اخوان ثالث ، سیاوش کسرایی ،هوشنگ ابتهاج ، نصرت رحمانی ، محمود کیانوش ، اسماعیل خویی ، شفیعی کدکنی ، منصور اوجی ، و مانند اینها که بهترین شعرهای نو عاشقانه را سروده اند ، نمونه ای نیاورد و جای آنها را به کسانی مثل پروین جهانبانی ، ناهید یوسفی ، نصیبی گیلانی ، جهان ملک خاتون ، و میرزا یحیی خان سرخوش بدهد . از این گذشته وقتی که می خواهد از شاعری مشهور عام مثل فریدون مشیری شعری انتخاب کند ، شعر «کوچه» را انتخاب می کند که معروف ترین شعر عاشقانه اوست ، و می دانیم که بسیاری از مردم فریدون مشیری را با لقب «شاعر کوچه» می شناسند . انتخاب درست است، اما نه برای چنین کتابی، چون شعر جدید غزل نیست که بتوان یک بیت از آن انتخاب کرد . هر شعری چه کوتاه ، چه بلند یک مضمون دارد و قالبی درخورد آن مضمون ، مگر اینکه کسی از حیث مضمون غزلی گفته باشد در قالبی جدید و هر چند مصراع آن مضمونی مستقل باشد، و شعر «کوچه» شعری تقریبا روایی است و 46 مصراع دارد و نقل کردن چهار مصراع از آن بنا بر هیچ اصلی روا نیست .

            و حالا از همه مهمتر باید دربارۀ ترجمۀ انگلیسی این شعرها سخنی گفت . از اولین شعر کتاب شروع می کنم که رباعی ای است از رودکی یا منسوب به رودکی :

                        با آنکه دلم از غم هجرت خون است ،

                        شادی به غم توام ز غم افزون است ؛

                        اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب:

                        هجرانش چنین است ، وصالش چون است ؟

که اگر مؤلف می خواست واقعا مرتبۀ عشق را از دید «رودکی» و بلندی اندیشۀ او را به خوانندۀ انگلیسی زبان نشان دهد ، باید مثلاٌ این دو بیت را انتخاب می کرد :

                        روی به محراب نهادن چه سود ،

                        دل به بخارا و بتان طراز ؟

                        ایزد تا وسوسۀ عاشقی

                        از تو پذیرد ، نپذیرد نماز !

که به قول علامه شبلی نعمانی ، مؤلف کتاب «شعرالعجم» ، مضمون همین دو بیت سراسر دنیای شعری حافظ را در بر می گیرد، و من اضافه می کنم که همین دو بیت نظامنامۀ شعر عاشقانۀ عرفانی است . از انتخاب که بگذریم، می بینیم که مصراع چهارم چنین ترجمه شده است : « Here is separation and there is connection »، یعنی «هجر این است و اتصال آن است» یا «این هجر و این اتصال (ارتباط)» . برای وصال یا وصل به معنی پیوستن عاشق به معشوق کلمۀ connection  به کار نمی رود .  در این مورد از فعل to unite و از اسم union استفاده می شود . از این گذشته رودکی، با مقدمه ای که دربارۀ شور عشق و سوز هجر می آورد، در مصراع آخر می گوید : اگر غم هجران معشوق می تواند او را چنین شاد کند ، پس شادی حاصل از وصال او چه قدر خواهد بود ؟

            در چند بیتی که از فردوسی، از زبان تهمینه در عشقش به رستم نقل و ترجمه شده است، این بیت را داریم که در آن تهمینه می گوید :

                        همی روز روشن نبینم ز درد

                        بر آنم که خور شید شد لاجورد .

لاجورد، علاوه بر سنگی قیمتی به رنگ آسمان، و همچنین ماده ای معدنی به رنگ آبی روشن که از آن در ساختن رنگ نقاشی و رنگرزی استفاده می کنند، در ادبیات کلاسیک مترادف «کبود» به کار رفته است. تهمینه که ازدرد یا سوز عشق روز را روشن نمی بیند، می گوید که برای او انگار خورشید سیاه شده است، و فردوسی برای آوردن قافیه ای در ردیف «درد» به جای سیاه یا کبود کلمه «لاجورد» را به کار می برد . مترجم در بیان مفهوم مصراع چنین مشکلی نداشته است، با وجود این گفته است: The sun has turned to lapis lazuli for me  که یعنی خورشید برای من به لاجورد تبدیل شده است، و این لاجورد در انگلیسی همان سنگ قیمتی است به رنگ آبی روشن و درخشان .

            از فرخی سیستانی شعر بسیار زیبایی انتخاب شده است که بعد از قرنها هنوز تازه و دلنشین مانده است :

                        خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم

                        تربیتی کن به آب لطف خسی را

                        گفت یکی بس بود ، اگر دو ستانی

                        فتنه شوی ، آزموده ایم بسی را

                        عمر دوباره است بوسه من و هرگز

                        عمر دوباره نداده اند کسی را.

مترجم مصراع دوم بیت اول را، یعنی «تربیتی کن به آب لطف خسی را»، به این صورت برگردانده است: «Raise this mean creature with this kiss» که فارسی آن می شود : « این مخلوق (موجود) حقیر (خسیس ، پست ، رذل ، خبیث) را با این بوسه برآور (برکش، پرورش بده)، که همۀ لطف شعری آن از میان رفته است . بوسه همان آب لطف و مهر و پرورندگی را برای عاشق دارد که باران برای گیاه . عاشق خود را در برابر معشوق پایین  می آورد و «خس» می خواند ، یعنی خار و گیاه هرزه ، که آب لطف بوسه معشوق می تواند آن را پرورش بدهد و به گل تبدیل کند . این مصراع فرخی ما را به یاد این بیت سعدی می اندازد :

                        باران که در لطافت طبعش خلاف نیست ،

                        در باغ لاله روید و در شوره زار خس .

و مراد فرخی سیستانی همین «خس» است ، نه «mean » . مترجم تقریباٌ در همۀ شعرها به ترجمۀ لفظ به لفظ پرداخته است ، نه مفهوم به مفهوم ، و ترجمۀ لفظ به لفظ به هیچوجه برگردان شعر به زبان دیگر نیست. در همین شعر فرخی «عمر دوباره» را یکبار به «second life» ترجمه کرده است و یکبار به « another life »، در حالی که لطف و قدرت کلام به این است که «عمره دوباره»، تکرار شود تا منطق زیباشناختی بیان حفظ شده باشد .

            از چند بیتی که از «ویس و رامین» فخرالدین گرگانی آورده شده است ، به این دو بیت توجه می کنیم :

                        درآورده به ویسه دست رامین

                        چو زرین طوق گرد سرو سیمین

                        گر ایشان را بدیدی چشم رضوان

                        ندانستی که نیکوتر از ایشان .

مفهوم بیت دوم این است که «اگر چشم رضوان، فرشتهُ نگهبان بهشت یا دربان و باغبان بهشت، بر ویس و رامین می افتاد، نمی دانست که کدامیک از دیگری نیکوتر و زیبا تر است» ، یعنی هردو به یک اندازه زیبا بودند . مترجم این بیت را به این صورت به انگلیسی برگردانده است :

                        If they were seen from Paradise

                   No one would have been more beautiful

که فارسی آن می شود : «اگر از بهشت به آن دو نگاه می کردند، هیچیک زیباتر از دیگری نمی بود» . احتمالاٌ چون به ذهن مترجم نیامده است که «رضوان» در این بیت مراد خود بهشت نیست، بلکه فرشتۀ نگهبان بهشت است، بیت را به این صورت ترجمه کرده است . شاید اگر مترجم با ادبیات کلاسیک فارسی آشنایی بیشتر می داشت ، می دانست که شاعران کلاسیک بیشتر «رضوان» را به همان معنی دربان یا باغبان بهشت به کار      برده اند . به این چند نمونه توجه می کنیم :

            از فردوسی : ز خوبان همه بزمگه چون بهشت

                               تو گفتی که رضوان بر او لاله کشت .

            از سنایی : هر روز جهان خوش تر از آن است چو هر شب

                             رضوان بگشاید همه درهای جنان را .

            از سعدی :  رضوان مگر سراچهُ فردوس بر گشاد

                             کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند ؟

            و از حافظ : بیا ، بیا که تو حور بهشت را رضوان

                              در این جهان ز برای دل رهی آورد .

           

            در این کتاب از یک غزل حافظ این سه بیت انتخاب شده است :

                        گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید

                        گفتم که ماه من شو ، گفتا اگر بر آید

                        گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز

                        گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید

                        گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

                        گفتا که شبرو است او ، از راه دیگر آید .

ترجمۀ شعر حافظ بسیار دشوار است، و کمتر کسی موفق شده است که از آن برگردانی شایسته، با همۀ ظرافتهای لفظی و معنوی آن، با همۀ استعارات و کنایات آن، ارائه بدهد ، اما اگر کسی بخواهد این کار را سهل بگیرد و آن را لفظ به لفظ ترجمه کند ، آنچه حاصل می شود، حرفهایی است ساده، مبتذل و گاه مسخره، و در همین ترجمهُ لفظ به لفظ هم اگر مترجم عبارات را نتواند درست بخواند و درست بفهمد، نتیجهُ کار گناهی است نابخشودنی. در ترجمۀ لفظ به لفظ این سه بیت حافظ، اولاٌ مترجم «گفتا» را که به سوم شخص غایب اشاره دارد، دوم شخص مخاطب گرفته است. ثانیاٌ مصراع «گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم» را ترجمه کرده است: « I said I wanted to hold your attention  » ، یعنی « گفتم  من می خواهم توجه تو را جلب کنم » . خیال صورت ذهنی است و نظر نگاه است، و در این مصراع مراد از خیال صورت ذهنی معشوق است، و نظر چشم یا نگاه ذهن است، و شاعر به معشوق می گوید : « من راه نگاه ذهنم را بر صورت یاد تو می بندم » ، و به همین دلیل است که معشوق می گوید: « یاد یا خیال من دزدی است شبرو، که اگر در ذهن یا دل را بر او ببندند ، از راهی دیگر ، مثلاٌ از بام وارد می شود . ضمناٌ شبرو بودن خیال معشوق اشاره به این واقعیت هم دارد که فکر و خیال معشوق در هنگام فراق معمولاٌ شبها بیشتر عاشق را گرفتار خود می کند و او را بیدار نگاه می دارد .

            موارد نادرستی و نارسایی ترجمۀ لفظ به لفظ این کتاب خیلی بیش از اینهاست و من آوردن همین چند نمونه را کافی می دانم . متأسفانه در چاپ شعرهای فارسی هم غلطهایی پیش آمده است. «پس پرده اند» ، «پسش پرده اندر» شده است ، و «همه جامه بر خویشتن بردرید» ، «همه جامه بر سر خویشتن بر درید »، و « لیلی گفتی و سنگ خوردی»، «لیلی گفتی و سنگ خوری»، و «آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسی ست»، « آن کس که نه عاشق و معشوق کسی ست » و مصراع «آسمان همچو صفحهُ دل من» از شعر فروغ فرخ زاد ، شده است «آسمان چون صفحهُ دل من» .

            در پایان می گویم که اگر از دید کسانی کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی» ، با توجه به شرحی که در معرفی آن آمد ، می تواند غنیمتی باشد ، از دید من غنیمتی است برای کسانی که از تنورهای گرم استفاده می کنند و خمیر خود را به آن می چسبانند ، یا به عبارت دیگر برای بازاری گرم، کتابسازی می کنند .

 

                                    محمود کیانوش

محمود کیانوش جمعه دوم اسفند 1387  نظر بدهید!

کتاب با نگاهی دیگر /بخش چهارم و پنجم : نیشابور و شیراز

 

کتاب با نگاهی دیگر را می توانید از اینجا دانلود کنید

( فرمت :word)

۴

نيشابور

 شكّ و يقين

در گردشِ اين جهان، به ديدارِ دگر،

افتاده ام امروز به شكّ بارِ دگر:

بينم كه به چيزي نتوان داشت يقين

جز خوردن و خوابيدن و آن كارِ دگر.

 

در حكمِ طبيعت

در حكمِ طبيعتيم و محكوم به زيست؛

جُز پيروي از خواستِ او راهي نيست:

تا خواستِ اوست آنچه دل مي خواهد،

اين گفتنِ «من دلم چنين خواهد» چيست؟

 

صبح است

هستي ست، مگو چه رمز و رازي دارد!

صبح است و هواي دلنوازي دارد:

همچون دلِ من، به شاخساران، هر برگ

در نور و نسيم اهتزازي دارد.

 

فردا كه شود

صد سال از اين پيش همين بود جهان؛

از مردمِ آن عهد نمانده ست نشان:

اي صاحبِ امروز، تكبّر مفروش،

فرداكه شود، رفته اي از يادِ زمان!

 

نوميد مباش

هستيم و مجالِ ديدنِ هستي هست،

شادي و غمِ بلندي و پستي هست:

گر نيست مجالِ ماندن و دانستن،

نوميد مباش، پوچي و مستي هست.

 

مرگ نيست

تا زندگي ام اميدِ هستي دارد،

تا چشم و دلم هواي مستي دارد،

افسانۀ مرگ را ندارم باور،

هرچند كه تن روي به پستي دارد!

 

خود خواستن

خود خواستنم تيغِ خود آزاري شد؛

رهتوشۀ سربلندي ام خواري شد؛

خنديدم و عمر را به بازي بردم،

چون باختمش، پاسخِ من زاري شد.

 

نوبت

با خندۀ صبح دخترِ غنچه شكفت،

شد با پسرِ نسيم در گفت و شنفت:

از غم نشنيد هيچ و از مرگ نگفت،

چون نوبتِ او رسيد، در خاك بخفت!

 

پاسخ

من آمده ام، خوشا، خوشا آمدنم؛

در بودنم از ستاره سر بر زدنم:

بهتر كه نبود با من، اي مردِ حكيم،

نه آمدنم، نه بودنم، نه شدنم. 

 

خوابِ دراز

يك عمر به شورِ شهوت و خشم و نياز

بيدار سپرده راهِ پُر شيب و فراز:

ناگاه كني نگاه بر پهنۀ راز،

بيني كه گذشته بود يك خوابِ دراز!

 

پيادۀ هيهات

بر اسبِ هوا پيادۀ هيهاتم،

فرزينِ من عقل وُ من از او شهماتم؛

مخلوق، همه فرشته از بي عقلي،

ديوانه من وُ اشرفِ مخلوقاتم!

 

بي سرنوشت

دانم كه من از زمين به در آمده ام،

در سلسلۀ نوعِ بشر آمده ام:

اين آمدنم تصادفي بيش نبود،

بي هيچ نوشته اي به سر، آمده ام.

 

تنها وطن

دانم كه زمين مادر و معشوقِ من است،

در پهنۀ اين سپهر تنها وطن است:

گفتن كه از اين وطن، چو فرمان برسد،

بايد بروم، قصّه به هم بافتن است.

 

آمد شدن

تا دامنِ خاك و مهرِ خورشيد به جاست،

تا زنده زمين به ياريِ آب و هواست:

هستيم و نه مرگ، بلكه آمد شدني

در بينِ دو فصل موجبِ هستي ماست.

با چشم خرد

با چشمِ خرد به صحنِ هستي نگري،

بيني نه رباطِ دو دري، نه سفري؛

ما را نه به غربتِ زمين آمدني،

نه رفتن از اين وطن به جاي دگري.

 

قرارِ قطره

گُم كردۀ من منم كه پيدا نشوم

تا از همه بي نياز و تنها نشوم:

من قطره ام و قرارِ خود را جويم،

غم نيست كه دريا بشوم يا نشوم!

 

خواب و خيال

از عمر چه شصت و هشت سالي بگذشت!

بهتر كه نگويم به چه حالي بگذشت!

كافي ست بداني كه سري چرخاندم،

ديدم كه چو خوابي و خيالي بگذشت. 

 

عاشقِ زهدان

كور است زمين و عاشقِ زهدانش،

رحمي نكند به جانِ فرزندانش:

مي زايد و مي بلعدشان، اين مادر

شاد است به آبستني الآنش!

 

در چشم من

در چشمِ مني كه گنبدِ مينايي،

گردونۀ رمز و رازي و زيبايي:

تا بسته شود چشمِ من، اي سرگردان،

بيهوده اي و پوچي و ناپيدايي!

 

بدرود، جهان!

از من به تو و خلقِ تو بدرود، جهان!

از رنجِ شما جانِ من آسود، جهان!

در خاك منم فارغ از اين غم كه چه بود

از زندگي دو روزه مقصود، جهان!

 

استراحت

باري سفري بود دراز و دشوار،

شادي و غم و لذّت و رنجِ بسيار:

اكنون كه رسيده ام به اينجا، خسته،

بايد به گذشته بنگرم ديگر بار!

 

در باغِ شگفتِ زندگي

ماييم و جهان هست و مجالِ قدمي،

در باغِ شگفتِ زندگي چند دمي:

دانم كه ندانم از كجا آمده ام،

شادم كه مرا از اين نظر نيست غمي!

 

فراموشي

خواهم كه به ناگهان بَرد خواب مرا،

در خواب شوم برگ و بَرد آب مرا؛

گويم به فراموشي شيرينِ سپيد:

«اي راحتِ روحِ خسته، درياب مرا !»

 

اخگرِ خُرد

ديروز، در اضطراب، فردا شد و رفت،

امروز خيال و وهم و رؤيا شد و رفت:

از آتشِ اين اجاق يك اخگرِ خُرد

در ظلمتِ بيكرانه پيدا شد و رفت!

 

فراموشم كرد

خورشيد مرا از رَحمِ خاك آورد،

بر دامنِ سبزِ او به نازم پرورد:

وقتي كه شكفتم و بهارم بگذشت،

بسپرد به بادم و فراموشم كرد.

 

در چشمِ پدر بزرگ

درچشمِ پدر بزرگ ديدم سخني

ديروز كه رفت از جهان با كفني:

در چشمِ من امروز نِوه ديد و نخواند،

مي گفتمش: «اي دريغ، فردا تو مني!»

 

عارفانه

آن شوخ كه با شيشه مرا ساخته است

بنشسته و سنگ بر من انداخته است:

اكنون كه شكسته ام در اين بازي تلخ،

خندم خوش از اينكه من نه، او باخته است!

 

آنگه هيچ

راهيم و نظاره ايم و آنگه هيچيم؛

چشميم و ستاره ايم و آنگه هيچيم:

ميدان، ميدان هوايِ خوش تاختنيم،

يک لحظه سواره ايم و آنگه هيچيم!

 

نصيبِ تو

از هستيِ بيکران نصيبِ تو تويي،

تنها کسِ بيکسِ غريبِ تو تويي؛

تا سر به نيازِ خاکِ پايي داري،

بر اوجِ فلک باز نشيبِ تو تويي.

 

آيينۀ تار

گويي که نگاه کن، بهار آمده است!

ز اين گونه بهار بيشمار آمده است:

گر هست به ديده وُ نيابيش به دل،

ماهي ست، به آيينۀ تار آمده است!

 

خود پرست

عشقِ تو دهد به اوج پرواز مرا،

نامٍ تو گند بلند آواز مرا؛

و آنگه که رسم به آنچه مي خواست دلم،

جويي وُ نيابي، اي فلان، باز مرا!

 

 

 

 

5

شيراز

 

تنهايي

تا چشم پرستندۀ زيبايي بود،

جان در تب وُ تاب از دلِ سودايي بود؛

سهمِ من از اين گشتن وُ سرگشتنها

تنهايي و تنهايي و تنهايي بود.

 

خانه بي تو

                                    براي همسرم «پري»

خانه ست، ولي كالبدي بي جان است،

نه، خانه كجا، كه بدتر از زندان است!

تا از تو و از صدات خالي باشد،

وحشتكده است، واي! خوفستان است!

 

دوست

من خاكم و تشنه ام تو آبي، اي دوست؛

من جن.گلم و تو آفتابي، اي دوست؛

بيداري من اميدِ دلداري توست:

بيمارم و آرامشِ خوابي، اي دوست.

 

تو جانِ مني

خواهم كه تو را چو مي به ساغر بكشم،

بردارم و لاجرعه تو را سر بكشم:

تو جانِ مني، برون نمان از تنِ من،

بگذار تو را دوباره در بر بكشم.

 

در صبحِ ازل

درچشمِ تو عشق را رها مي بينم،

بي دغدغۀ شرم و حيا مي بينم:

خود را و تو را برهنه، در رقصي خوش،

در صبحِ ازل، پيشِ خدا مي بينم.

 

زبان منتظر است

وقتي كه تو نيستي، جهان منتظر است،

بر دَرگهِ چشمِ خسته، جان منتظر است:

دل بر همه كس بسته درِ گفت و شنود؛

تا صحبتِ دل با تو ، زبان منتظر است.

 

زمان فراموش شود 

جانا، تو بيا كه از دلم غم برود،

از دل كه برفت، از همه عالم برود:

با آمدنت زمان فراموش شود،

وين دغدغۀ مرگِ دمادم برود .

 

يك جرعه نگاه

مِي چيست كه تا بنوشم، از دست شوم؛

از پاي خرد بيفتم و پست شوم؛

يك جرعه نگاهِ مهربانِ تو بس است:

هم تازه شود هوشم و هم مست شوم.

 

دلِ بي مهر

  آن دل كه تپد به سينه بي مهرِ كسي،

مرغي ست شكسته پر به كنجِ قفسي:

با مهرِ تو مي تپد دلم، دارم از آن

پرواز به صد سپهر در هر نفسي.

 

لبخند و اخم

لبخند زدي، در دلِ من صبح دميد؛

شادي پرِ فيروزه بر آفاق كشيد:

با اخمِ تو جان را شبِ اندوه گرفت،

رفت از دلِ سبزِ آسمان نورِ اميد!

 

آوازِ چشم

بنشينم و باده از رُخت نوش كنم؛

آوازِ خوشِ چشمِ تو را گوش كنم:

فارغ شوم از دغدغۀ تلخ حيات،

خود را و گذشته را فراموش كنم.

 

نگفته ها

من منتظرِ آنكه تو گويي سخني؛

شايد كه تو نيز منتظر همچو مني:

ترسم كه به آخر برسد عمرِ عزيز،

مدفون شود آن نگفته ها در كفني!

 

بي مهر

من تا نستانم، ندهم دل به كسي؛

بي مهر نجنبد به دلِ من هوسي:

خود لُعبتِ چين باش و دلاويزِ جهان،

بي مهرِ تو با تو بر نيارم نفسي!

 

بي چهرۀ گل

بي ديده بگو چراغ خواهم چه كنم؟

در خوابِ عدم فراغ خواهم چه كنم؟

بي چهرۀ مهربان و خندان لبِ گل

آيينۀ سبزِ باغ خواهم چه كنم؟ 

 

چشمِ تو

چشمِ تو بهارِ جاوداني دارد؛

صد چشمۀ آبِ زندگاني دارد؛

از هر نگهت هزار چشمِ خورشيد

بر خاك طلوعِ آسماني دارد.

 

آتش در آب

اندامِ تو در پردۀ مهتابِ سپيد

صد چشمۀ آتش است در آبِ سپيد؛

گيسوي تو، آن رشتۀ جادوي سياه،

خوش مي برد از ديدۀ شب خوابِ سپيد.

 

زبانِ چشم

چشمِ تو هزار و يك زبان مي داند؛

صد شيوۀ معني و بيان مي داند:

بيچاره زبان، كه دل به خفّت او را

رقّاصكِ گنگ در دهان مي داند!

 

در صبحگاهِ لبخند

از چشمِ تو سحرِ خواب آيد بيرون؛

آميزۀ صد شراب آيد بيرون:

با يك نگهت، به صبحگاهِ لبخند،

صد چشمۀ آفتاب آيد بيرون!

 

حالپرسي

با اينكه مرا شاد كند ديدنِ تو،

وَ ز ساغرِ چشم باده بخشيدنِ تو:

شاديم رسد به اوج و سرمست شوم

از آن دو سه جمله حال پرسيدنِ تو.

 

تلاشِ بي حاصل

چشمم سخني كه با تو گفت از دل بود؛

فهميدنِ آن براي تو مشكل بود؛

پس خواستي از زبانِ من تفسيري،

ديدي كه تلاشِ من چه بي حاصل بود!

 

از كجا مي آيد ؟

از دور صدات آشنا مي آيد،

از باغِ خوشِ خاطره ها مي آيد:

نزديك به روحِ من چنان بيگانه ست

كه هيچ ندانم از كجا مي آيد! 

 

با كوه

در اين شبِ وحشت زدۀ بي آواز،

كس نيست به غمگساريِ كس دمساز:

بايد كه بگويم غمِ خود را با كوه

تا بشنوم از كوه غمِ خود را باز!

 

خيالِ خود پرست

ديوانه شدم كه دل به دستش دادم،

جام از مي جان به چشمِ مستش دادم:

عشق آينه بود، من نمي دانستم،

آن را به خيالِ خود پرستش دادم.

 

نفرت

گفتند كه: «گوهري گران دارد عشق،

زآن قدرت و قدرِ بيكران دارد عشق!»

گفتم: «چو شود به نفي و نفرت تبديل،

صد دوزخِ كين در فَوَران دارد عشق!»

 

زمهرير

وقتي كه دلِ تو نيست همراهِ زبان،

كُن رحم به حالِ من و خاموش بمان!

از دل كه نخاست، زمهرير است سخن:

مي لرزم مي خشكم و مي سوزم از آن!

 

دارِ شَفا

با اين دلِ درد آشنايم چه كنم!

يك لحظه نمي كند رهايم، چه كنم؟

دردِ همه را به جانِ من ريخته است،

انگار كه من دارِ شفايم! چه كنم!

 

حتّي

وقتي كه غمت با غمِ من آميزد،

تنهايي تلخ از ميان برخيزد:

شيرين شود و به دل خوش آيد حتّي

زهري كه زمان به جان دَمادَم ريزد.

 

عطرِ خيال

ناگه به دلم عطرِ خوشي داد قرار،

ديدم كه نه باغ است و نه هنگامِ بهار:

جان گفت: « يقين كه آشناي غمِ تو

از كوي خيال و خاطرت داشت گذار !»

 

هميشه

در عالمِ دل من آب و خاكي دارم،

تاريخِ اَهورايي پاكي دارم:

از ظلمتِ اَهرمن ندارم باكي،

خورشيدِ هميشه تابناكي دارم.

 

محمود کیانوش یکشنبه ششم بهمن 1387  نظر بدهید!

کتاب با نگاهی دیگر /بخش سوم : اندیشه

 

3

انديشه

          انسان نشويم

تا مرد و زنيم همچنان جانوريم،

از مرتبۀ كمالِ خود بي خبريم؛

انسان نشويم تا به پروازِ خرد

از مرزِ نري و مادگي در گذريم.

 

نگرانِ همه              

شاعر دل و جانش دل و جانِ همه است،

با گفتنِ شعرِ خود زبانِ همه است:

تنها تر و بيدار تر از همسفران،

با چشمِ حقيقت نگرانِ همه است.

 

مجلسِ نيرنگ

دور از همه گرچه گاه دلتنگ شوم،

در خلوتِ خود سازِ بي آهنگ شوم:

بِه زآنكه به خوش رقصي اربابِ ريا

طنبور زنِ مجلسِ نيرنگ شوم.

 

 

 

خرابِ خرد

من سخت پريشان و خرابِ خردم،

همواره در آزار و عذابِ خردم:

خواهم كه جنون بيايد و از سرِ مهر

آسوده كند از تب و تابِ خردم.

 

قاتلِ جانِ خدا

انسان به شرف جانِ نمايانِ خداست،

بر خاك گزارندۀ فرمانِ خداست:

هركس كه به هر جهت كسي را بكشد،

نه قاتلِ كس، كه قاتلِ جانِ خداست!

 

من آينه ام

من آينه ام، نه دشمنم باتو، نه دوست:

از هر كه به او همان نمايم كه در اوست؛

در خود نگر، از ديدنِ من عيب مگير،

گر چهرۀ زشت را نگويم كه نكوست.

 

نشاطِ لحظه

شيريني عمر با شتاب آلوده ست؛

با ناله كسي به عمرِ خود نَفزوده ست:

آن كس كه نشاطِ لحظه را دريابد،

از دلهرۀ تلخِ زمان آسوده ست.

 

گنجِ دلارا

در سيرِ وجود چشمِ من پاي من است؛

انديشۀ من پهنۀ دنياي من است:

هر راز كه از چهره بر انداخت نقاب

زيبايي او گنجِ دلاراي من است.

 

نفسِ جنون

من ضجّۀ وجدانِ قرونم، چه كنم!

تاري غم و آتش و خونم، چه كنم!

مجنون شدن از زشتي اوضاعِ جهان

سهل است، كه من نفسِ جنونم، چه كنم!

 

در پشتِ سر

من آنچه كه از زشت و نكويت گويم،

در وصف و بيانِ خلق و خويت گويم:

در پشتِ سرت نگفته ام هرگز هيچ

كآن را نشود به پيشِ رويت گويم!

 

امروز اگر

امروز اگر جملۀ ناخرسندان

بر دل نفشارند به زاري دندان،

با خشم فقط يك «نه» بگويند، افتد

صد زلزله در سراي قدرتمندان!

 

خِلافِ جريان

هر آدمي اوّل كه مي آيد به جهان،

در طبع يكي ست با همه جانوران:

در جامعۀ خراب انسان نشود

كس تا نكند شنا خلافِ جريان.

 

خود بيني

گفتند در اين جهان جهنّم دِگري ست!

اين گفته يقين حاصلِ كوته نظري ست:

«خود» آينه اي ست پر شده از دگران،

خود بين شدنِ آينه از خيره سري ست.

 

خود باش!

«خوش باش» نگويمت، كه از خوشباشي

برداشت كني بي غمي و عيّاشي:

خود باش و بكوش تا همه خوش باشند،

بي جاهلي و لودگي و قـّلاشي!

 

نداند چه خَرَد

داني كه به آنچه در سرت مي گذرد

كس در همۀ عمرِ زمان پي نبرد:

پيداست كه آدمي به بازارِ جهان

داند چه فروشد و نداند چه خرد!

 

زمانه

ناليم از اين زمانه بسيار همه؛

هستيم به نكبتش گرفتار همه:

دردا! كه نگوييم كه در ساختنش

ماييم كه بوده ايم در كار همه!

 

تا بروي

تنها به جهان آيي و تنها بروي؛

تنهايي توست با تو هرجا بروي:

جُز خود همۀ عمر در اين غربتِ خاك

پيدا نكني يك آشنا تا بروي.

 

مگر

گفتم كه اگر مايۀ سودايي هست،

امروز نشد ، فرصتِ فردايي هست؛

شب آمد و بازارِ زمان را برچيد؛

اي واي ! مگر جز اين جهان جايي هست؟ 

 

    افكنده شديم

ناگاه در اين ميانه افكنده شديم؛

بازيچۀ انس و گريه و خنده شديم؛

گشتيم پي معني اكنون همه عمر،

چون يافت نشد، بندۀ آينده شديم.

 

ره به درون

بي مهر كم از ساغر بي باده شويم؛

با مهر فرو ماندۀ افتاده شويم:

بايد كه رهِ ديده ببنديم به دل

تا ره به درون بريم و آزاده شويم.

 

همخانگي يا همسفري؟

معناي بلندِ دوستي همسفري ست؛

در همسفري همدلي و همنظري ست؛

ناهمسفران مباد همخانه شوند:

در راحتِ اين نهفته رنجِ دگري ست.

 

عيب دگران

چشمِ تو اگر كمي درون بين مي بود،

از شرم سرت هميشه پايين مي بود؛

عيبِ دگران چنين نمي كردت شاد:

گاهي دلت از عيبِ تو غمگين مي بود!

 

بيداري و خواب

از نيمه چو عمرِ آدمي در گذرد،

بيداري او كسالت آور گذرد:

رؤياش ملالِ واقعيت شكند،

در خواب به او هميشه خوش تر گذرد.

 

عاقِ طبيعت

عقل آمد و پوينده و خّلاقم كرد،

در بينِ همه جانوران طاقم كرد:

خود بين شدم و پشت به مادر كردم،

رنجيد طبيعت از من و عاقم كرد.

 

 

هستي و نيستي

امكانِ وجودِ آدمي علمِ خداست؛

با هستي او هميشه اين علم به جاست:

چون علمِ خدا از او جدا نيست، بگو

اين عالمِ نيستي كه گويند، كجاست؟ 

 

امروز شبان

اي داده خدا به قدرِ لازم خرَدَت،

پرسي كه فلاني به كجا مي بردت؟

امروز شبانِ توست، فردا كه شوي

پروار ، شود گرگ و به خواري دردت!

 

جنگ هسته اي

آن روز كه جنگِ هسته اي در گيرد،

يكباره زمين چهرۀ ديگر گيرد:

از شرّ وجودِ آدمي آسوده،

تنهايي عهدِ ازل از سر گيرد!

 

قانون حيات

هرچند كه آفتاب خاموش شود،

در ماتمِ او فلك سيه پوش شود:

هرگز مبري گمان كه قانونِ حيات

با نيستي زمين فراموش شود!

 

در باغ وجود

انسان به خزانِ خود چو گل خاك شود،

از پيري و دردهاي آن پاك شود:

با چهرۀ نسلِ نو، در اين باغِ وجود،

باز آمده، خرّم و طربناك شود.

 

پژمردنِ گل

هنگامِ بهار خاك گلزار شود،

در شاخه حياتِ خفته بيدار شود:

پژمردنِ گل مردنِ گل نيست، كه او

پنهان شود و باز پديدار شود.

 

 

 

در پيكرِ نسلِ تازه

اين رفتنِ ما نه مرگ، پنهان شدن است؛

پژمردنِ بينِ دو شكوفان شدن است:

يك دور گياه و جانور گشتن و باز

در پيكرِ نسلِ تازه انسان شدن است.

 

جنگل كين

از جانورِ درنده آزارم نيست؛

در شهرم و با درندگان كارم نيست:

از همچو خودان هميشه وحشت دارم،

در جنگلِ كينشان يكي يارم نيست!

 

دل گفت

مي خواستم از خشم دلم چاك شود

تا سينه ام از كينۀ او پاك شود؛

دل گفت: «مكن خونِ مرا زهر كه او

پيش از تو نشد، پس از تو در خاك شود!»

 

مي آيد

مي آيد و گرم و مهربان مي آيد؛

مهرش همه در لطفِ زبان مي آيد:

سودِ تو در آن است كه در شكّ باشي،

شايد كه به نيتِ زيان مي آيد!

 

راز و آواز

                  براي  هارون يوسفي

 

در پهنۀ زندگي اگر رازي هست،

زآن راز نهفته در من آوازي هست:

خواهي شنوي، بيا كه در خود اكنون

بيرونم از اين سپهر پروازي هست!

 

 

هيچت نيست

تو در غمِ من شادي خود را بيني،

از حسرتِ من ميوۀ لذّت چيني:

پس بي غم و بي حسرتِ من هيچت نيست

آن روز كه بر سفرۀ خود بنشيني!

 

 

نه به من

در من خَرِ خِنگِ گول خواري ديدند،

با خاطرِ خوش به ريشِ من خنديدند:

غافل كه در اين معركه من ماندم پاك،

آنها خودشان به زندگيشان ريدند!

 

گلِ آفتابگردان

ديدم گلِ آفتابگردان بسيار،

زيبايي آن را نكند كس انكار؛

امّا به يقين حقيقتِ اين گل را

وان گوك به سزا كشيد و زد بر ديوار.

 

جهل

در ذلّتِ هر فقير سلطاني هست؛

در طاعتِ هر فرشته شيطاني هست:

شكّ نيست كه از بهشت دوزخ رويد،

تا روي زمين جهلِ فراواني هست.

 

 

 

دروغ و مرگ

يكبند دروغ بر زبان مي راند؛

خرسند كه باطنش نهان مي ماند:

فرزند، بدان كه مرگِ تو همواره

در باطنِ توست شاهد و مي داند!

 

چهرگي

در كودكي ام طرحِ من انداخته شد،

روحي كه منم چهرگي اش ساخته شد:

در باقي عمر با همان خصلت و خوي

پرداخته شد كم كم و افراخته شد.

 

كمانِ آرش

گفتي سخني زنده و دلكش خواهي؛

افسرده دلي، باد نه، آتش خواهي؛

گفتم چكنم، در گروِ افسانه ست

تيري كه تو از كمانِ آرش خواهي!

 

اگر كاوه

گر كاوه خود آن روز فريدون مي شد،

شكّ نيست كه حالِ او دگرگون مي شد:

آهنگرِ ساده بود، مي شد ضحّاك،

از قدرتِ خود مست نه، مجنون مي شد!

 

من، من!

پهناي جهان براي يك من تنگ است؛

بي هستي من كُميتِ هستي لنگ است:

اين است كه ناگزير هر من، يك عمر،

با يك يكِ من هاي دگر در جنگ است.

 

ما، آنها

اينها كه به نامِ «ما» توانا شده اند،

از جرگۀ «ما» رفته و «آنها» شده اند،

بودند چو «ما» دشمنِ «آنها»، اكنون

«آنها» شده اند و دشمنِ «ما» شده اند!

 

هم اين و هم آن

در حكمِ دل، آسوده ام و حيوانم؛

در حكمِ خرد ، به رنجم و انسانم؛

عمري ست در اين ميانه سرگردانم:

گه اين و گه آن، هم اينم و هم آنم!

 

از اوست

اين عشق كه جلوه مي كند در همه كس،

اعجازِ خدايي ست، نه جادوي هوس؛

از اوست كه دل شكفته ماند همه عمر

با خرّمي بهار در باغِ نَفَس.

 

ميراث

اي چشمِ شما دوخته بر آب و علف،

سرمايۀ عقل و عشق را كرده تلف:

خرسند به اينكه عينِ ميراثِ سلف

از دستِ شما رسد به دامانِ خلف!

 

گل در علفزار

او طرفه گلي ست رُسته، از بختي شور،

در گوشۀ زشتي از علفزاري دور:

گاوان نخورندش، نه عجب، كو انسان

تا در نگهش بر او بماند مسحور!

 

دوزخ و دور

نزديك به قُدسِ آسمان بود زمين؛

در زيرِ پرِ فرشتگان بود زمين:

ما ديو شديم و شد زمين دوزخ و دور؛

يك وقت بهشتِ كهكشان بود زمين!

 

ناچار

درد است و زبانِ گفتنش بسيار است،

زيرا كه دلِ مردم از آن سرشار است؛

گوش است كه بر صاحبِ خود باز، امّا

ناچار هميشه بسته بر اغيار است.

 

ممكن نشود

خواهي كه جهان بهشت گردد، آري،

حقّا كه عجيب انتظاري داري!

با نقشۀ ششهزار ميليون معمار

ممكن نشود، مگر كه دوزخ واري!

 

آز

اوّل همه بودند برادر با هم،

بر سفرۀ زندگي برابر با هم:

انداختشان به جانِ هم، كم كم، آز،

شد صحبتشان زبانِ خنجر با هم.

 

 

يكپارچگي جهان

داني كه جهان چگونه يكپارچه شد؟

سرتاسرِ اين بهشت بازارچه شد!

انسان ، كه نمايندۀ والاي خداست،

در خدمتِ ديوِ پول ابزارچه شد!

 

پروانه

در باغِ زمانه كرم خواندند مرا،

از سايۀ برگِ سبز راندند مرا؛

پس رو به درون بردم و پروانه شدم:

گلها همه بر چشم نشاندند مرا.

ياوه

زنهار! مگو رازِ دلت را به كسي!

گفتند و شنيده ايم اين ياوه بسي:

يعني همه را دشمنِ خود دان و بمان

در دخمۀ رازِ مُرده، بي همنفسي!

 

آدم

شُخمش زدي و به فصل كِشتش كردي،

از وحش گرفتيش و بهشتش كردي:

آنگاه در اين باغ چه دوزخهايي

افروختي و خراب و زشتش كردي.

 

انسان و شيطان

در خشمم از آنچه در جهان مي گذرد،

كو آنكه به عمقِ فاجعه پي ببرد!

از وحشتِ خود پناه آرد به خدا

شيطان، چو به كارهاي انسان نگرد!

 

جواني و پيري

چل ساله شدم، چشمِ پسر پيرم ديد،

گفتم: « نه، جوانم!» او نهاني خنديد!

چل ساله شد او، قريبِ هفتادم من،

گويم: «پيرم!» گويد: «نه، كه گويد پيريد؟» 

 

در مرّيخ

همچون تو نديده است ابله تاريخ،

از جهل به تابوتِ خرد كوبي ميخ:

نابود كني زمينِ جان پرور را

در جست و جوي ميكروبي در مرّيخ!

 

از كجا آمده اي؟

انديشه، ندانم از كجا آمده اي،

ناخوانده به سّيارۀ ما آمده اي:

اين جنگلِ وحش، بينوا، جاي تو نيست،

برگرد كه اينجا به خطا آمده اي!

 

در جنگلِ تن

انديشه، تو در گوهرِ خود زيبايي،

آلودۀ زشتي سرشتِ مايي:

در جنگلِ تن فرشته و انسان نيست،

در جنگِ وحوش هستي و تنهايي!

 

كابوس

دل گفت به چشم، از سرِ درد، كه: «آه!

از پردۀ روزگار بردار نگاه:

تو فاجعه را بيني و فارغ گذري،

من مانم و كابوسِ شب و روزِ سياه!»

 

اكنون كه

اكنون كه دلِ زمانه خالي ست چنين

از حرمتِ آسمان و از حبّ ِ زمين،

خوار است حقيقت و گرامي ست دروغ:

اي گوش، بيا مَشنو و اي چشم، مَبين!

 

دانستن

خورشيد كه ناگزير خواهد افسرد،

از سوختنش چه بهره اي خواهد برد؟

با زندگي درازش آيا داند

كه هست در اين ميانه و خواهد مرد؟

 

طلوع كن

اميدِ تو چون به انتظار آلوده ست،

بر طولِ شبِ ملالِ تو افزوده ست:

برخيز و طلوع كن، افق را بشكاف،

در وادي صبر ماندنت بيهوده ست!

 

خود خواهي

وقتي كه به چشم داري اشكِ اندوه،

لبخندِ من است بر تو تلخ و مكروه:

خواهي كه شود لجـّۀ خون هر دريا،

خواهي كه برون فشاند آتش هر كوه!

 

اميد

با عشق خوش است عمر را سر بردن،

وَ ز تلخي رنج نانِ شيرين خوردن:

با پيري و درد مرگ را خواندن نه،

در اوجِ اميدِ زنده ماندن مردن!

 

پيري

با پيري تو جهانِ تو پير شود،

خورشيدِ تو از تابشِ خود سير شود؛

بيني كه به درد و رخوت افتد همه چيز:

خواهي كه زمان با تو زمينگير شود.

 

     پيروزي طبيعت

رفتم به خلافِ راهِ او تا گويم:

«من با دل و چشم راهِ خود را جويم!»

اكنون كه در افتاده ام از پا، بينم:

او در من و من صداي پاي اويم!

 

آن مار

آن مارِ سيه كه آزِ كُشتن آموخت،

بيش از گذرِ نيازِ خود زهر اندوخت:

لبريز چو شد كيسۀ دندان، هيهات!

با آتشِ خود ساخته بنيادش سوخت.

 

 

محمود کیانوش چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  نظر بدهید!

کتاب با نگاهی دیگر /بخش دوم: درنگ

 

2

درنگ

 

 

 

ظلمتِ كور

بر چهرۀ شب ستاره اي پيدا نيست؛

از عشق در اين ظلمتِ كور آوا نيست:

در ذهنِ جهان نورِ حقيقت مُرده ست،

انگار كسي منتظرِ فردا نيست.

 

مهر رُبا

من چهره ربا نيست دلم، مهر رباست؛

از وسوسۀ چهرۀ بي مهر رهاست:

صد سال اگر به مهربان بر نخورد،

خرسند به تنهايي خود همچو خداست.

 

تاجِ سرِ افلاك

با اينكه دو دَلو آب و مشتي خاكيم،

بر تختِ زمين تاجِ سرِ افلاكيم:

شاديم كه بختِ آمدن با ما بود،

زآن است كه از رفتنِ خود غمناكيم.

 

چشمِ هوس

با چشمِ هوس نگاه كن بر همه چيز

تا بر تو كند جلوۀ ديگر همه چيز:

در بندِ هواي جُفت ب.ودن ندهد

فرصت كه شود چهرۀ دلبر همه چيز!

 

افق

پرسيد نگاه: «آسمان ك.ي زيباست؟»

دل گفت: «زماني كه افقها پيداست:

بي خطّ ِ كريهِ بام و بُرج و ديوار،

آنجا كه فقط درخت و كوه و درياست!»

 

درخت

بر پهنۀ اين زمينِ سرگشتۀ سرد،

هرجا نگري غم است و كين، وحشت و درد؛

سر برده فرا به سوي خورشيد، درخت

گويد : نگهي به آسمان بايد كرد!

 

در همرهي چشمِ تماشا

اي آنكه به دل گرفته از ابرِ غمي،

از دخمۀ انديشه برون آي دمي:

بگذار طبيعت ببرد هوشِ تو را

در همرهي چشمِ تماشا قدمي!

 

زبان چشم

مگذار كه آلوده شود لب به سخن،

خود چشم هزار قصّه دارد به دهن:

دل مي شنود، روح مي آيد به نشاط،

زآن سان كه در آفتاب گلزار و چمن.

 

آن سوي زمان

در پشتِ افق، دُرُست آن سوي زمان،

شهري ست شگفت از قدم وچشم نهان:

آنها كه آز آشوبِ زمان خسته دلند ،

دارند از آن شهرِ دلارام نشان.

 

بازگشت به كودكي

خواهم كه به عهدِ كودكي پر گيرم،

در پيري خود زندگي از سر گيرم:

همبازي خود كنم جهان را از نو،

در بر همه چيز را چو مادر گيرم.

 

گريه و خون

در حيرتي از عُمر كه چون مي گذرد!

بادي ست كه از دشتِ جنون مي گذرد:

از باغِ نشاط و خنده گهگاهي و، آه!

باقي همه از گريه و خون مي گذرد!

 

من و تو

يك لحظه برون آمدم از مأمنِ من

تا دست بدارد مني از دامنِ من؛

در آينۀ روي تو ، اي دشمنِ من،

ديدم كه منم تو و تويي در تنِ من!

 

اكنون

اكنون كه مرا به سر رسيده ست زمان،

از كهنگي و ملالِ آن نيست نشان:

گويي كه هم اكنون به جهان آمده ام؛

در چشم چه بيگانه، چه زيباست جهان!

 

مردم

با دلهره عمر را به پايان بُردم؛

بيش از خودِ مَردُم غمِ مَردُم خوردم:

كفّارۀ زندگي فقط يك مرگ است،

من مرگِ همه خلقِ جهان را  مُردم!

 

كودكِ دل

من پيرم و دل هنوز كودك مانده ست؛

بي تجربه ، بي مرام و مسلك مانده ست:

با جمع خوش است و مستِ بازيگوشي،

عقل است كه در كارِ جهان تك مانده ست.

 

من آتشم

من آتشم و زندگي ام سوختن است؛

خورشيدِ سپهر آينۀ روحِ من است:

اين پيكرِ خاكي ام ندارد هنري،

من نور و حرارتم همه در سخن است.

 

افسوس

افسوس! زمينِ ما نمي داند چيست؛

در سفره چه ها دارد و مهمانش كيست!

خورشيدِ حيات آفرين هم، ناچار،

از نيستي حيات پروايش نيست!

 

شتاب

در اوجِ شتاب پاي من خورد به سنگ،

كردم دو سه لحظه اي به ناچار درنگ؛

گفتم به خود: «اي دويده عمري به عبث،

از پاي چنين گشاده داري دلِ تنگ!»

 

نوشِ جان

گر خاطره ها همه فراموش شود،

انديشه كه آتش است، خاموش شود،

بيهوده شود زندگي، امّا همه چيز

چون شير و عسل به جانِ تو نوش شود.

 

جنگ

اكنون تو و خواب و خنده در گهواره،

در گوشه اي از بهشتِ اين سيّاره؛

با دلهرۀ دوزخِ فردا گويم:

«اي سوخته، اي گرسنه، اي آواره!»

 

چراغِ دل

گويد كه دلِ او به چراغي ماند ؛

در اين شبِ تيره نورِ مهر افشاند .

گويم كه چراغِ دل بماند خاموش

گر روغنِ مهر از دگران نستاند !

 

سكوتِ عرفان

گفتم به درخت: «اي سكوتِ عرفان!

تو ماندي و خاك مي خوري در باران؛

من رفتم و آنچه زنده ديدم خوردم:

همواره گرسنه، مضطرب، سرگردان!» 

 

نفرين

بر دامنِ آفتاب، شاد و سرمست،

دارد گلِ سرخِ واپسين را در دست:

پر پر كند و به راهِ باد افشاند؛

مادر درِ باغ را بر او خواهد بست!

 

بيزاري

       به یاد حسن هنرمندی                                                                               

 

گفتند: «چو بود بينوا خود را كُشت،

تا از غمِ جان شود رها خود را كُشت.»

گفتم: «نه، چو مي خواست كُشَد در روحش

بيزاري خود از همه را، خود را كُشت!»

 

بختِ شدن

گفت: «آه! گلِ نرگس و آن چشم و نگاه،

تلخ است كه پوسد و شود خاكِ سياه!»

گفتم: «نه، به عكس، خاك نرگس شده است،

از بختِ شدن، بودنِ جاويد مخواه!»

 

ميوۀ شكّ

او چشمِ خيال را به منظر انداخت،

از هرچه كه ديد شعرواري پرداخت؛

با شعر يقين كرد و جهان را بشناخت،

پس ميوۀ شكّ خورد و تماشا را باخت!

 

باغم تنها

در چشمِ تو او اگر غمش را بيند،

سوزِ دلِ نازكش فرو بنشيند؛

هرگاه كه غم دارد و با غم تنهاست،

خرگاهِ اميد از جهان برچيند.

 

من و خورشيد

هستيِ هر آنچه هست در سوختن است؛

خود باختن است و هيچ اندوختن است:

در اين شبِ جاودانۀ «رازِ مپرس»

يكچند چراغِ خُردي افروختن است!

 

اين كيست ؟

اين كيست در آيينه به من مي نگرد؟

گويد كه «من» است و بويي از من نبرد!

بندد به خود آنچه دارم اين هيچ ندار،

در فرصتِ خود عُمرِ مرا مي سپرد!

 

كلمه

با يك كلمه جهان شود تيره و زشت،

با يك كلمه روشن و زيبا چو بهشت؛

بودند دو كس منجي روحِ انسان:

آن كس كه نخست گفت و آن كس كه نوشت.

 

در آفتاب

با رقصِ نسيم از شتاب افتادم،

بر فرشِ چمن، در آفتاب افتادم:

طوفانِ درون نشست و من آسوده

در برگِ گلي به روي آب افتادم.

 

از دور

آن بي هنرِ سخت سرِ سست نهاد

مغرور شد و دست به آزار گشاد:

من بينم و او نبيند، از دور، كه او

يك مشت غبار است و دَود در پي باد!

 

چشم و نگاه

چشمِ تو هميشه بي خطا مي بيند،

همواره به يك شكل مرا مي بيند:

انديشۀ توست در نگاهت پنهان،

پيداست كه هر لحظه چه ها مي بيند!

 

سفرِ عاريتي

ناي و نفس از  تو هست و آوازِ تو نيست،

بال و تپش از  تو هست و پروازِ تو نيست:

روح است كه در اين سفرِ عاريتي

سرگشتۀ تو هست و سرافرازِ تو نيست.

 

تاريكي روز

تاريكي شب چراغ مي خواهد و بس،

از چشم نمي خلد به جان و دلِ كس:

تاريكي روز است كه از دوزخِ سر

مي آيد و مي سوزد از آن روح و نفس.

 

زيرِ درخت

خورشيد و نگاهِ خشمِ او وحشتناك،

از آتشِ قهرِ او زمين سر در لاك:

شايد كه به تو امان دهد ديگربار

در زيرِ درخت اگر نشيني بر خاك.

 

 

 بادِ حادثه

 

                                 به ياد فرزند رضا سيد حسيني

آن گل كه شكفت و ماند و كم كم پژمرد

با خاطرِ شاد زيست ، بي حسرت مرد:

از آن گلِ نوشكفته دارم افسوس

كِه ش حادثه بركند و به بادَش بسپرد.

 

نتوان گفت

از عشق ترانه هركه گفت آسان گفت،

از شادي وصل و از غمِ هجران گفت:

از وحشتِ يك كودكِ گريان در جنگ

تا مرگِ زمين حماسه اي نتوان گفت!

 

تماشاگر

امروز تماشاگرِ خاموشم من،

بر شيونِ سرخ پنبه در گوشم من:

فردا كه سپيدۀ حقيقت تابد

در سوگِ شكستگان سيه پوشم من.

 

در جادّه

از تانك پياده شد ، به جان انديشيد،

در جادّه برداشت قدم با ترديد:

وامانده عروسكي ست؟ نه! بمبي؟ نه!

بر سفرۀ خون دختركي بي سر ديد!

 

اينجا

دشتي ست سراسر علفِ هرزه و خار،

گل هست، پراكنده و انگشت شمار:

تصويرِ بهشت خواهي، اي راهگذار؟

اينجا نكند معجزه نقّاشِ بهار!

 

دوست

طوفانِ حوادث آيد و نشكندش،

سيلابِ غم از جا نتواند كَندَش:

امّا نفسي دروغ از دوست بس است

تا بشكند و بر كند و افكندش!

 

بارِ گران

گفتم به تن: «اي بارِ گران، بيزارم

از لاشۀ تو كه مي دهد آزارم!»

تن گفت كه: «تو روحي و بي من هيچي،

اي بارِ گران، تو را فرو بگذارم!»

 

رنجِ سفر

اي تشنه، بيا در سخنم بر لبِ جوي،

بنشين و غبارِ راه از چهره بشوي،

با جامِ دو دست آب سيراب بنوش:

با هيچكس از رنجِ سفر هيچ مگوي!

 

زندگي

در خواب به آهوي نرِ عاشق، جُفت

با بوي خوش از لطفِ هماغوشي گفت:

شير آمد و در گذارِ اين شيريني

خوابِ خوشِ زندگي او را آشفت.

 

غربت

در كنجِ قفس پرندۀ خوش آواز

مي خواند در آرزويِ سبزِ پرواز:  

افتاد به غربت و رها شد در باغ،

پرواز نكرد و ماند از خواندن باز!

 

وا فرياد !

داند به سزا زبانِ آتش را باد،

از هنفسي اوست آتش آباد:

من آتشم و شعله ورم بايد داشت،

تو آبي و مي كُشي مرا، وا فرياد!

 

يك و همه

طوفان كه درختِ باغِ ما را بشكست،

گفتم: «چه غمي تا به جهان جنگل هست!»

گفت: «آه! دمي كه من فرو بندم چشم،

خورشيدِ جهان چشم فرو خواهد بست!»

 

فاصله

گاهي چه زياد است، ببين، گاه چه كم،

در وادي دل فاصلۀ شادي و غم:

از اخمِ دو آشناي درّنده نگاه

تا بوسۀ لبخندِ دو بيگانه به هم!

 

زيبايي و سادگي

يك لحظه به چشمِ فارغ از دل تابيد

از چهرۀ سبزِ برگ نورِ خورشيد:

زيبايي و سادگي به نجوا بودند،

پروانه نشست ساكت و گل خنديد!

 

گل و گول

در وحش به زيبايي گلها دل بست،

آورد به شهر و به تماشا بنشست:

از كاغذ و موم شِبهِ گل ساخت آن گول،

دل از گلِ زنده و تماشا بگسست!

 

در خواب

در خواب منِ خزيده در بسترِ من

گفت از سرِ خشم با منِ ديگرِ من:

«اي گنگِ خيالبافِ ديوانه، بس است!

بردار، به حقّ ِ مرگ، دست از سرِ من!»

 

سيماي نهفته

در پشتِ نگاهم ايستاده ست آرام،

با من همه جا، هميشه، آيد همگام،

از آنچه كنم نكرده گيرد ايراد:

سيماي نهفتۀ من است اين گمنام!

 

بيداري لال

من هيچ ندانم كه چه حالي داري ،

وَ ز اين همه بازي چه خيالي داري :

در خواب تو من به رنجم و در فرياد ،

غافل كه تو بيداري لالي داري !

 

 

محمود کیانوش سه شنبه چهاردهم آبان 1387  نظر بدهید!

کتاب با نگاهی دیگر /بخش اول: نگاه

یا درود

این روزها کتابی از محمود کیانوش عزیز به دستم رسیده است که دربرگیرندۀ رباعیات اوست . این کتاب تا کنون چه در ایران و چه در خارج از ایران چاپ نشده است و برای اولین بار است که در این فضای مجازی منتشر می شود.می خواستم تمامی رباعیات را در وبلاگ بگذارم اما چنان که افتد و دانید ، با توجه به فضای مجازی، امکان پذیر نیست . باری... تصمیم گرفتم ابتدا این کتاب را به چند بخش تقسیم کنم سپس در فاصله زمانی معین هربخش را در این تارنما بگذارم .به هر حال این تصمیمی است که اکنون گرفته ام .البته می کوشم بعدها کتاب را به صورت کامل در اختیار شما بگذارم. اگر بتوانم.

رباعیات این مجموعه به جان نواند . بخش اول که نگاه نام دارد را بخوانید.

 

با مهر

 

مهدی خطیبی

 

                            

 

 

 

 

 

با نگاهي ديگر

 

 

رباعياتِ نو

 

 

محمود کیانوش

 

 

لندن 2002

       1

          نگاه 

 

 

 

 

 

 

 

به خواننده

 

بي حرفِ دلِ تو بي زبان مي مانم،

در خاطرِ توست آنچه من مي دانم:

انديشه و احساسِ تو را از چشمت

مي گيرم و در ترانه اي مي خوانم.

 

 ترانه در پنج دفتر

 

ماييم و همين «نگاهِ» حيرت در راه،

«انديشۀ» گنگ در «درنگِ» كوتاه:

چه رادِ «نشابور»، چه رندِ «شيراز»،

از روح «ترانه» ماند و از تن... آه! 

 

انتظارِ فاجعه

از بامِ سياهِ شبِ ماتمزده، ماه

با چشمِ جنون به من كند مات نگاه؛

آيا دلِ من منتظرِ فاجعه اي ست،

يا مــاهِ خبر شنيدۀ چشم به راه؟

 

بر شاخه

بر شاخه پرنده اي خوش آوا خوانَد،

سرمستِ همين دَمي، دُمي جنباند؛

گويي كه هر آنچه من ندارم ، دارد،

يا آنچه كه آدمي نداند ، داند.

 

خورشيد شدم

از خواب بر آرم سر و خورشيد شوم،

هر چيز كه ديده ام پسنديد، شوم؛

وقتي كه نشسته ام دمي بر لبِ جوي،

پروازِ عقاب و سايۀ بيد شوم.

 

معبد سبز

از شهرِ تباه و تيره رو گرداندم؛

چشمم به درخت خورد و بر جا ماندم:

سبزيش به من جذبۀ قدسي بخشيد،

در معبدِ او نمازِ حيرت خواندم.

 

اي ابر

اي ابر كه بر باد نشيمن داري،

در ذهنِ سپيد يادي از من داري،

من در نگهم با تو سبك مي آيم،

انگار سرِ مرا به دامن داري.

 

به نا هنگام

بيدار شدم، اتاقِ من بود سياه،

وحشتزده از پنجره برگشت نگاه؛

دل خواست زِ چشم آبي از چشمۀ صبح:

شب بود هنوز و ديوِ شب بر سرِ راه.

 

دورترین ستاره

اي دورترين ستاره در طاقِ كبود،

منظورِ تو از گفتنِ «بيگانه» چه بود؟

من چشمِ توام ، تو روشني دلِ من،

در اين شبِ تار از آشنا بر تو درود!

 

     در صفّۀ سبز

در صفّۀ سبزِ سايه و روشنِ برگ،

بنشست نگاهِ خسته بر دامنِ برگ؛

ديدم منم آن پرندۀ شاد كه هيچ

بر من نكند نگاهي از روزنِ برگ!

 

بیخود

كودك به چه شوق خانه با گل مي ساخت؛

يكچند به زيبايي آن دل مي باخت؛

ناگاه چو ديوانه به آن مي خنديد،

بيخود به خراب كردنش مي پرداخت.

 

  

   شعبده باز

مرمر شكني پيكره ساز است اين باد،

با ابر حكايتش دراز است اين باد:

هر لحظه در آردش به شكلي اين شوخ،

در كارِ هنر شعبده باز است اين باد!

 

ای ابر

تو عاشقِ روي آفتابي، اي ابر،

با گرمي عشق در شتابي، اي ابر؛

تا اوج روي و خسته افتي از پاي،

افتي به زمين و باز آبي، اي ابر!

 

 

    در خود آزاد

 

در يك قفسِ تنگ و سياه از پولاد

چشمم به پلنگِ بيقراري افتاد :

با خشم به من گفت كه: «داني، اي مرد،

اينجا كه اسير است و كه در خود آزاد؟»

 

 

آزادی لاکپشت

 

آزادي لاكپشت را بندي نيست،

تاريخ و نظام و زند و پازندي نيست:

از تخم برون آيد و دريا در پيش،

در پس پدر و مادر و پيوندي نيست.

 

دلهرۀ گذار

 

يكجاست اذان بلند و يكجا ناقوس؛

هر منتظري ست با صدايي مأنوس:

در ساحلِ هستي همه با هم در گير،

از دلهرۀ گذار از اقيانوس!

 

رازِ شب

با نيتِ كشفِ رازِ پنهان در شب،

بنشستم و باز خيره ماندم بر شب:

زيبايي آسمانم، امّا، نگذاشت،

شد صبح و نبود در ميان ديگر شب.

 

 

   تار است دل

 

سرد است هوا و آسمان ابر اندود؛

از پيكرِ خاكِ خفته بر خيزد دود:

تار است دلم، چنان كه در يادم نيست

خورشيد چه بود ، روشنايي چون بود!

 

زنجیر شتاب

در شهرم و روحم از هياهو خسته ست؛

زنجيرِ شتاب دست و پا را بسته ست:

اي كاش كه دِه براي من جايي داشت

در زندگي اش، كه ساده و آهسته ست!

 

دیوار

آن گاوِ لميده در كنارِ جوبار،

خورده علفي و خوب كرده نشخوار،

مبهوتِ شگفتي جهان است اكنون،

يا آنكه جهان بر او نمايد ديوار؟

 

 

    برف

 

برف آمد و با سپيدي آتشناك

ب.رد آن همه رنگ و خستگي را از خاك؛

اكنون دو سه ساعتي فضا خواهد ماند

از ردّ ِ هياهوي جنون آور پاك.

 

وقتی که...

 

وقتي كه زمانه مي دهد آزارم،

وَز چهرۀ خلق مي كند بيزارم:

با چهرۀ خانه ها، كه سنگند و صبور،

با چشمِ سكوت گفت و گويي دارم.

 

من منتظرم

من منتظرم كه شب بيفشاند خواب،

اين شهرِ شتاب و شَرّ بيفتد از تاب،

تا پنجره ها چشم گشايند، آيند

در باغِ ستاره ها، به جشنِ مهتاب.

 

 

آواز پرنده

 

صبحي كه در آن پرنده اي در پرواز،

با عشقِ به زندگي نخواند آواز:

روزش تهي از نور و نوا خواهد بود،

بر پهنۀ دل افق نخواهد شد باز.

 

مسخ

 

دُم داد تكان ، پوزه به پايم ماليد؛

با خفّتِ بردگي به خود مي باليد؛

گفتم كه:  چرا گرگ نماندي، اي سگ!»

پاسخ به لگد نداد ، ماند و ناليد!

 

رازِ برگ

 

برگي است خزان ديده ، بَرش دار از خاك،

كُن بانَفَسي غبار از رويش پاك:

اين شعلۀ منجمد به تو بنمايد

خود شمّه اي از رازِ بزرگِ افلاك!

 

عوعوِ اندیشه

 

شب، دايۀ روحِ خسته، فانوس به دست،

آمد ، همه جا پنجره بر روز ببست؛

افسوس كه خوابِ من و لالايي او

با عوعوِ انديشه دمادم بشكست.

 

اعجاب

 

ماه است، ولي جادوي مهتابِ تو نيست؛

درياست، ولي معجزۀ آبِ تو نيست:

هر چيز كه هست، تا تو روحش ندهي،

مخلوقِ تو و در خورِ اعجابِ تو نيست.

 

گنجشک

 

گنجشك، تو هم هزار مشكل داري،

زيرا كه چو ما زنده اي و دل داري:

اين بر تو مبارك كه سري از بنياد

از معني هست و نيست غافل داري!

 

 

 

   بلوط در شهر

 

پاييز و بلوط است و هزاران كودك

افتند فرو از رَحمِ او تك، تك:

شهر است، نه گهوار? جنگل، آنك

اجسادِ بلوطكان رها در مهلك!

 

غروبِ نيزار

                                    برای شاهرخ مسکوب

خسته ست دلم ، نگاهِ من بر ديوار

بسته ست به تصويرِ غروبِ نيزار:

از قعرِ سكوتِ منجمد مي آيد

آوازِ ني شبان و صبحِ كُهسار .

 

از جنگل تا باغچه

 

آن دانه نهفتنِ تو را، اي سنجاب،

در پارك نظاره كرده ام با اِعجاب؛

اكنون كه كني باغچه ام را ويران،

خواهم كُنَمَت به سوي جنگل پرتاب!

 

پلنگ

در بيشه پلنگِ آرميده زيباست؛

آزادي وحش در غرورش پيداست:

با خنجرِ دندان به گلوي آهو

زشت است پلنگ، چهره اش وحشت زاست!

 

هنر

آن روز كه كرد آفرينش آغاز

خود را به هنر شناخت در انسان باز؛

وآنگاه در او بديد خود را در رقص،

آنگاه در او شنيد از خود آواز.

 

پوچي شگرف

پروازِ خوشِ كبوتر و نيلي ژرف؛

آرامشِ خوابِ ماه و زيبايي برف:

ناگاه هجومِ باز و فريادِ نگاه؛

درماندگي تلخِ تو، پوچي شگرف!

 

پرواي كلاغ

بر نيمكتي نشسته در خلوتِ باغ،

انداختم از فاصله اي پيشِ كلاغ

نان پاره و پنداشت كه سنگ است و گريخت:

پرواش به من رنج و به او داد فراغ!

 

بر سفرۀ باد

يك پيرِ خميده از عصا جان مي خواست،

يك مردِ جوان بر اسب ميدان مي خواست؛

پروازِ غبار و چشمِ حسرت تاريك:

بر سفرۀ باد، خاك مهمان مي خواست!

 

در پردۀ مِه

در پردۀ مه شهر تماشا دارد؛

زيبايي وَهمگونِ رؤيا دارد.

خورشيد، درنگ كن، كه چشمم امروز

از هرچه كه آشناست پروا دارد!

 

عطرِ خون

گفتم به نسيمِ خنكِ صبحگهان:

«دارم به سرانگشت گلي سرخ نهان!»

ديدم كه گرفت عطرِ احساسِ مرا

تا پخش كند در همه آفاقِ جهان.

 

خود بودن

اي سبزِ بلندِ سرفرازِ آزاد،

دارم هوسِ آنكه، به خود بودن شاد،

همچون تو، رها از همه، زيرِ باران،

مستانه بمانم و برقصم با باد.

 

بر گرد

اي برف چه پاك و روشن و زيبايي!

برگرد، چرا به شهرِ ما مي آيي؟

يك ساعته آلوده كند جانت را

شايستۀ تو ندارد اينجا جايي!

 

بي آرزويي

اي گل كه شگفت رنگ و بويي داري،

با شبنم و نور گفت و گويي داري،

خوش باش، كه گرچه فرصتت كوتاه است،

در سينه دلِ بي آرزويي داري!

 

بهارِ لبخند

لبخندِ تو گل، شكفته بر شاخۀ نور،

در من دلِ تابناك: گلدانِ بلور؛

آراست چه خوش پنجرۀ چشمِ مرا

يك جلوۀ اين بهار، با شادي و شور!

زشتي روز

با پلكِ فروبسته كنم گاه به گاه

بر چهرۀ تابناكِ خورشيد نگاه:

در آتش و خون غرق شود زشتي روز،

در دل شكند سردي اندوهِ سياه!

 

ابريشم

هرگاه كه نازك بدني را بينم

در پيرهني لطيف از ابريشم،

بينم كه در اين آتشِ پنهان در آب

سوزند همه شاپركانِ عالم!

 

بر شاخۀ تاك

اين لاشۀ بويناكِ افتاده به خاك،

سرما و گرُسنگيش آورده هلاك:

پروازِ پرنده نيست در گردشِ عشق،

آوازِ پرنده نيست بر شاخۀ تاك!

 

بادكنكِ سپيد

زيبايي شب شعبده انگيخته است،

تاريكي و نور درهم آميخته است:

يك بادكنك، سپيد و رخشان و شگفت،

بر اوجِ نگاهِ كودك آويخته است!

شهرزاد

ديشب به اتاقِ من نمي آمد خواب،

آتش به دل از پنجره مي جستم آب:

كم كم من و خواب، هر دو، را افسون كرد

با قصّۀ نور شهرزادِ مهتاب.

 

دو گانگي

هر وقت كه در باغچه نم نم آيي،

از پنجره ام كه بينمت، زيبايي:

اكنون كه به راهِ خانه باري بر من،

باران، چه دل آزار و چه تن آلايي!

 

شايد

شايد كه نبود خندۀ ماه بر آب

از ماهي سرگرم به بازي حباب:

شايد كه بسي دور، در آن سوي خيال

مي ديد كسي مرا در آن لحظه به خواب.

نگاهِ كودك

از شيشه عروسكي ظريف و خوشرنگ

زد بر دلِ شادِ دخترك شيرين چنگ:

در چشمِ پدر نگاهِ كودك خنديد،

در جيبِ تهي دستِ پدر شد دلتنگ.

 

رمه

ناگاه شبانِ پير بر خاك افتاد،

آشفت رمه در هم و بع بع سر داد:

بي هي هي و چوبِ او علف شيرين نيست،

وحشتزده است گوسفندِ آزاد!

 

آوازش ماند

                                                 براي مصطفي فرزانه

 

بر شاخۀ گل پرنده آوازي خواند،

از بامِ سكوت بانگِ شادي افشاند:

گل رفت و نماند رنگ و بويي از او،

امّا چو پرنده رفت، آوازش ماند!

خنده به فقر

بوي خوشِ قهوه در مشامش پيچيد،

در كوي هوس به فقرِ جيبش خنديد:

با پولِ بليتِ رفتنش تا خانه

در كافه نشست و قهوه اش را نوشيد.

 

شفق

ديروز نگاه در غروبِ خورشيد

يك دشت پُر از گلِ شقايق مي ديد:

امروز شفق بر سرِ خشم است انگار،

از تشتِ طلا به چشمِ من خون پاشيد.

 

سكّه

پيري سه چهار سكّه در راهش ديد،

خَم تر شد و چشمِ خسته اش را ماليد:

«نه، سكّه كجا! برگِ شكوفه ست اينها!»

آشفته شد از بهار و از خود نوميد.

 

       مهمانِ خدا

در دامنِ تپّه دعوتم كرد شبان

بر سفره به شيرِ تازه و پارۀ نان:

از لذّتِ اين مائده، در باغِ بهشت،

مهمانِ خدا بودم و سلطانِ جهان.

 

نشنيد

پروانه شكست پيله اش را و پريد،

چرخي زد و بر دامنِ گل جاي گزيد:

از پيلۀ انديشه به او گفتم: «آه !

آزاد شدي، خوشا به حالت!» نشنيد.

 

سرگيجه

زن بر شكمِ بارورش كرد نگاه،

ناگاه بر آمد از دلش شعلۀ آه:

انگار در آن حالتِ سرگيجۀ تلخ

گهوارۀ سبز ديد و تابوتِ سياه!

 

       پاسِ نجابت

از باغ به كوچه شاخه هاي گيلاس

آويخته بود آيه هاي وسواس:

دل گفت: «بچين!»، عقل هراسان شد، گفت:

«نه! بگذر و مي دار نجابت را پاس!»

 

پنجرۀ سبز

دستي به عصا و دستِ ديگر به كمر،

برخاست، ولي دَوارَش افتاد به سر:

بنشست، نه، بر صندلي افتاد و نگاه

بر پنجرۀ سبز نينداخت دگر!

 

عاطفه

گربه كه نَبود از خطر پروايش،

از شيشه شكسته زخمگين شد پايش:

سگ آمد و چركِ زخمِ او را ليسيد،

نگذاشت در اين خسته دلي تنهايش!

 

 

 

دشتِ برهوت

دشتي برهوت، تا افق گسترده،

بر دشت كشيده برف يكسر پرده:

اين منظره را چشمِ خيالم خواهد

در شهرِ دل آشوبِ ملال آورده!

 

درياست !

در سايۀ مادر آبگيري ديدم،

«درياست، بترس!» گفت و من خنديدم:

امروز كه نيست مادرم، دريا را

در قطرۀ اشكِ او فرو غلتيدم!

 

در لحظۀ ابد

جنبيد لبش، مُرد صدا در نايش،

در چشم ولي ولوله كرد آوايش:

چشمِ همه، بي نگاهشان، با او بود،

او رفت و كسي تكان نخورد از جايش!

 

   رها از تو

انديشه، مگو كه زندگي بي معناست!

گنجشككي آمد و نشست و برخاست:

يك لحظه، رها از تو، نگاهش كردم،

ديدم كه شگفت است و خوش است و زيباست!

 

بازي عشق

گل سفرۀ خوشبوي فراهم كرده ست،

در خدمتِ زنبور كمر خم كرده ست:

عشق است كه در بازي خود او را مست

از ساغرِ آفتاب و شبنم كرده ست!

 

 

 

 

 

 

 

محمود کیانوش