تبليغاتX
شعر جهانی

mahmudkianush

محمود کیانوش

mahmudkianush

http://mahmudkianush.blogfa.com

شعر جهانی

شعر جهانی

شعر جهانی

محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود. جان و جهان محمود کیانوش(حلقه نیلوفری/2)

شعر جهانی

 
جان و جهان محمود کیانوش/حلقه نیلوفری2    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " شعر جهانی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


شبگیر

شبگیر

 

    در جایی تبریک هشتاد و یکمین سال تولد هوشنگ ابتهاج «سایه» را خواندم. به یاد سال 1330 افتادم که «سایه» بیست و چهار ساله بود و شعر «شبگیر» را گفته بود. من در آن زمان هفده ساله بودم، شعر می گفتم و داستان می نوشتم. . وقتی که شعر «شبگیر» را خواندم، معنای شعر نو در برابر چشم ذهن و دلم، مثل یک درخت سبز و پر شکوفه پدیدار شد:

    دیگر این پنجره بگشای که من

     به ستوه آمدم از این شب تنگ!

     دیرگاهی ست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس،

     وین شب تلخ عبوس

     می فشارد به دلم پای درنگ.

هنوز هم که بیش از پنجاه و شش سال از آن زمان می گذرد، هر وقت اسم «سایه» را می شنوم، این شعر را به یاد می آورم و زیرلب زمزمه می کنم. شاید دلیلش این باشد که شعر «سایه» خیلی بیشتر از شعر «نیما یوشیج» می توانست در شاعرهای نوجوان آرمان جوی آزادیخواه آن زمان تأثیر داشته باشد، چون هم زبان فارسی در اختیار او بود، هم ساختن نظم روان را خوب یاد گرفته بود. می کوشید که از زبان پروردۀ «سعدی»ها بهره بگیرد و خود نیز در پرورش آن سهمی پیدا کند. با زبان فارسی زندۀ بالنده جنگی نداشت. با زبان نمی خواست شعر را نو کند. دنبال معنیهای نو می گشت و معنیهای نو در شعر او زبان خود را پیدا می کرد. او هم مثل «نیما یوشیج» آرزو داشت که در خانۀ او ، ایران، هم خروس بخواند و صبح آزادی بدمد، و این را نوجوانهایی مثل من به آسانی از شعرش می فهمیدیم.

     «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که شعر باید «آسان» گفته شود و «مشکل» فهمیده شود. شعر او آسان فهمیده می شد، امّا او در ساختن آن رنج بسیار می برد. «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که استاد سخن سعدی «علاوه بر اشتباهات لغوی، ... هیچگونه تلفیق عبارت خاصّی به کار نمی برد. مثل اینکه هیچ معنی و منظور تازه نداشته است... و غزلیات او شوخیهای بارد و عادّی است... و عشق او یک عشق عادّی است برای همۀ ولگردها و عیِاشها و جوانها هست...». «سایه» مثل «نیما یوشیج» فقط ستایشگر «حافظ» نبود و مثل خود  «حافظ» به «سعدی» هم ارادت داشت. وقتی که با مضمونی تازه و بکر  و با زبانی روان و دلنشین می گفت:

    صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار

     می گشاید مژه و می شکند مستی خواب...

صدای «سعدی» را می شنیدیم که گفته بود:

    صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست،     

     ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست؟...

    گفتم که همیشه با شنیدن نام «سایه» به یاد شعر «شبگیر» او می فتم. این را هم بگویم که عنوان این شعر برای ما، علاوه بر معنی «سحرگاه»، معنی دیگری هم به ذهن می آورد. می دانستیم  که بعد از «شبگیر» باید «صبح» بیاید، چنانکه مثلاً در این بیت «فردوسی» می آید:

    به شبگیر چون بردمید آفتاب  

     سر نامداران برآمد ز خواب...

امّا می دیدیم که «شبگیر» در زمانۀ «سایه» درنگی دراز داشته است، چنانکه گویی نمی خواهد به صبحی که همه در انتظار آنند، بپیوندد. پس در حیطۀ معنای این «شبگیر» در واقع شب فضای زندگی جامعه را گرفته است. انسان این زمانه «شبگیر» شده است. با این معنی بود که «پردۀ شبگیر» را در شعر به «خفقان» تعبیر می کردیم.  

    اینها که گفتم شاید چند تایی از واسطه هایی بود که  شعر «سایه» را در سال 1330 برای ما نوجوانهای هفت سال از «سایه» کوچکتر، آشنا و پذیرنده می کرد، امّا  در همان سال قلعۀ شعر «مرغ آمین»، که آن را یکی از شاهکارهای «نیما یوشیج» دانسته اند، به علُت زبان و ترکیب کلامی که داشت، ما را به خود راه نمی داد و بیگانه می ماند:

    و بیابان شب هولی

     که خیال روشنی می برد با غارت

     و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

     و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

     این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است...

هر چند که ردّی از مؤانست «نیما یوشیج» با لسان الغیب، «حافظ» را در این پاره از آن شعر می دیدیم:

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود 

     از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت ...

 

     با این چند کلمه، با شوری که در آن دوره داشتیم، شوری که همچنان چیزی از آن در جایی از دلم مانده است، هشتاد و یکمین سالروز تولد «هوشنگ ابتهاج» (سایه) را صمیمانه به او تبریک می گویم. هر جا که هست، تندرست و شاد بماناد. آمین.

                 محمود کیانوش

                 لندن – 8 مارس 2009

محمود کیانوش یکشنبه هجدهم اسفند 1387  نظر بدهید!

باغی در کویر

 

 

داستان بلند « باغی در کویر» نوشته محمود کیانوش از سوی انتشارات آفرینش منتشر شد .

 

 باغی در کویر/محمود کیانوش

 

بخش اول آن را با یک دیگر می خوانیم :

          همان دیوار، همان درخت سرو، و گاهی صدای پای عابری که    تو او را نمی بینی و سعی می کنی حدس بزنی که آشناست یا بیگانه، پیر است، جوان است یا کودک، خوشحال است یا غمگین، به خانه بر می گردد یا از خانه دور می شود، سرش از فکرهای پلید انباشته است یا از فکرهای پاک، و خیلی حدسهای دیگر. همان دیوار آجری قرمز رنگ، همان درخت سرو کهنسال. اگر این دیوار گچی می بود و هر سال سفیدش می کردند، آنوقت در طول هر سال تغییرهایی روی آن می دیدی. خطّهای کج و معوج، یادگاریها، فحشها، تصویرها، آن قدر که دیگر از سفیدی دیوار چیزی نمی ماند تا بچّه ای را به هوس نوشتن یا نقّاشی کردن بیندازد، و آنوقت تقریباً سال به آخر می رسید و باز یک صفحۀ بزرگ سفید در مقابل خود می دیدی و انتظار اوّلین تصویر یا نوشته را  می کشیدی که بیاید و خیرگی دیوار را بشکند. امّا از پنجرۀ این اتاق چشم انداز تو همین دیوار آجری قرمز کدر است و همین درخت سرو کهنسال که انگار در این هشت نُه سال یک وجب هم قد نکشیده است. او هم مثل تو به دورۀ راکد عمرش رسیده است. همین طوربی طراوت و بی رشد می ماند تا بیشتر شاخه هایش خشک شود و یک روز صاحب خانه را به این فکر بیندازد که «این درخت دیگر به درد    نمی خورد. امروز از بیخ   ارّه اش می کنم»

          و تو را چه کسی به فکر خواهد افتاد که از بیخ ارّه ات کند؟ همین الآن می بینی که بیشتر شاخه هایت خشک شده است. حتـّی اگـر درست حساب کنی، یک شاخۀ سبز و با طراوت هم برایت نمانده است. نقّاشی؟ نه! این شاخه هم رشدش را کرد، طراوتش را نشان داد و پژمرد. به  دیگران چه کار داری که هنوز با خاطرۀ گذشتۀ تو همراهند! آنها هنوز    با همان «نجلا»یی زندگی می کنند که گهگاهی نمایشگاهی بر پا می کرد و نوآوریهایش بحثهایی می انگیخت. تو دیگر از آن نجلا خیلی دور شده ای. آن نجلا و این درخت سرو هر دو به دورۀ راکد عمرشان رسیده اند. امّا تو مثل این درخت نمی توانی این دورۀ رکود را با تسلیم و تفویض بگذرانی تا ارّۀ اجل تو را بیندازد. باید فکری به حال خودت بکنی. هیچکس به فکر تو نیست. هیچکس آن قدر مهر ندارد که بیاید گلوله ای در مغزت خالی بکند یا کاردی در قلبت، یا در فنجان چایت زهری بریزد. تو درخت سرو از رشد و طراوت افتادۀ این خانه ای، امّا آن قدر در بند وظیفه بوده ای که نگذاشته ای صاحبان خانه شاخه های خشک شدۀ تو را ببینند و با تأسّف و اشک در گورستان شهر با تو وداع کنند.

 

          «مامان، برای جشن مدرسه..»

          «فکرش را کرده ام، پوپک جان. برای سه تا معلّمت، برای مدیرت و برای بابای مدرسه هدیه های خوبی خریده ام»

          «کو، مامان؟ کجاست؟»

          «برویم، نشانت بدهم. کارت هم گرفته ام. برای هر کدامشان یک کارت می نویسی. هدیه ها را توی کاغذ هدیه می بندی و کارتها را با نور  چسب روی آنها می چسبانی.»

          «مامان، من برای جشن مدرسه...»

          «فکر آن را هم کرده ام. حالا پیراهن و کلاهت را هم می بینی و حتماً از آنها خوشت می آید.»

          «مرسی مامان، خیلی ممنون، امّا من می خواستم خودم..»

          «آخر پوپک جان، تو الآن توی امتحانات هستی. فکر کردم این بار سلیقۀ مامان را می پسندی. بعد از جشن مدرسه با هم می رویم، به سلیقۀ خودت هر چه خواستی، می خری.»

          «اگر مهرداد آنها را ببیند چی؟»

          «برای مهرداد هم خریده ام. کت و شلوار، پیراهن، کفش و یک کراوات خیلی قشنگ. پس خیالت راحت باشد.»

          «بابا هم می آید به جشن؟»

          «اگر کارش زیاد نباشد، می آید. نباید بابا را مجبور کرد. ناراحت می شود. تو که نمی خواهی بابا را ناراحت کنی؟ اگر کار نداشته باشد، حتماً می آید. کت و شلوار تازه اش را فردا از خیّاطش می گیرم. به خودش نگفته ام. همه با لباسهای نو به جشن مدرسۀ تو می آییم.»

          «خودت هم همین طور، مامان؟»

          «خودم هم همین طور.»

 

          خودت هم چه طـور؟ با لبـاس نو؟ بلـه، با لبـاس نو، امّا تو از درون کهنه و پوسـیده ای. دیگر چـیزی برایت نمـانده است که بتوانی آن را نو کنی. وقتی که آن لبـاس نو را پوشـیدی و در مقـابل آییـنه ایسـتادی، چه دیدی؟ یک روح بیچاره و سرگردان که هیچ چیز و هیچکس برای او پناهی نیست. که به درد هیچکس نمی خورد و نمی تواند انتظار داشته باشد که کسی به دردی از دردهایش بخورد. تو دیگر تمام شده ای. خیلی زودتر از آنکه جسمت تمام بشود، آن چیز ناشناخته ای که اسمش را زندگی گذاشته اند، در تو تمام شد.

 

          نجلا که مدّتی بیحرکت رو به پنجره ایستاده بود، سرش را برگرداند و به تابلو نیمه تمامش که روی سه پایه استوار بود، نگاه کرد. یک دشت برهوت بود به رنگ سرب، و شاید یک پهنه از ریگ روان با امواج ساکنش، و در میان آن کوهی،  قلعه ای، یا شعله ای با سایه رنگهای خاکستری، از سفید تا سیاه. اگر با چشم نیم باز نگاهت را به آن می دوختی، در چین و شکنهای آن شعله، یا در شکافهای آن کوه، یا در سه کُنجهای مقعّر و محدّب آن قلعۀ بیشمار پهلو شکلهایی در هم، امّا آشنا می دیدی، شکلهایی که تا می خواستی آنها را به جا بیاوری، در شعلۀ خاکستری گم می شدند. نجلا چند لحظه به تابلو نیمه تمام خودش نگاه کرد و بعد به نزدیک سه پایه رفت.

 

       این یکی از همۀ فریبها بزرگتر بود، و از همۀ فریبها پُر رنج تر.  هنر! با نقّاشی به چه رستگاری ای می خواستم برسم؟ با اعتباری که هنر در دنیـای آدمهـا دارد، من فـی الـواقع وقتـی یک نقـّاش واقعی بودم که اصلاً فکر رسـتگاری را هم نمی کردم. یک احمق الکی خوش بودم و دیگران،بدون اینکه بخواهند یا بدانند، مرا دست انداخته بودند، و من بدون اینکه بخواهم یا بدانم، سرگرمشان می کردم. در حقیقت دیگران مرا می ساختند، دیگران مرا زندگی می کردند، و من چهرۀ خودم را در حرفها و حرکات آنها می دیدم. وقتی که از این جهل بیرون آمدم و کمی به درون خودم نگاه کردم و معنای نقّاشی را فهمیدم، آنها گیج و گول در مقابل تابلوهایم ایستادند و دیگر هرچه گفتند با من ارتباطی نداشت. چرندیاتی بود که با زحمت به هم بافته می شد تا ناآگاهی از دنیای خود آنها را به صورت آگاهی از دنیای من بیان کند. و حالا مدّتهاست که من فقط یک اسم ساخته و پرداخته هستم. فقط یک اسم. مدّتهاست که فقط اسم من خرید و فروش می شود و دنیای من در تابلوهایم بی تماشاگر مانده است.   

 

          نجلا رو از تابلو گـرداند و با چابکی و شـتابی برخاسته از انقلاب عصبی به طرف میز کارش رفت. با انگشتان لرزانش لوله ها و قوطیهای کوچک رنگ را پس و پیش کرد. یک لولۀ رنگ برداشت. سر آن را با فشار زیاد پیچاند تا باز شد. فشار کمی به ته لوله داد. رنگ قرمز روشن در سر لوله شکفت. چشمهای نجلا سیاهی رفت و سرش گیج خورد و احساس تهوّع سینه اش را سنگین کرد. چند لحظه چشمهایش را بسته نگهداشت و بعد که دوباره به شکوفۀ سرخِ رنگ نگاه کرد، وحشتی ناشـناخته او را لرزاند. با همـان چابکی و شـتاب به طرف تابلو نیمه تمام رفت. شکوفـۀ سرخ را در بالای تابلو، کمـی بالاتر از تاج شـعلۀ خـاکسـتری گـذاشت و همچـنان کـه به ته لـوله فشـار می داد، دستش را با تأنّی تا پایین تابلو آورد. یک جویبار سرخ بر زمینۀ خاکستری جاری شد. نجلا چند لحظه به ترکیب تازۀ تابلو نگاه کرد و بعد قلم موی بزرگی در چنگ گرفت و آن جویبار سرخ را با حرکتهای تند دستش به چین و شکنهای شعلۀ خاکستری بخشید.

 

         وقتی که همۀ رنگها می پژمرند، هنوز یک رنگ هست که می تواند به آنها طراوت بدهد. و آخرین نسیم می وزد و آخرین آفتاب غروب می کند. آه، ای رهایی! ای بی خبری! ای خواب!

 

         نجلا همچنان با سر قلم مو از جویبار سرخ مایه می گرفت و به شعلۀ سرد و خاموش روشنایی و حرارت می داد. آن انقلاب عصبی کم کم در او فرو می نشست. حرکتهای دستش آرام و آرامتر می شد و از چشمهای سیاه برّاقش دو رشته نگاه بیرون می آمد، یک رشته با حرکتهای دستش همراه بود و رشتۀ دیگر بی مقصد و بی مقصود رها می شد.

 

          من از آدمهایی که دور و برم بوده اند چه گله ای می توانم داشته باشم؟ وقتی آدم از دیگران گله دارد که هنوز از شرّ خودش خلاص   نشده است. هنوز دیگران را در رابطۀ با خودش ارزیابی می کند. امّا حالا دیگر من با هیچکس رابطه ای ندارم. هرچند دیگران همان روابطی را که با من داشته اند، دارند و مرا به اعتبار همین روابط ارزیابی می کنند. آنها می توانند از من گله داشـته باشند. در نظر هـر کـدام از آنهـا من عیبهایی دارم که قابل گذشت نیست و آنها می خواهند که من این عیبها را نداشته باشم تا به دردشان بخورم. امّا من می دانم که دیگر به درد هیچکس نمی خورم و از این بابت هیچ تأسّفی هم ندارم. اصلاً نمی خواهم به درد کسی بخورم. مگر من آمده ام توی این دنیا که یک دارالشّفای متحرّک باشم و خودم را به هرکس که به اسم صدایم کرد و سلامی گفت، تسلیم کنم؟

          آن قلعۀ بیشمار پهلو آتش گرفت. آن کوه بلند خاکستری آتش گرفت. آن شعلۀ سرد و خاموش زنده شد. نجلا قلم مو را آرام روی میز کارش گذاشت و بار دیگر نگاهی به تابلو انداخت. در آن عصر تاریک زمستانی که همه چیز را یک هالۀ خاکستری گرفته بود و از پنجره روشنایی بیمار و خاکستری به درون می آمد و به اشیاء و دیوارهای اتاق حال و هوایی خسته و ملول می داد، تنها یک چیز روشن و زنده پیدا شده بود که شعله می کشید و در پیچیدگیهایش شکلهایی درهم و آشنا می سوخت، شکلهایی که تا می خواستی آنها را به جا بیاوری، گم می شدند. نجلا لبخندی زد و با قدمهای آدمی آرام، آدمی که از تصمیم خود آرامش گرفته باشد، از اتاق بیرون رفت.

 

 

محمود کیانوش جمعه بیستم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

آغاز

پس از دیری و دوری سرانجام وبلاگ محمود کیانوش آغاز به کار کرد . نمی دانم، اما انگار پاییز سال 1383 بود .در خانه نشسته بودم .تلفن زنگ زد .همسرم –شهره – برخاست تا گوشی تلفن را بردارد

الو ...بفرمایید

سکوت بود و پس از آن ناگاه چهره شهره شکفت .چالی میان گونه اش نقش بست و خندان تقریبا جیغ کشید:

آقای کیانوش

در ذهنم به دنبال این نام و نشان می گشتم .کیانوش .....چه نام آشنایی ....ذهنم نام ها را مرور می کرد .اما هر چه می جستم  گمگشتگی ام بیشتر می شد .چشمانم به دهان شهره بود.

بله ...بله ...واقعا ممنونم ....خیلی لطف کردید

با اشاره چشم و ابرو ،لبانش جنبید.باید لب خوانی می کردم:

محمد کیانوش

او کیست ؟

آهسته گفتم :شهره جان !محمد کیانوش؟

و باز هم لبانش جنبید: مح...مود

از جا جستم .به او نگاه کردم و به تلفن ....و نا گاه ذهنم به گفت و گوی چند روز پیش از این من و نعمت آزرم بازگشت:

راستی شهره نیز التماس دعا دارد

خوب بگو ..راستی چه طوره؟

خوبه .می گه اگه امکان داره چند تا کتاب کودک، که آن سوها چاپ شده است، برای او بفرستید

مهدی جان .من البته می توانم بروم و ببینم اگر کتابی پیدا می شود برای او بفرستم .اما گمان می کنم در این جا (پاریس) کتاب کودک به زبان انگلیسی کم باشد ..آها... یه کار می کنم ...زنگ می زنم به لندن و از کیانوش می خواهم یاری اش کند.

و حالا کیانوش بزرگوارانه تماس گرفته است .زمانی که برای اولین بار با او سخن می گفتم سه ویژگی در صدایش یاقتم :صمیمیت ، اعتماد به نفس و مهربانی

کیانوش شاعر ، نویسنده ،منتقد، مترجم و نمایشنامه نویس است . انسانی که تجسد وظیفه است به دور از گروه بندی های سیاسی  و ملول از ریا و سالوس و تزویر .این وبلاگ پاسخ اندکی است به تلاش های اندیشمندانه و صادقانه او در چند سال و اندی از جانب من که جزء نسلی است که می کوشد بیندیشد و صادقانه بجوید .

از شما پنهان نماناد .هدف اصلی ام از راه اندازی این وبلاگ به سخن آوردن بیشتر  کیانوش است اگر چه در ظاهر انتشار شعر او را، که متاسفانه در محاق قرار گرفته است، بر پیشانی دارد . دیگر این که این وبلاگ هر ماه با مدیریت من و نظارت کیانوش به روز می شود . در پایان این پست یک شعر  از دفتر آخر او با نام «ای آفتاب  ایران» را تقدیمتان می کنم و امیدوارم این وبلاگ بتواند برای جان های بیقرار و هشیار سودمند باشد.با مهر و دوستی.

 

 

 

غربت

آیینه هاش

             تو را

                   هرگز

در خود نمی پذیرند؛

چشم تو بی پیام و

                     دلت تنهاست.

غربت

امروزهاش

              هر روز

خالی

از انتظار فرداست.

 

                          13 دسامبر 2001

محمود کیانوش دوشنبه یکم بهمن 1386  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
دو شعر از محمود کیانوش(اشراق و تهران )
بخشی از فصل «تخیّل» از کتاب منتشر نشدۀ «شعر، زبانِ کودکی انسان»
پروازهای ساکن
کلامِ تو/THY WORDS
سپیدی ، سیاهی / تازه ترین سرودۀ دو زبانۀ محمود کیانوش
افتادنِ جام The Fall of the Glass
شبگیر
نقدی بر کتاب « Persian Love Poetry » یا «شعر عاشقانهُ فارسی»
کتاب با نگاهی دیگر /بخش چهارم و پنجم : نیشابور و شیراز
کتاب با نگاهی دیگر /بخش سوم : اندیشه
درباره وب
محمود کیانوش در شهریور 1313 در مشهد به دنیا آمد. در اوان نوجوانی اوّل به شعر گفتن و بعد به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و با تشویق معلّم به این کار ادامه داد و اوّلین داستان او در مسابقه داستان نویسی دانش آموزان سراسر کشور برندۀ اوّل شد. پس از پایان دورۀ اوّل متوسّطه وارد دانشسرای مقدّماتی شد و پس از آن معلم و سپس مدیر مدرسه در یکی از روستاهای اطراف تهران شد. او از پیشگامان شعرهای منثور آهنگین است و مجموعۀ شعرهای آهنگینش با عنوان «شکوفۀ حیرت» (1338-1334) انتشار یافت. پس از آن در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران به ادامۀ تحصیل پرداخت و لیسانس گرفت. اوّلین ترجمۀ او به صورت کتاب، رمان «به خدایی ناشناخته» اثر جان اشتاین بک است که در سال 1336 منتشر شد. کیانوش مدتی عضو هیئت تحریریه و همچنین سردبیر مجلّۀ «صدف» و چهار دوره هم سردبیر مجلّۀ «سخن» بود. او با وجود رنجوری تن، باروحی شاداب، هنوز هم با تلاش پیگیر در سنّ هفتاد و سه سالگی در زمینه های گوناگون به نوشتن ادامه می دهد و به دو زبان فارسی و انگلیسی می نویسد و تا به حال سه کتاب او به توسط یک ناشر انگلیسی منتشر شده است. کیانوش هم اکنون در لندن با همسرش پری منصوری که نویسنده و مترجم است، زندگی می کند. آنها دو فرزند به نامهای کاوه و کتایون دارند. این وبلاگ با مدیریت مهدی خطیبی و زیر نظر محمود کیانوش اداره می شود.

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
محمود کیانوش
مهدی خطیبی

لینک دوستان

بخش ویژه





Powered by WebGozar


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ