3
انديشه
انسان نشويم
تا مرد و زنيم همچنان جانوريم،
از مرتبۀ كمالِ خود بي خبريم؛
انسان نشويم تا به پروازِ خرد
از مرزِ نري و مادگي در گذريم.
نگرانِ همه
شاعر دل و جانش دل و جانِ همه است،
با گفتنِ شعرِ خود زبانِ همه است:
تنها تر و بيدار تر از همسفران،
با چشمِ حقيقت نگرانِ همه است.
مجلسِ نيرنگ
دور از همه گرچه گاه دلتنگ شوم،
در خلوتِ خود سازِ بي آهنگ شوم:
بِه زآنكه به خوش رقصي اربابِ ريا
طنبور زنِ مجلسِ نيرنگ شوم.
خرابِ خرد
من سخت پريشان و خرابِ خردم،
همواره در آزار و عذابِ خردم:
خواهم كه جنون بيايد و از سرِ مهر
آسوده كند از تب و تابِ خردم.
قاتلِ جانِ خدا
انسان به شرف جانِ نمايانِ خداست،
بر خاك گزارندۀ فرمانِ خداست:
هركس كه به هر جهت كسي را بكشد،
نه قاتلِ كس، كه قاتلِ جانِ خداست!
من آينه ام
من آينه ام، نه دشمنم باتو، نه دوست:
از هر كه به او همان نمايم كه در اوست؛
در خود نگر، از ديدنِ من عيب مگير،
گر چهرۀ زشت را نگويم كه نكوست.
نشاطِ لحظه
شيريني عمر با شتاب آلوده ست؛
با ناله كسي به عمرِ خود نَفزوده ست:
آن كس كه نشاطِ لحظه را دريابد،
از دلهرۀ تلخِ زمان آسوده ست.
گنجِ دلارا
در سيرِ وجود چشمِ من پاي من است؛
انديشۀ من پهنۀ دنياي من است:
هر راز كه از چهره بر انداخت نقاب
زيبايي او گنجِ دلاراي من است.
نفسِ جنون
من ضجّۀ وجدانِ قرونم، چه كنم!
تاري غم و آتش و خونم، چه كنم!
مجنون شدن از زشتي اوضاعِ جهان
سهل است، كه من نفسِ جنونم، چه كنم!
در پشتِ سر
من آنچه كه از زشت و نكويت گويم،
در وصف و بيانِ خلق و خويت گويم:
در پشتِ سرت نگفته ام هرگز هيچ
كآن را نشود به پيشِ رويت گويم!
امروز اگر
امروز اگر جملۀ ناخرسندان
بر دل نفشارند به زاري دندان،
با خشم فقط يك «نه» بگويند، افتد
صد زلزله در سراي قدرتمندان!
خِلافِ جريان
هر آدمي اوّل كه مي آيد به جهان،
در طبع يكي ست با همه جانوران:
در جامعۀ خراب انسان نشود
كس تا نكند شنا خلافِ جريان.
خود بيني
گفتند در اين جهان جهنّم دِگري ست!
اين گفته يقين حاصلِ كوته نظري ست:
«خود» آينه اي ست پر شده از دگران،
خود بين شدنِ آينه از خيره سري ست.
خود باش!
«خوش باش» نگويمت، كه از خوشباشي
برداشت كني بي غمي و عيّاشي:
خود باش و بكوش تا همه خوش باشند،
بي جاهلي و لودگي و قـّلاشي!
نداند چه خَرَد
داني كه به آنچه در سرت مي گذرد
كس در همۀ عمرِ زمان پي نبرد:
پيداست كه آدمي به بازارِ جهان
داند چه فروشد و نداند چه خرد!
زمانه
ناليم از اين زمانه بسيار همه؛
هستيم به نكبتش گرفتار همه:
دردا! كه نگوييم كه در ساختنش
ماييم كه بوده ايم در كار همه!
تا بروي
تنها به جهان آيي و تنها بروي؛
تنهايي توست با تو هرجا بروي:
جُز خود همۀ عمر در اين غربتِ خاك
پيدا نكني يك آشنا تا بروي.
مگر
گفتم كه اگر مايۀ سودايي هست،
امروز نشد ، فرصتِ فردايي هست؛
شب آمد و بازارِ زمان را برچيد؛
اي واي ! مگر جز اين جهان جايي هست؟
افكنده شديم
ناگاه در اين ميانه افكنده شديم؛
بازيچۀ انس و گريه و خنده شديم؛
گشتيم پي معني اكنون همه عمر،
چون يافت نشد، بندۀ آينده شديم.
ره به درون
بي مهر كم از ساغر بي باده شويم؛
با مهر فرو ماندۀ افتاده شويم:
بايد كه رهِ ديده ببنديم به دل
تا ره به درون بريم و آزاده شويم.
همخانگي يا همسفري؟
معناي بلندِ دوستي همسفري ست؛
در همسفري همدلي و همنظري ست؛
ناهمسفران مباد همخانه شوند:
در راحتِ اين نهفته رنجِ دگري ست.
عيب دگران
چشمِ تو اگر كمي درون بين مي بود،
از شرم سرت هميشه پايين مي بود؛
عيبِ دگران چنين نمي كردت شاد:
گاهي دلت از عيبِ تو غمگين مي بود!
بيداري و خواب
از نيمه چو عمرِ آدمي در گذرد،
بيداري او كسالت آور گذرد:
رؤياش ملالِ واقعيت شكند،
در خواب به او هميشه خوش تر گذرد.
عاقِ طبيعت
عقل آمد و پوينده و خّلاقم كرد،
در بينِ همه جانوران طاقم كرد:
خود بين شدم و پشت به مادر كردم،
رنجيد طبيعت از من و عاقم كرد.
هستي و نيستي
امكانِ وجودِ آدمي علمِ خداست؛
با هستي او هميشه اين علم به جاست:
چون علمِ خدا از او جدا نيست، بگو
اين عالمِ نيستي كه گويند، كجاست؟
امروز شبان
اي داده خدا به قدرِ لازم خرَدَت،
پرسي كه فلاني به كجا مي بردت؟
امروز شبانِ توست، فردا كه شوي
پروار ، شود گرگ و به خواري دردت!
جنگ هسته اي
آن روز كه جنگِ هسته اي در گيرد،
يكباره زمين چهرۀ ديگر گيرد:
از شرّ وجودِ آدمي آسوده،
تنهايي عهدِ ازل از سر گيرد!
قانون حيات
هرچند كه آفتاب خاموش شود،
در ماتمِ او فلك سيه پوش شود:
هرگز مبري گمان كه قانونِ حيات
با نيستي زمين فراموش شود!
در باغ وجود
انسان به خزانِ خود چو گل خاك شود،
از پيري و دردهاي آن پاك شود:
با چهرۀ نسلِ نو، در اين باغِ وجود،
باز آمده، خرّم و طربناك شود.
پژمردنِ گل
هنگامِ بهار خاك گلزار شود،
در شاخه حياتِ خفته بيدار شود:
پژمردنِ گل مردنِ گل نيست، كه او
پنهان شود و باز پديدار شود.
در پيكرِ نسلِ تازه
اين رفتنِ ما نه مرگ، پنهان شدن است؛
پژمردنِ بينِ دو شكوفان شدن است:
يك دور گياه و جانور گشتن و باز
در پيكرِ نسلِ تازه انسان شدن است.
جنگل كين
از جانورِ درنده آزارم نيست؛
در شهرم و با درندگان كارم نيست:
از همچو خودان هميشه وحشت دارم،
در جنگلِ كينشان يكي يارم نيست!
دل گفت
مي خواستم از خشم دلم چاك شود
تا سينه ام از كينۀ او پاك شود؛
دل گفت: «مكن خونِ مرا زهر كه او
پيش از تو نشد، پس از تو در خاك شود!»
مي آيد
مي آيد و گرم و مهربان مي آيد؛
مهرش همه در لطفِ زبان مي آيد:
سودِ تو در آن است كه در شكّ باشي،
شايد كه به نيتِ زيان مي آيد!
راز و آواز
براي هارون يوسفي
در پهنۀ زندگي اگر رازي هست،
زآن راز نهفته در من آوازي هست:
خواهي شنوي، بيا كه در خود اكنون
بيرونم از اين سپهر پروازي هست!
هيچت نيست
تو در غمِ من شادي خود را بيني،
از حسرتِ من ميوۀ لذّت چيني:
پس بي غم و بي حسرتِ من هيچت نيست
آن روز كه بر سفرۀ خود بنشيني!
نه به من
در من خَرِ خِنگِ گول خواري ديدند،
با خاطرِ خوش به ريشِ من خنديدند:
غافل كه در اين معركه من ماندم پاك،
آنها خودشان به زندگيشان ريدند!
گلِ آفتابگردان
ديدم گلِ آفتابگردان بسيار،
زيبايي آن را نكند كس انكار؛
امّا به يقين حقيقتِ اين گل را
وان گوك به سزا كشيد و زد بر ديوار.
جهل
در ذلّتِ هر فقير سلطاني هست؛
در طاعتِ هر فرشته شيطاني هست:
شكّ نيست كه از بهشت دوزخ رويد،
تا روي زمين جهلِ فراواني هست.
دروغ و مرگ
يكبند دروغ بر زبان مي راند؛
خرسند كه باطنش نهان مي ماند:
فرزند، بدان كه مرگِ تو همواره
در باطنِ توست شاهد و مي داند!
چهرگي
در كودكي ام طرحِ من انداخته شد،
روحي كه منم چهرگي اش ساخته شد:
در باقي عمر با همان خصلت و خوي
پرداخته شد كم كم و افراخته شد.
كمانِ آرش
گفتي سخني زنده و دلكش خواهي؛
افسرده دلي، باد نه، آتش خواهي؛
گفتم چكنم، در گروِ افسانه ست
تيري كه تو از كمانِ آرش خواهي!
اگر كاوه
گر كاوه خود آن روز فريدون مي شد،
شكّ نيست كه حالِ او دگرگون مي شد:
آهنگرِ ساده بود، مي شد ضحّاك،
از قدرتِ خود مست نه، مجنون مي شد!
من، من!
پهناي جهان براي يك من تنگ است؛
بي هستي من كُميتِ هستي لنگ است:
اين است كه ناگزير هر من، يك عمر،
با يك يكِ من هاي دگر در جنگ است.
ما، آنها
اينها كه به نامِ «ما» توانا شده اند،
از جرگۀ «ما» رفته و «آنها» شده اند،
بودند چو «ما» دشمنِ «آنها»، اكنون
«آنها» شده اند و دشمنِ «ما» شده اند!
هم اين و هم آن
در حكمِ دل، آسوده ام و حيوانم؛
در حكمِ خرد ، به رنجم و انسانم؛
عمري ست در اين ميانه سرگردانم:
گه اين و گه آن، هم اينم و هم آنم!
از اوست
اين عشق كه جلوه مي كند در همه كس،
اعجازِ خدايي ست، نه جادوي هوس؛
از اوست كه دل شكفته ماند همه عمر
با خرّمي بهار در باغِ نَفَس.
ميراث
اي چشمِ شما دوخته بر آب و علف،
سرمايۀ عقل و عشق را كرده تلف:
خرسند به اينكه عينِ ميراثِ سلف
از دستِ شما رسد به دامانِ خلف!
گل در علفزار
او طرفه گلي ست رُسته، از بختي شور،
در گوشۀ زشتي از علفزاري دور:
گاوان نخورندش، نه عجب، كو انسان
تا در نگهش بر او بماند مسحور!
دوزخ و دور
نزديك به قُدسِ آسمان بود زمين؛
در زيرِ پرِ فرشتگان بود زمين:
ما ديو شديم و شد زمين دوزخ و دور؛
يك وقت بهشتِ كهكشان بود زمين!
ناچار
درد است و زبانِ گفتنش بسيار است،
زيرا كه دلِ مردم از آن سرشار است؛
گوش است كه بر صاحبِ خود باز، امّا
ناچار هميشه بسته بر اغيار است.
ممكن نشود
خواهي كه جهان بهشت گردد، آري،
حقّا كه عجيب انتظاري داري!
با نقشۀ ششهزار ميليون معمار
ممكن نشود، مگر كه دوزخ واري!
آز
اوّل همه بودند برادر با هم،
بر سفرۀ زندگي برابر با هم:
انداختشان به جانِ هم، كم كم، آز،
شد صحبتشان زبانِ خنجر با هم.
يكپارچگي جهان
داني كه جهان چگونه يكپارچه شد؟
سرتاسرِ اين بهشت بازارچه شد!
انسان ، كه نمايندۀ والاي خداست،
در خدمتِ ديوِ پول ابزارچه شد!
پروانه
در باغِ زمانه كرم خواندند مرا،
از سايۀ برگِ سبز راندند مرا؛
پس رو به درون بردم و پروانه شدم:
گلها همه بر چشم نشاندند مرا.
ياوه
زنهار! مگو رازِ دلت را به كسي!
گفتند و شنيده ايم اين ياوه بسي:
يعني همه را دشمنِ خود دان و بمان
در دخمۀ رازِ مُرده، بي همنفسي!
آدم
شُخمش زدي و به فصل كِشتش كردي،
از وحش گرفتيش و بهشتش كردي:
آنگاه در اين باغ چه دوزخهايي
افروختي و خراب و زشتش كردي.
انسان و شيطان
در خشمم از آنچه در جهان مي گذرد،
كو آنكه به عمقِ فاجعه پي ببرد!
از وحشتِ خود پناه آرد به خدا
شيطان، چو به كارهاي انسان نگرد!
جواني و پيري
چل ساله شدم، چشمِ پسر پيرم ديد،
گفتم: « نه، جوانم!» او نهاني خنديد!
چل ساله شد او، قريبِ هفتادم من،
گويم: «پيرم!» گويد: «نه، كه گويد پيريد؟»
در مرّيخ
همچون تو نديده است ابله تاريخ،
از جهل به تابوتِ خرد كوبي ميخ:
نابود كني زمينِ جان پرور را
در جست و جوي ميكروبي در مرّيخ!
از كجا آمده اي؟
انديشه، ندانم از كجا آمده اي،
ناخوانده به سّيارۀ ما آمده اي:
اين جنگلِ وحش، بينوا، جاي تو نيست،
برگرد كه اينجا به خطا آمده اي!
در جنگلِ تن
انديشه، تو در گوهرِ خود زيبايي،
آلودۀ زشتي سرشتِ مايي:
در جنگلِ تن فرشته و انسان نيست،
در جنگِ وحوش هستي و تنهايي!
كابوس
دل گفت به چشم، از سرِ درد، كه: «آه!
از پردۀ روزگار بردار نگاه:
تو فاجعه را بيني و فارغ گذري،
من مانم و كابوسِ شب و روزِ سياه!»
اكنون كه
اكنون كه دلِ زمانه خالي ست چنين
از حرمتِ آسمان و از حبّ ِ زمين،
خوار است حقيقت و گرامي ست دروغ:
اي گوش، بيا مَشنو و اي چشم، مَبين!
دانستن
خورشيد كه ناگزير خواهد افسرد،
از سوختنش چه بهره اي خواهد برد؟
با زندگي درازش آيا داند
كه هست در اين ميانه و خواهد مرد؟
طلوع كن
اميدِ تو چون به انتظار آلوده ست،
بر طولِ شبِ ملالِ تو افزوده ست:
برخيز و طلوع كن، افق را بشكاف،
در وادي صبر ماندنت بيهوده ست!
خود خواهي
وقتي كه به چشم داري اشكِ اندوه،
لبخندِ من است بر تو تلخ و مكروه:
خواهي كه شود لجـّۀ خون هر دريا،
خواهي كه برون فشاند آتش هر كوه!
اميد
با عشق خوش است عمر را سر بردن،
وَ ز تلخي رنج نانِ شيرين خوردن:
با پيري و درد مرگ را خواندن نه،
در اوجِ اميدِ زنده ماندن مردن!
پيري
با پيري تو جهانِ تو پير شود،
خورشيدِ تو از تابشِ خود سير شود؛
بيني كه به درد و رخوت افتد همه چيز:
خواهي كه زمان با تو زمينگير شود.
پيروزي طبيعت
رفتم به خلافِ راهِ او تا گويم:
«من با دل و چشم راهِ خود را جويم!»
اكنون كه در افتاده ام از پا، بينم:
او در من و من صداي پاي اويم!
آن مار
آن مارِ سيه كه آزِ كُشتن آموخت،
بيش از گذرِ نيازِ خود زهر اندوخت:
لبريز چو شد كيسۀ دندان، هيهات!
با آتشِ خود ساخته بنيادش سوخت.
|