2
درنگ
ظلمتِ كور
بر چهرۀ شب ستاره اي پيدا نيست؛
از عشق در اين ظلمتِ كور آوا نيست:
در ذهنِ جهان نورِ حقيقت مُرده ست،
انگار كسي منتظرِ فردا نيست.
مهر رُبا
من چهره ربا نيست دلم، مهر رباست؛
از وسوسۀ چهرۀ بي مهر رهاست:
صد سال اگر به مهربان بر نخورد،
خرسند به تنهايي خود همچو خداست.
تاجِ سرِ افلاك
با اينكه دو دَلو آب و مشتي خاكيم،
بر تختِ زمين تاجِ سرِ افلاكيم:
شاديم كه بختِ آمدن با ما بود،
زآن است كه از رفتنِ خود غمناكيم.
چشمِ هوس
با چشمِ هوس نگاه كن بر همه چيز
تا بر تو كند جلوۀ ديگر همه چيز:
در بندِ هواي جُفت ب.ودن ندهد
فرصت كه شود چهرۀ دلبر همه چيز!
افق
پرسيد نگاه: «آسمان ك.ي زيباست؟»
دل گفت: «زماني كه افقها پيداست:
بي خطّ ِ كريهِ بام و بُرج و ديوار،
آنجا كه فقط درخت و كوه و درياست!»
درخت
بر پهنۀ اين زمينِ سرگشتۀ سرد،
هرجا نگري غم است و كين، وحشت و درد؛
سر برده فرا به سوي خورشيد، درخت
گويد : نگهي به آسمان بايد كرد!
در همرهي چشمِ تماشا
اي آنكه به دل گرفته از ابرِ غمي،
از دخمۀ انديشه برون آي دمي:
بگذار طبيعت ببرد هوشِ تو را
در همرهي چشمِ تماشا قدمي!
زبان چشم
مگذار كه آلوده شود لب به سخن،
خود چشم هزار قصّه دارد به دهن:
دل مي شنود، روح مي آيد به نشاط،
زآن سان كه در آفتاب گلزار و چمن.
آن سوي زمان
در پشتِ افق، دُرُست آن سوي زمان،
شهري ست شگفت از قدم وچشم نهان:
آنها كه آز آشوبِ زمان خسته دلند ،
دارند از آن شهرِ دلارام نشان.
بازگشت به كودكي
خواهم كه به عهدِ كودكي پر گيرم،
در پيري خود زندگي از سر گيرم:
همبازي خود كنم جهان را از نو،
در بر همه چيز را چو مادر گيرم.
گريه و خون
در حيرتي از عُمر كه چون مي گذرد!
بادي ست كه از دشتِ جنون مي گذرد:
از باغِ نشاط و خنده گهگاهي و، آه!
باقي همه از گريه و خون مي گذرد!
من و تو
يك لحظه برون آمدم از مأمنِ من
تا دست بدارد مني از دامنِ من؛
در آينۀ روي تو ، اي دشمنِ من،
ديدم كه منم تو و تويي در تنِ من!
اكنون
اكنون كه مرا به سر رسيده ست زمان،
از كهنگي و ملالِ آن نيست نشان:
گويي كه هم اكنون به جهان آمده ام؛
در چشم چه بيگانه، چه زيباست جهان!
مردم
با دلهره عمر را به پايان بُردم؛
بيش از خودِ مَردُم غمِ مَردُم خوردم:
كفّارۀ زندگي فقط يك مرگ است،
من مرگِ همه خلقِ جهان را مُردم!
كودكِ دل
من پيرم و دل هنوز كودك مانده ست؛
بي تجربه ، بي مرام و مسلك مانده ست:
با جمع خوش است و مستِ بازيگوشي،
عقل است كه در كارِ جهان تك مانده ست.
من آتشم
من آتشم و زندگي ام سوختن است؛
خورشيدِ سپهر آينۀ روحِ من است:
اين پيكرِ خاكي ام ندارد هنري،
من نور و حرارتم همه در سخن است.
افسوس
افسوس! زمينِ ما نمي داند چيست؛
در سفره چه ها دارد و مهمانش كيست!
خورشيدِ حيات آفرين هم، ناچار،
از نيستي حيات پروايش نيست!
شتاب
در اوجِ شتاب پاي من خورد به سنگ،
كردم دو سه لحظه اي به ناچار درنگ؛
گفتم به خود: «اي دويده عمري به عبث،
از پاي چنين گشاده داري دلِ تنگ!»
نوشِ جان
گر خاطره ها همه فراموش شود،
انديشه كه آتش است، خاموش شود،
بيهوده شود زندگي، امّا همه چيز
چون شير و عسل به جانِ تو نوش شود.
جنگ
اكنون تو و خواب و خنده در گهواره،
در گوشه اي از بهشتِ اين سيّاره؛
با دلهرۀ دوزخِ فردا گويم:
«اي سوخته، اي گرسنه، اي آواره!»
چراغِ دل
گويد كه دلِ او به چراغي ماند ؛
در اين شبِ تيره نورِ مهر افشاند .
گويم كه چراغِ دل بماند خاموش
گر روغنِ مهر از دگران نستاند !
سكوتِ عرفان
گفتم به درخت: «اي سكوتِ عرفان!
تو ماندي و خاك مي خوري در باران؛
من رفتم و آنچه زنده ديدم خوردم:
همواره گرسنه، مضطرب، سرگردان!»
نفرين
بر دامنِ آفتاب، شاد و سرمست،
دارد گلِ سرخِ واپسين را در دست:
پر پر كند و به راهِ باد افشاند؛
مادر درِ باغ را بر او خواهد بست!
بيزاري
به یاد حسن هنرمندی
گفتند: «چو بود بينوا خود را كُشت،
تا از غمِ جان شود رها خود را كُشت.»
گفتم: «نه، چو مي خواست كُشَد در روحش
بيزاري خود از همه را، خود را كُشت!»
بختِ شدن
گفت: «آه! گلِ نرگس و آن چشم و نگاه،
تلخ است كه پوسد و شود خاكِ سياه!»
گفتم: «نه، به عكس، خاك نرگس شده است،
از بختِ شدن، بودنِ جاويد مخواه!»
ميوۀ شكّ
او چشمِ خيال را به منظر انداخت،
از هرچه كه ديد شعرواري پرداخت؛
با شعر يقين كرد و جهان را بشناخت،
پس ميوۀ شكّ خورد و تماشا را باخت!
باغم تنها
در چشمِ تو او اگر غمش را بيند،
سوزِ دلِ نازكش فرو بنشيند؛
هرگاه كه غم دارد و با غم تنهاست،
خرگاهِ اميد از جهان برچيند.
من و خورشيد
هستيِ هر آنچه هست در سوختن است؛
خود باختن است و هيچ اندوختن است:
در اين شبِ جاودانۀ «رازِ مپرس»
يكچند چراغِ خُردي افروختن است!
اين كيست ؟
اين كيست در آيينه به من مي نگرد؟
گويد كه «من» است و بويي از من نبرد!
بندد به خود آنچه دارم اين هيچ ندار،
در فرصتِ خود عُمرِ مرا مي سپرد!
كلمه
با يك كلمه جهان شود تيره و زشت،
با يك كلمه روشن و زيبا چو بهشت؛
بودند دو كس منجي روحِ انسان:
آن كس كه نخست گفت و آن كس كه نوشت.
در آفتاب
با رقصِ نسيم از شتاب افتادم،
بر فرشِ چمن، در آفتاب افتادم:
طوفانِ درون نشست و من آسوده
در برگِ گلي به روي آب افتادم.
از دور
آن بي هنرِ سخت سرِ سست نهاد
مغرور شد و دست به آزار گشاد:
من بينم و او نبيند، از دور، كه او
يك مشت غبار است و دَود در پي باد!
چشم و نگاه
چشمِ تو هميشه بي خطا مي بيند،
همواره به يك شكل مرا مي بيند:
انديشۀ توست در نگاهت پنهان،
پيداست كه هر لحظه چه ها مي بيند!
سفرِ عاريتي
ناي و نفس از تو هست و آوازِ تو نيست،
بال و تپش از تو هست و پروازِ تو نيست:
روح است كه در اين سفرِ عاريتي
سرگشتۀ تو هست و سرافرازِ تو نيست.
تاريكي روز
تاريكي شب چراغ مي خواهد و بس،
از چشم نمي خلد به جان و دلِ كس:
تاريكي روز است كه از دوزخِ سر
مي آيد و مي سوزد از آن روح و نفس.
زيرِ درخت
خورشيد و نگاهِ خشمِ او وحشتناك،
از آتشِ قهرِ او زمين سر در لاك:
شايد كه به تو امان دهد ديگربار
در زيرِ درخت اگر نشيني بر خاك.
بادِ حادثه
به ياد فرزند رضا سيد حسيني
آن گل كه شكفت و ماند و كم كم پژمرد
با خاطرِ شاد زيست ، بي حسرت مرد:
از آن گلِ نوشكفته دارم افسوس
كِه ش حادثه بركند و به بادَش بسپرد.
نتوان گفت
از عشق ترانه هركه گفت آسان گفت،
از شادي وصل و از غمِ هجران گفت:
از وحشتِ يك كودكِ گريان در جنگ
تا مرگِ زمين حماسه اي نتوان گفت!
تماشاگر
امروز تماشاگرِ خاموشم من،
بر شيونِ سرخ پنبه در گوشم من:
فردا كه سپيدۀ حقيقت تابد
در سوگِ شكستگان سيه پوشم من.
در جادّه
از تانك پياده شد ، به جان انديشيد،
در جادّه برداشت قدم با ترديد:
وامانده عروسكي ست؟ نه! بمبي؟ نه!
بر سفرۀ خون دختركي بي سر ديد!
اينجا
دشتي ست سراسر علفِ هرزه و خار،
گل هست، پراكنده و انگشت شمار:
تصويرِ بهشت خواهي، اي راهگذار؟
اينجا نكند معجزه نقّاشِ بهار!
دوست
طوفانِ حوادث آيد و نشكندش،
سيلابِ غم از جا نتواند كَندَش:
امّا نفسي دروغ از دوست بس است
تا بشكند و بر كند و افكندش!
بارِ گران
گفتم به تن: «اي بارِ گران، بيزارم
از لاشۀ تو كه مي دهد آزارم!»
تن گفت كه: «تو روحي و بي من هيچي،
اي بارِ گران، تو را فرو بگذارم!»
رنجِ سفر
اي تشنه، بيا در سخنم بر لبِ جوي،
بنشين و غبارِ راه از چهره بشوي،
با جامِ دو دست آب سيراب بنوش:
با هيچكس از رنجِ سفر هيچ مگوي!
زندگي
در خواب به آهوي نرِ عاشق، جُفت
با بوي خوش از لطفِ هماغوشي گفت:
شير آمد و در گذارِ اين شيريني
خوابِ خوشِ زندگي او را آشفت.
غربت
در كنجِ قفس پرندۀ خوش آواز
مي خواند در آرزويِ سبزِ پرواز:
افتاد به غربت و رها شد در باغ،
پرواز نكرد و ماند از خواندن باز!
وا فرياد !
داند به سزا زبانِ آتش را باد،
از هنفسي اوست آتش آباد:
من آتشم و شعله ورم بايد داشت،
تو آبي و مي كُشي مرا، وا فرياد!
يك و همه
طوفان كه درختِ باغِ ما را بشكست،
گفتم: «چه غمي تا به جهان جنگل هست!»
گفت: «آه! دمي كه من فرو بندم چشم،
خورشيدِ جهان چشم فرو خواهد بست!»
فاصله
گاهي چه زياد است، ببين، گاه چه كم،
در وادي دل فاصلۀ شادي و غم:
از اخمِ دو آشناي درّنده نگاه
تا بوسۀ لبخندِ دو بيگانه به هم!
زيبايي و سادگي
يك لحظه به چشمِ فارغ از دل تابيد
از چهرۀ سبزِ برگ نورِ خورشيد:
زيبايي و سادگي به نجوا بودند،
پروانه نشست ساكت و گل خنديد!
گل و گول
در وحش به زيبايي گلها دل بست،
آورد به شهر و به تماشا بنشست:
از كاغذ و موم شِبهِ گل ساخت آن گول،
دل از گلِ زنده و تماشا بگسست!
در خواب
در خواب منِ خزيده در بسترِ من
گفت از سرِ خشم با منِ ديگرِ من:
«اي گنگِ خيالبافِ ديوانه، بس است!
بردار، به حقّ ِ مرگ، دست از سرِ من!»
سيماي نهفته
در پشتِ نگاهم ايستاده ست آرام،
با من همه جا، هميشه، آيد همگام،
از آنچه كنم نكرده گيرد ايراد:
سيماي نهفتۀ من است اين گمنام!
بيداري لال
من هيچ ندانم كه چه حالي داري ،
وَ ز اين همه بازي چه خيالي داري :
در خواب تو من به رنجم و در فرياد ،
غافل كه تو بيداري لالي داري !
|