شبگیر
در جایی تبریک هشتاد و یکمین سال تولد هوشنگ ابتهاج «سایه» را خواندم. به یاد سال 1330 افتادم که «سایه» بیست و چهار ساله بود و شعر «شبگیر» را گفته بود. من در آن زمان هفده ساله بودم، شعر می گفتم و داستان می نوشتم. . وقتی که شعر «شبگیر» را خواندم، معنای شعر نو در برابر چشم ذهن و دلم، مثل یک درخت سبز و پر شکوفه پدیدار شد:
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ!
دیرگاهی ست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس،
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ.
هنوز هم که بیش از پنجاه و شش سال از آن زمان می گذرد، هر وقت اسم «سایه» را می شنوم، این شعر را به یاد می آورم و زیرلب زمزمه می کنم. شاید دلیلش این باشد که شعر «سایه» خیلی بیشتر از شعر «نیما یوشیج» می توانست در شاعرهای نوجوان آرمان جوی آزادیخواه آن زمان تأثیر داشته باشد، چون هم زبان فارسی در اختیار او بود، هم ساختن نظم روان را خوب یاد گرفته بود. می کوشید که از زبان پروردۀ «سعدی»ها بهره بگیرد و خود نیز در پرورش آن سهمی پیدا کند. با زبان فارسی زندۀ بالنده جنگی نداشت. با زبان نمی خواست شعر را نو کند. دنبال معنیهای نو می گشت و معنیهای نو در شعر او زبان خود را پیدا می کرد. او هم مثل «نیما یوشیج» آرزو داشت که در خانۀ او ، ایران، هم خروس بخواند و صبح آزادی بدمد، و این را نوجوانهایی مثل من به آسانی از شعرش می فهمیدیم.
«سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که شعر باید «آسان» گفته شود و «مشکل» فهمیده شود. شعر او آسان فهمیده می شد، امّا او در ساختن آن رنج بسیار می برد. «سایه»، بر عکس «نیما یوشیج» معتقد نبود که استاد سخن سعدی «علاوه بر اشتباهات لغوی، ... هیچگونه تلفیق عبارت خاصّی به کار نمی برد. مثل اینکه هیچ معنی و منظور تازه نداشته است... و غزلیات او شوخیهای بارد و عادّی است... و عشق او یک عشق عادّی است برای همۀ ولگردها و عیِاشها و جوانها هست...». «سایه» مثل «نیما یوشیج» فقط ستایشگر «حافظ» نبود و مثل خود «حافظ» به «سعدی» هم ارادت داشت. وقتی که با مضمونی تازه و بکر و با زبانی روان و دلنشین می گفت:
صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
می گشاید مژه و می شکند مستی خواب...
صدای «سعدی» را می شنیدیم که گفته بود:
صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست،
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست؟...
گفتم که همیشه با شنیدن نام «سایه» به یاد شعر «شبگیر» او می فتم. این را هم بگویم که عنوان این شعر برای ما، علاوه بر معنی «سحرگاه»، معنی دیگری هم به ذهن می آورد. می دانستیم که بعد از «شبگیر» باید «صبح» بیاید، چنانکه مثلاً در این بیت «فردوسی» می آید:
به شبگیر چون بردمید آفتاب
سر نامداران برآمد ز خواب...
امّا می دیدیم که «شبگیر» در زمانۀ «سایه» درنگی دراز داشته است، چنانکه گویی نمی خواهد به صبحی که همه در انتظار آنند، بپیوندد. پس در حیطۀ معنای این «شبگیر» در واقع شب فضای زندگی جامعه را گرفته است. انسان این زمانه «شبگیر» شده است. با این معنی بود که «پردۀ شبگیر» را در شعر به «خفقان» تعبیر می کردیم.
اینها که گفتم شاید چند تایی از واسطه هایی بود که شعر «سایه» را در سال 1330 برای ما نوجوانهای هفت سال از «سایه» کوچکتر، آشنا و پذیرنده می کرد، امّا در همان سال قلعۀ شعر «مرغ آمین»، که آن را یکی از شاهکارهای «نیما یوشیج» دانسته اند، به علُت زبان و ترکیب کلامی که داشت، ما را به خود راه نمی داد و بیگانه می ماند:
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است...
هر چند که ردّی از مؤانست «نیما یوشیج» با لسان الغیب، «حافظ» را در این پاره از آن شعر می دیدیم:
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت ...
با این چند کلمه، با شوری که در آن دوره داشتیم، شوری که همچنان چیزی از آن در جایی از دلم مانده است، هشتاد و یکمین سالروز تولد «هوشنگ ابتهاج» (سایه) را صمیمانه به او تبریک می گویم. هر جا که هست، تندرست و شاد بماناد. آمین.
محمود کیانوش
لندن – 8 مارس 2009 |